<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722</id><updated>2011-11-27T16:26:29.886-08:00</updated><category term='گفت و گو'/><category term='كتاب'/><category term='يادداشت'/><category term='آنتولوژي شعر ترك'/><category term='شعر'/><category term='ترجمه'/><category term='گزارش'/><title type='text'>حماقت خانه آلماير</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>416</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3059636893856606144</id><published>2010-10-22T07:29:00.000-07:00</published><updated>2010-10-22T07:46:25.791-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>نخستين ياداشت دهخدا در نخستين شماره صور اسرافيل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 108px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://www.ketabname.com/bookstore/images_of_books/11/2/1121-j.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://idinco.com/mehreparsi/gif/dakho.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 113px; CURSOR: hand; HEIGHT: 171px" alt="" src="http://idinco.com/mehreparsi/gif/dakho.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; از مقدمه كتاب: شادروان علامه علي اكبر دهخدا در سال 1257 در تهران به دنيا آمد. پدرش مرحوم خان بابا از ملاكان متوسط قزوين بود كه پيش از تولد او به تهران آمد و در اين شهر اقامت گزيد. بيشتر از ده سال نداشت كه پدرش از دنيا رفت و علي اكبر دهخدا با سرپرستي مادر به فراگرفتن دانش همت گمارد.&lt;br /&gt;دهخدا زبان عربي و معارف اسلامي را در محضر دو تن از استادان وقت – شيخ علامه حسين بروجردي و حاج شيخ هادي نجم آبادي- آموخت. وي دو سال در اروپا و بيشتر در وين اقامت داشت و در آنجا زبان فرانسه را تكميل كرد و دانش هاي جديد آموخت.&lt;br /&gt;روزنامه صور اسرافيل نه ماه پس از آن كه كشور ايران در اعداد دول مشروطه قرار گرفت در تهران منتشر شد و دهخدا با ميرزا جهانگيرخان شيرازي و ميرزا قاسم تبريزي در راس اداره آن و ديگر روزنامه هاي مهم صدر مشروطيت قرار گرفت كه در بيداري مردم و مبارزه عليه دشمنان نهضت ايران نقشي سازنده داشتند. در ميان آن ها صور اسرافيل به واسطه مقاله هاي كوتاه "چرند و پرند" از اهميت ويژه اي برخوردار بود.&lt;br /&gt;اين سلسله مقاله ها به امضاي دخو، خرمگس، سگ حسن دله، غلام گدا، اسير الجوال، دخو عليشاه، روزنومه چي، خادم الفقراء، دخو قلي و نخود همه آش به چاپ مي رسيد.&lt;br /&gt;روزنامه صور اسرافيل تا نزديكي برانداخته شدن مشروطيت و مجلس ملي داير بود ولي به نهايت شدت مورد بغض و خصومت درباريان شده بود و سرانجام تعطيل شد و پس از آن هم دخدا را تبعيد كردند. پس از فتح تهران و خلع محمدعلي ميرزا، دهخدا از تهران و كرمان به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب شد و به كمك آزادگان و سران مشروطه از تركيه به ايران بازگشت و به مجلس رفت.&lt;br /&gt;پس از جنگ جهاني اول، دهخدا از كارهاي سياسي كناره گرفت و به كارهاي علمي و ادبي و فرهنگي پرداخت. پس از كودتاي 28 مرداد 1332 دگر بار به جرگه سياسيون پيوست و به خاطر ستايش از شخصيت دكتر مصدق، تحت فشارهاي شديد روحي و جسمي قرار گرفت و محاكمه شد.&lt;br /&gt;پيرمرد كه فرسوده مبارزه ساليان بود، در زير ضربات مداوم شكنجه به كلي از پاي درآمد و در يك كلمه با كودتاي 28 مرداد " دق مرگ شد". هزار دستان ادب فارسي، بعد از ظهر روز دوشنبه هفتم اسفندماه 1334 روي در نقاب خاك كشيد و به ادبيت پيوست. جنازه وي را در بامداد چهارشنبه تا شهر ري مشايعت كردند و در ابن بابويه در مقبره خانوادگي به خاك سپردند. نماز ميت را زير باران تندي برگزار كردند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;يادداشتي كه از دهخدا با تخلص دخو انتخاب كرده ام اولين يادداشت وي در نخستين شماره صور اسرافيل است:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد از چندين سال مسافرت به هندوستان و ديدن ابدال و اوتاد و مهارت در كيميا و ليميا و سيميا، الحمدالله به تجربه ي زندگي نايل شدم و آن دواي ترك اعتياد به ترياك است. اگر اين دوا را كسي در ممالك خارجي كشف مي كرد صاحب امتياز آن مي شد و انعام مي گرفت و در روزنامه ها نامش درج مي شد. اما چه كنم كه در ايران كسي قدردان نيست!&lt;br /&gt;عادت، طبيعت ثانوي است. وقتي كسي به كاري عادت كرد ديگر به آساني نمي تواند آن را ترك كند و علاج اين است كه به ترتيب مخصوص و به مرور زمان آن را كم كند تا وقتي به كلي از سرش بيفتد. حالا من به تمام برادران غيور ترياكي خود اعلام مي كنم كه ترك ترياك به اين صورت ممكن است كه؛ اولا مثلا يك نفر كه روزي دو مثقال ترياك مي خورد، روزي يك گندم از آن كم كند و دو گندم مرفين به جاي آن مصرف كند و كسي كه روزانه ده مثقال ترياك مي كشد، روزي يك نخود از آن كم كند و دو نخود حشيش مصرف كند و همين طور ادامه دهد تا وقتي كه دو مثقال ترياك خوردني به چهار مثقال مرفين و ده مثقال ترياك كشيدني به مصرف بيست مثقال حشيش برسد. بعد از آن تبديل خوردن مرفين به آب دزدك مرفين و تبديل حشيش به خوردن دوغ وحدت بسيار آسان است. برادران غيور ترياكي من! وقتي خدا كارها را اين طور آسان كرده است چرا خودتان را از زحمت حرف هاي مفت مردم و تلف كردن اين همه مال و وقت خلاص نمي كنيد؟!&lt;br /&gt;ترك عادت در صورتي كه به اين روش انجام شود موجب مرض نمي شود و كار خيلي آساني است. وقتي بزرگان هم مي خواهند عادت زشتي را از سر مردم بيندازند همين طور مي كنند. شاعر خوب گفته است كه مردم فقيرند و استطاعت خوردن نان گندم ندارند و رعيت همه ي عمرش را بايد به زراعت گندم صرف كند و خودش هميشه گرسنه باشد، ببينيد چه مي كنند:&lt;br /&gt;روز اول سال نان را با گندم خالص مي پزند. روز دوم به هر خروار گندم، يك من تلخه، جو، سياه دانه، خاك اره، يونجه، شن، كلوخ، چاركه يا گلوله هشت مثقالي مي زنند. معلوم است كه در يك خروار گندم، اضافه كردن يك من از اين چيزها معلوم نمي شود. روز دوم دو من از اين چيزها به يك خروار گندم مي زنند. به اين ترتيب روز سوم سه من، روز چهارم چهر من و بعد از صد روز كه سه ماه و دو روز مي شود، صد من تلخه، جو، سياهدانه، خاك اره، يونجه يا شن مي شود و هيچ كس هم ملتفت آن نشده است و به اين ترتيب عادت نان گندم خوردن از سر مردم مي افتد. واقعا كه عقل و دولت قرين يكديگرست.&lt;br /&gt;برادران غيور ترياكي من، البته مي دانيد كه انسان عالم صغير است و شباهت تمام به عالم كبير دارد، يعني مثلا هر چيز براي انسان دست مي دهد ممكن است براي حيوان، درخت، سنگ، كلوخ، در، ديوار، كوه و دريا هم اتفاق بيفتد و هر چيز هم براي اين ها دست مي دهد،براي انسان هم ممكن است دست بدهد، زيرا عالم صغير است و آن چيزها جزء عالم كبير است. مثلا اين را مي خواستم بگويم همان طور كه ممكن است عادتي را از سر مردم انداخت، مي توان عادتي را از سر سنگ و كلوخ و آجر هم انداخت. چرا كه ميان عالم صغير و كبير مشابهت كامل وجود دارد. پس حالا كه مي شود هادت سنگ و كلوخ را عوض كرد، چه انساني باشد كه از سنگ و كلوخ كمتر باشد.؟ مگر مي شود انساني از سنگ و كلوخ كمتر باشد كه نتواند عادت بدي ترك كند؟ مثلا مريضخانه اي را مرحوم حاج شيخ هادي مجتهد ساخت و موقوفاتي هم براي آن معين كرد كه هميشه يازده نفر مريض در آن بستري باشند. تا زماني كه شيخ هادي در قيد حيات بود، مريضخانه به يازده نفر مريض عادت داشت، اما همين كه حاج شيخ هادي مرحوم شد طلاب مدرسه به پسرش گفتند: ما وقتي تو را آقا مي دانيم كه موقوفات مريضخانه را خرج ما كني. حالا ببينيد اين پسر خلف ارشد شيخ هادي چه كرد:&lt;br /&gt;ماه اول يك نفر از مريض ها را كم كرد. ماه دوم دو تا، ماه سوم سه تا، ماه چهارم چهار تا و همين طور تا حالا كه تعداد مريض هاي او در اين مريضخانه به پنج نفر رسيده و به حسن تدبير او، آن پنج نفر هم تا پنج ماه ديگر وجود نخواهند داشت. پس ببينيد كه با تدبير چطور مي توان عادت را از سر همه كس و همه چيز انداخت. حالا مريضخانه اي كه به بستري بودن يازده نفر عادت داشت، بدون اينكه ناخوش شود عادت بستري بودن يازده مريض در خودش از سرش افتاده. چرا؟ براي اين كه مريضخانه جزء عالم كبير است و مثل انسان كه عالم صغير است مي شود عادت از سرش انداخت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چرند و پرند - مجموعه يادداشت هاي طنز دهخدا در روزنامه صور اسرافيل- نشر پروان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3059636893856606144?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3059636893856606144/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3059636893856606144' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3059636893856606144'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3059636893856606144'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_22.html' title='نخستين ياداشت دهخدا در نخستين شماره صور اسرافيل'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5534405336947601711</id><published>2010-10-05T07:28:00.000-07:00</published><updated>2010-10-05T07:43:35.575-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>هواي تازه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://blog.syracuse.com/shelflife/orwell.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 116px; CURSOR: hand; HEIGHT: 170px" alt="" src="http://blog.syracuse.com/shelflife/orwell.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 110px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9648882096.240.jpg?" border="0" /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جاده "الس مير" چيزي جز يك زندان با سلول هايي كه در يك رديف قرار گرفته اند نيست. رديفي از شكنجه گاه هاي سه نبش كه مردهاي بيچاره با هفته اي پنج تا ده پوند درآمد و با ترس و لرز در آن زندگي مي كنند و هر كدام رئيسي دارند كه به سختي از آنها كار مي كشد و همسراني كه بختك وار بر روي آنها افتاده اند و بچه هايي كه مثل زالو خون شان را مي مكند. حرف هاي مزخرف زيادي درباره رنج طبقه كارگر گفته شده است، اما من به شخصه براي آنها زياد متاسف نيستم. تا به حال عمله اي را ديده ايد كه دراز بكشد و به نوشيدني فكر كند؟ كارگرها از نظر جسمي رنج و زحمت فراواني مي كشند اما وقتي كارشان تمام شد، انسان هاي آزادي هستند كه به هيچ چيز فكر نمي كنند. اما در هر كدام از اين قوطي هاي گچ كاري شده خيابان ما، بيچاره هايي زندگي مي كنند كه فقط وقتي در خواب مي بينند كه رئيس شان را به ته چاهي انداخته اند و رويش را با زغال سنگ هاي بزرگ مي پوشانند، احساس آزادي مي كنند.&lt;br /&gt;واقعيت اين است كه ما ساكنان "الس مير" حتي پس از پرداخت تمام پول خانه هايمان صاحب آن نيستيم؛ چون مالكيت اين خانه ها پانصد و پنجاه پوند است كه در طول شانزده سال قابل پرداخت مي باشد، درحالي كه همين خانه ها را مي توان به قيمت نقدي حدود سيصد و هشتاد پوند خريد. سودي كه از اين راه عايد تعاوني مسكن مي شود صد و هفتاد درصد است و البته ناگفته نماند كه اين تعاوني بيشتر از اين ها سود مي كند. مبلغ سيصد و هشتاد پوند شامل سود سازنده هم مي باشد، اما تعاوني مسكن، تحت عنوان شركت " ويلسون اند بلوم" اقدام به ساخت اين خانه ها مي كند تا سود سازنده را هم به جيب بزند. تنها هزينه باقيمانده، هزينه مصالح است كه آن را هم تحت عنوان شركت "بروكز اند اسكترباي" حل كرده اند، به طوري كه آجر، كاشي، در و پنجره، ماسه، سيمان و حتي شيشه را هم خودشان به خودشان مي فروشند. با اين حساب اگر يك روزي بشنوم كه الوار مورد نياز براي ساختن در و پنجره ها را هم خودشان با يك نام مستعار ديگر به خودشان فروخته اند، تعجب نخواهم كرد.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdch6mn-.23nmkdftt2.html"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;هواي تازه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - جورج اورول – اله وحيدكيا - اختر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5534405336947601711?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5534405336947601711/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5534405336947601711' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5534405336947601711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5534405336947601711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='هواي تازه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4701137850433052296</id><published>2010-09-15T07:00:00.000-07:00</published><updated>2010-09-15T07:04:56.618-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>دختر كشيش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://sites.google.com/site/alibigdeli/clergy.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 112px; CURSOR: hand; HEIGHT: 181px" alt="" src="http://sites.google.com/site/alibigdeli/clergy.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوباره زانو زده بودند. اين اقرار عمومي بود. دورتي دوباره چشم هايش را به حالت اول برگرداند. افسوس كه هنوز هم چشم هايش سرگردان بودند، اين دفعه به شيشه ي رنگي پنجره ي سمت راست كه توسط "سر وادره تو" كه در سال 1851 طراحي شده بود و خوشامدگويي به سن آتلستان، در دروازه ي بهشت، توسط جبرئيل و گروهي از فرشتگان كاملا هم شكل و شاهزاده كنسورت را به نمايش مي گذاشت جلب شده بود. نوك سنجاق را به جاي ديگر بازويش فرو برد. با خلوص شروع به تفكر در معني هر يك از عبارات دعا نمود و بدين ترتيب به ذهنش آرامش بيشتري داد. ولي بعد از اين تلاش نيز مجبور شد دوباره سنجاق را در بازويش فرو برد چرا كه وقتي پر‍اژت در وسط بند "بنابراين همراه با فرشتگان و مقربان درگاهت" زنگ را به صدا درآورد، مثل هميشه وسوسه شد به اين متن بخندد. اين، به خاطر داستاني بود كه پدرش برايش نقل كرده بود. گفته بود وقتي پسر كوچكي بوده در محراب به عنوان دستيار كشيش كار مي كرده كه يك لحظه پيچ زبانه زنگ شل شده بود، از اين رو، كشيش گفته بود:" بنابراين به فرشتگان و مقربان درگاهت و جميع اهل بهشت تو را مدح مي گوييم و در برابر عظمتت سر فرود مي آوريم، هميشه مي ستاييم ات و هم صدا مي گوييم زبانه را محكم كن اي كوچولوي توپولو، آن را محكم كن!"&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دختر كشيش - جورج اورول - محمد علي جديري - اختر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4701137850433052296?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4701137850433052296/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4701137850433052296' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4701137850433052296'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4701137850433052296'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='دختر كشيش'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3190717745215122735</id><published>2010-09-04T08:40:00.000-07:00</published><updated>2010-10-05T07:49:54.280-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>1984</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://ebooks.ketabnak.com/images/covers/2309_2_xuydgq48bmcz1mm7fh9g.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 113px; CURSOR: hand; HEIGHT: 153px" alt="" src="http://ebooks.ketabnak.com/images/covers/2309_2_xuydgq48bmcz1mm7fh9g.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در همان حال كه ارقام مربوط به "وزارت فراواني" را حك و اصلاح مي كرد، با خود گفت كه در واقع اين كار جعل هم نيست. تنها جايگزين ساختن چرندياتي با چرندياتي ديگر است. اغلب اموري كه با آن ها سر و كار داشتي، در دنياي واقعي با چيزي ارتباط نداشت. حتي از نوع ارتباطي كه در دروغي صريح مستتر است، نبود. آمارها در متن اصلي به همان اندازه موهوم بود كه در برگردان تصحيح شده. بيشتر اوقات از تو انتظار مي رفت كه آن ها را به مدد تخيل خويش ساخته و پرداخته كني. في المثل، طبق پيشبيني "وزارت فراواني" بازده پوتين در آن فصل صد و چهل و پنج ميليون جفت تخمين زده شده بود. رقم بازده واقعي شصت و دو ميليون برآورد شده بود. اما وينستون – كارمند وزارت حقيقت- در بازنويسي اين پيش بيني، رقم را تا پنجاه و هفت ميليون پايين آورد تا جاي اين ادعا باقي بماند كه از ميزان پيش بيني شده محصول بيشتري ارائه شده است. در هر صورت، نه شصت و دو ميليون به حقيقت نزديك بود و نه پنجاه و هفت يا صدو چهل و پنج ميليون. احتمال زياد داشت كه اصولا پوتيني توليد نشده باشد.&lt;br /&gt;جورج اورول – صالح حسيني - نيلوفر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3190717745215122735?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3190717745215122735/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3190717745215122735' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3190717745215122735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3190717745215122735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/09/1984.html' title='1984'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1990919816656621015</id><published>2010-08-22T05:26:00.000-07:00</published><updated>2010-08-22T05:53:52.742-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>سخنراني ميجر پير براي اهالي قلعه حيوانات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9648105677.240.jpg?1176214421"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 110px; CURSOR: hand; HEIGHT: 168px" alt="" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9648105677.240.jpg?1176214421" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;"عزيزان ماهيت زندگي چيست؟ اجازه دهيد آن را براي تان ترسيم كنم: زندگي ما مصيبت بار و رنج آور و كوتاه است. ما به دنيا مي آييم به ما جيره بخور و نميري مي دهند و آن عده كه اين سهم ناچيز را دريافت مي كنند، تا آخرين نفس به بيگاري واداشته مي شوند؛ و زمانيكه قدرت كار كردن نداريم، با ظالمانه ترين شكل كشته مي شويم. بعد از يك سالگي، براي هيچ حيواني شادي و تفريح مفهومي ندارد. هيچ حيواني در انگليس آزاد نيست. زندگي حيوانات، رنج و بردگي است و اين، واقعيتي انكار ناپذير است.&lt;br /&gt;آيا اين موضوع بخشي از نظام طبيعت است؟ آيا اين سرزمين چنان فقير است كه نمي تواند براي ساكنين آن، زندگي شايسته اي فراهم آورد؟ نه، رفقاي من اين طور نيست! خاك انگلستان حاصلخيز و آب و هوايش معتدل است. اين سرزمين مي تواند غذاي فراوان براي تعدادي بيش از حيواناتي كه اكنون در آن ساكنند فراهم آورد. اين مزرعه كوچك خودمان مي تواند غذاي دوازده اسب، بيست گاو، صدها گوسفند را كه همه آنها از زندگي راحت و شرافتمندانه اي كه اكنون به رويا تبديل شده، تامين نمايد. چه دليلي براي ادامه اين زندگي مصيبت بار داريم؟ علت اين است كه تقريبا همه دسترنج ما را انسان ها به يغما مي برند. دوستان، براي همه مشكلات و گرفتاري هاي ما يك راه حل وجود دارد. اين راه حل در يك كلمه "انسان" خلاصه شده است. انسان، تنها دشمن واقعي ماست. بايد انسان را از صحنه روزگار پاك كنيم. بدين ترتيب، ريشه گرسنگي و بيگاري نيز خشكانده خواهد شد...&lt;br /&gt;حتي اجازه نمي دهند اين زندگي پر از درد و رنج ما سير طبيعي خود را طي كند. من نگران خودم نيستم، زيرا به اندازه كافي خوش شانس بوده ام. اكنون 12 سال دارم. تقريبا صاحب چهارصد بچه شده ام. اين عمر طبيعي يك خوك است. در هر صورت در نهايت هيچ حيواني نمي تواند از تيغ ظلم انسان فرار كند. شما خوك هاي پرواري كه در جلوي من نشسته ايد، در عرض يك سال آينده در زير تيغه ي سلاخي فريادتان به هوا بلند خواهد شد. همه ما گاوها، خوك ها، مرغ ها و گوسفندان و همه و همه روزي با اين منظره دلخراش روبرو خواهيم شد. حتي اسب ها و سگ ها سرنوشتي بهتر از اين نخواهند داشت. باكسر! روزي كه عضلات تو نيروي خود را از دست بدهند، آقاي جونز تو را به سلاخ خواهد فروخت و او كاردي را بر گلويت خواهد نهاد و تو را طعمه سگ ها خواهد ساخت. سگ ها هم وقتي پير و فرتوت مي شوند آقاي جونز سنگي را با طناب به گردن آنها مي آويزد و در نزديك ترين بركه غرق مي كند.&lt;br /&gt;دوستان آيا كاملا واضح نيست كه كليه شرهاي زندگي ما از جانب آدميزاد متوجه ما مي گردد؟ اگر از دست انسان ها رها شويم، همه محصولات مان نصيب خودمان مي گردد. يك شبه مي توانيم آزاد و ثروتمند شويم. چاره چيست؟ بايد شب و روز تمام توان خود را وقف براندازي نسل انسان بكنيم! پيام من به شما اين است، دوستان شورش كنيد... و به ياد داشته باشد كه در اين راه نبايد دچار سستي شويد. نبايد حرف هاي ديگران شما را از پيمودن اين مسير باز دارد. به آنهايي كه مي گويند انسان ها و حيوان ها منافع مشترك دارند گوش فرا ندهيد، اين حرف ها دروغ محض هستند..."&lt;br /&gt;ميجر پير گلويش را صاف كرد و شروع به خواندن آواز نمود. همان طور كه گفته بود صدايش چندان خوشايند نبود. ولي نسبتا خوب مي خواند. اين آواز آهنگ هيجان آوري داشت چيزي مابين كلمانتين و لاكوكاراچا بود. آواز اين طور شروع مي شد:&lt;br /&gt;چارپايان ايرلند و انگليس/ چهارپايان هر سرزمين و هر منطقه/ پيام هاي اميدبخش مرا بشنويد/ از آينده اي روشن و پر اميد&lt;br /&gt;دير يا زود صبح روشن مي رسد/ زورگو آدميزاد به سزايش مي رسد/ زمين هاي حاصلخيز اين سرزمين/ فقط زير پاي چهارپايان گسترده خواهد شد&lt;br /&gt;پوزه بندها از پوزه مان/ و زين و يراق آلات از پشت مان كنده خواهد شد/ عمر لجام و افسارها به سر مي رسد/ دگر صداي شلاق ها به گوش نخواهد رسيد...&lt;br /&gt;خواندن آواز حيوانات را به وجد آورد... از بد شانسي، صداي حيوانات آقاي جونز را از خواب بيدار كرد. او با اين تصور كه روباه وارد محوطه شده، تفنگي را كه در گوشه اي از تخت خوابش قرار داده بود برداشت و در تاريكي شليك كرد. گلوله ها در ديوار طويله نشستند و جلسه از هم پاشيده شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قلعه حيوانات - جورج اورول ( اريك بلر) - محمد علي جديري و صمد محمدي آسيابي - نشر اختر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1990919816656621015?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1990919816656621015/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1990919816656621015' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1990919816656621015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1990919816656621015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/08/blog-post_22.html' title='سخنراني ميجر پير براي اهالي قلعه حيوانات'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3605787601414049331</id><published>2010-08-16T04:32:00.000-07:00</published><updated>2010-08-16T04:38:16.713-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>به بهانه سفر ارداويراف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9647603061.240.jpg?"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9647603061.240.jpg?" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقا ببخشيد مزاحم مطالعه شما هم شدم، معذرت مي خوام دلواپس مادرم هستم، تنگي نفس داره، الان هم اومدم بيرون براش اسپري بخرم، توي خونه تنهاس، ممكنه با موبايل شما يه تماسي بگيرم؟&lt;br /&gt;سرم را بلند كردم، ايستگاه هفت تير بوديم، داشتم فكر مي كردم نسخه پهلوي ارداويراف نامه چقدر شبيه رسم الخط هندي است. هميشه به اين موضوع فكر مي كردم كه ريشه آن خط عجيب و غريب از كجاست؛ نه به انگليسي شبيه است، نه فارسي نه... پاسخ با يك نگاه پيش روي من بود. اين رسم الخط برگرفته از فارسي پهلوي است... هوم چه جالب!&lt;br /&gt;- بله؟&lt;br /&gt;- ببخشيد با شما نبودم... بفرماييد.&lt;br /&gt;بدون اينكه نگاهش كنم گوشي را به طرفش گرفتم و دوباره با ارداويراف به سفر رفتم، آيا ارتباطي ميان اين سفر با سفر دانته مي تواند وجود داشته باشد؟&lt;br /&gt;"چرا نيومدي گوزو... چك چي شد نقدش كردي... آره بابا گفتم كه درست مي شه، حالا چكار مي كني سرآستينا رو مي زني يا چي... خري ديگه ... باشه باشه خداحافظ باقالي."&lt;br /&gt;- آقا ببخشيد شرمنده ام مزاحم شما هم شدم!&lt;br /&gt;به قوطي اسپري نگاه كردم كه يكسره اين دست و آن دستش مي كرد:&lt;br /&gt;- خواهش مي كنم يه تلفن كه اين حرفا رو نداره&lt;br /&gt;- ببينم آقا اين كتاب قديمي نه؟&lt;br /&gt;- بله.&lt;br /&gt;- مي گن از اين قديميا دو – سه تايي بيشتر نمونده.&lt;br /&gt;- بله متاسفانه!&lt;br /&gt;- منم يكي دارم، جلدشم چرمه، چقدي مي ارزه؟&lt;br /&gt;- الان ديگه ارزش زيادي نداره.&lt;br /&gt;- ببخشيد واقعا خيلي شرمندم، خيلي مزاحم شما شدم... مي شه يه زنگي به مادرم بزنم، مي ترسم حالش بد بشه، بنده خدا تنگي نفس داره، تو خونه تنهاس...&lt;br /&gt;- بله گفتين، خواهش مي كنم!&lt;br /&gt;انگشت زمختش را نگاه كردم كه داشت پيش شماره 0912 را مي گرفت، بعد هم بلافاصله شروع كرد:&lt;br /&gt;" ببين گوزو تازه داشتم فك مي كردم..."&lt;br /&gt;داشتم فكر مي كردم كه اسكندر چگونه دروغ و بدي پراكند و ارداويراف چگونه برگزيده شد تا با سفر خويش به دنياي درون، دين بهي را از ناپاكي بپالايد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ارداويراف نامه - فيليپ ژينيو - ترجمه و تحقيق: ژاله آموزگار - انتشارات معين - انجمن ايرانشناسي فرانسه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3605787601414049331?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3605787601414049331/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3605787601414049331' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3605787601414049331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3605787601414049331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/08/blog-post_16.html' title='به بهانه سفر ارداويراف'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3280990124199424039</id><published>2010-08-07T07:28:00.000-07:00</published><updated>2010-08-07T08:38:49.491-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>جنگ با مردگان سخت است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9648940177.240.jpg?"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 115px; CURSOR: hand; HEIGHT: 188px" alt="" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9648940177.240.jpg?" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ربه كا هميشه ربه كا. وقتي در ماندرلي قدم مي زدم، وقتي پشت ميز مي نشستم در همه حال به خوبي مي توانستم او را در ذهنم مجسم كنم. ساق هاي بلند و باريك، پاهاي كشيده، اندام زيبا، شانه هاي خوش فرم. دستان ظريفي كه مي توانستند قايق را هدايت كنند و يا اسبي را برانند، با مهارت گل ها را تزئين كنند و بالاي صفحه كتاب شعر بنويسند:"تقديم به ماكس از طرف ربه كا" مي دانستم كه صورتش ظريف و بيضي شكل، پوستش سفيد و موهايش سياه بود. مي دانستم چه گونه لباس مي پوشيده است، حتي خنده ها و تبسم هايش را در ذهن تصوير مي كردم. صدايش را در ميان صدها صداي ديگر تشخيص مي دادم. ربه كا هميشه ربه كا. من هرگز نتوانستم خود را از بند او برهانم.&lt;br /&gt;شايد همان طور كه من در فكر او بودم او هم در فكر من بود و در سالن در كنار خانم دانورز مرا نگاه مي كرد. وقتي براي نوشتن نامه پشت ميز تحريرش مي نشستم شايد او نيز كنار من مي نشست. آن روز باراني او را پوشيدم و از دستمال او استفاده كردم، احتمالا او هم آنجا كنارم بود. جاسپر سگ او بود، ولي اكنون جلوي پاي من مي دويد. رزها به او تعلق داشتند، اما حالا من آنها را مي چيدم. آيا به همان اندازه كه من از او متنفر بودم او هم از من بي زار بود؟ آيا مي خواهد دوباره با ماكسيم در اين خانه تنها باشد؟ من مي توانم با زنده ها مبارزه كنم اما با مرده ها نمي توانم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ربه كا - دافنه دوموريه - نازگل نيكويي - نشر مهتاب&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3280990124199424039?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3280990124199424039/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3280990124199424039' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3280990124199424039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3280990124199424039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='جنگ با مردگان سخت است'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4708652788709579592</id><published>2010-07-25T05:33:00.000-07:00</published><updated>2010-08-07T07:37:37.522-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>سياحت نامه محرمانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9643512258.240.jpg?"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 115px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" alt="" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9643512258.240.jpg?" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي شناخت آندره ئي پلاتونوف هيچ نوشته اي رساتر از گزارش مخفيانه اي نيست كه يك خبرچين حرفه اي به نام نيكلاي شيراروف از بخش چهارم اداره سياسي مخفي، به ك.گ.ب مي دهد و هم اكنون در پرونده نويسنده موجود است:&lt;br /&gt;" پلاتونوف پسر يم كارگر يدي است كه خود نيز قبلا كارگر بوده است. او در كالج تكنيكي تحصيل مي كرد ولي دوره اش را به پايان نرساند، و آنگاه به عنوان مهندس مشاور براي اتحاديه سراسري شوراي ملي اقتصاد كار مي كرد كه جايزه اي هم براي طراحي ترازوهاي الكتريكي برد. پلاتونوف با حقوقي كه از اين راه در مي آورد زندگي مي كند. درآمد ادبي او در گذشته خيلي خوب بود ولي حالا در اين دو سال اخير به ندرت چيزي از او انتشار يافته است و حقوقي بابت انتشار آثارش دريافت نمي كند. وضع مالي اش خوب نيست.&lt;br /&gt;او از داشتن رابطه با نويسندگان و منتقدين حرفه اي طفره مي رود. با گروه كوچكي از نويسندگان رابطه اي نامستحكم و نه چندان نزديك دارد. با اين وجود در ميان نويسندگان محبوبيت دارد و آنها او را در كارش يك استاد مي دانند. لئونيد لئونوف و ب پيلنياك با حرارتي او را در رده خودشان مي دانند و وس ايوانوف حتي او را بهترين نثر نويس معاصر مي شناسد.&lt;br /&gt;معروف ترين كارهاي منتشر شده اش اينهايند:" تولد يك استاد"، اولين اثر بلندش؛" بندهاي ظهور" كه ايده بنيادينش مقايسه زمانه پطر و دوره ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي است و " براي استفاده آيندگان" طنزي در مورد سازماندهي مزارع جمعي.&lt;br /&gt;مسئولين روزنامه "گراسنايا نوو" به خاطر انتشار " براي استفاده آيندگان" توبيخ شدند و به همان خاطر پس از آن به پلاتونوف با توقف انتشار آثارش " درسي داده شد". پلاتونوف در اين باره گفت:" برايم هم نيست ديگران چه مي گويند. من داستان را براي يك نفر نوشته ام (براي استالين) او قصه را خوانده است و پاسخ مرا داده است. باقي برايم مهم نيست."&lt;br /&gt;كارهايي كه پلاتونوف پس از "براي استفاده آيندگان" نوشته است نشانگر نظرات عميق ضد شوروي نويسنده است. مشخصه اين آثار برخورد با مشكلات ساختمان سوسياليسم است كه اساسا ضد انقلابي هستند.&lt;br /&gt;پلاتونوف تلاش كرده است اين آثار را بخشا يا تماما منتشر كند با اين ادعا كه نه تنها مشكلي براي اجازه انتشارشان ندارند، بلكه انتشارشان ضروري و در جهت منافع حزب خواهد بود:"... دستكم نويسنده ديگري وجود ندارد كه مثل من از رازهاي دروني ارواح و ايشا حرف بزند. بيش از نيمي از كارهاي من خيلي بهتر از " سازمان بازرسي كارگران و دهقانان" به حزب كمك مي كند كه چيزي كپك زده را ببينند."&lt;br /&gt;پلاتونوف كارهايش را براي نزديك ترين دوستانش، آنوويكوف و ي ساتس مي خواند و اجازه نمي دهد دست نوشته هايش به كس ديگري داده شود.&lt;br /&gt;ضمائم: سه اثر طنزآلود نوشته پلاتونوف:&lt;br /&gt;1 "رمان تكنيكي" مهمترين فصل ها ضميمه شده است.&lt;br /&gt;2 "درياي نوجوانان"&lt;br /&gt;3 "14 كابين سرخ"&lt;br /&gt;استالين وقتي قصه "براي استفاده آيندگان" را خواند روي كتاب جمله كوتاهي نوشت:" مادر سگ!"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سياحت نامه محرمانه - رضا علامه زاده - انتشارات نگاه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4708652788709579592?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4708652788709579592/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4708652788709579592' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4708652788709579592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4708652788709579592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/07/blog-post_25.html' title='سياحت نامه محرمانه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7664072019318138707</id><published>2010-07-21T08:20:00.000-07:00</published><updated>2010-07-21T08:35:22.147-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>نظام سلطاني</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9643127621.240.jpg?"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 117px; CURSOR: hand; HEIGHT: 196px" alt="" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9643127621.240.jpg?" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كاتوزيان، در تحليل چرايي و چگونگي حكومت صفويان و قجريان از الگوي "استبداد ايراني" نام مي برد. وي در بيان نكات اساسي اين نظريه مي نويسد:" در ايران فئوداليسم اروپايي هرگز پديد نيامد زيرا كه بخش بزرگي از زمين هاي زراعي مستقيما در مالكيت دولت بود و بخش ديگر به زمين داران واگذار مي شد و اين سبب شد كه طبقه اريستوكرات پديد نيايد و دولت نماينده و مقيد به رضايت چنين طبقه اي نباشد. درواقع دولت نماينده هيچ طبقه ديگري نبود... نويسنده كتاب اقتصاد سياسي ايران در مقابل اين سوال كه " چه شد چنين نظامي در ايران پديد آمد؟" مي نويسد:" فرضيه من به طور بسيار خلاصه اين است: ايران سرزمين پهناوري است كه جز در يكي دو گوشه آن، دچار كم آبي است، يعني عامل كمياب توليد، آب است نه زمين، در نتيجه آبادي هاي آن اولا مازاد توليد زيادي نداشتند و ثانيا از يكديگر دور افتاده بودند. به اين ترتيب جامعه، جامعه اي خشك و پراكنده بود و امكان نداشت كه بر اساس مالكيت يك يا چند آبادي قدرت هاي فئودالي مستقلي پديد آيند. از سوي ديگر يك نيروي نظامي متحرك مي توانست مازاد توليد بخش بزرگي از سرزمين را جمع كند و به دولت تبديل شود. اين نيروي نظامي متحرك را ايلات فراهم آوردند."&lt;br /&gt;نظام سلطاني از ديدگاه انديشه سياسي شيعه ( دوره صفويه و قاجاريه) – سيد محسن طباطبايي فر – نشر ني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7664072019318138707?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7664072019318138707/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7664072019318138707' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7664072019318138707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7664072019318138707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='نظام سلطاني'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3714002572422195095</id><published>2010-05-28T02:47:00.000-07:00</published><updated>2010-05-28T03:12:54.021-07:00</updated><title type='text'>مشترك گرامي تولدت مبارك</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مشترك گرامي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تولدتان مبارك.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همراه اول، همراه لحظه هاي خوش شما.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز صبح با اين پيامك از خواب بيدار شدم؛ لحظه اي فكر كردم بايد جايي مثل پاريس يا لندن باشم. ما كي بار سفر بستيم... يادم نيست!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;توي كوچه چند نفر داد مي زدند و درباره كارهاي ناجوري كه با خواهر و مادر يكديگر كرده بودند، گزارش هاي عجيبي به هم مي دادند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صدايي در مغزم مي گفت بگير بخواب احمق اينجا تهران است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3714002572422195095?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3714002572422195095/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3714002572422195095' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3714002572422195095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3714002572422195095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/05/blog-post_28.html' title='مشترك گرامي تولدت مبارك'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-6362277932020669218</id><published>2010-05-03T05:53:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T06:12:22.791-07:00</updated><title type='text'>واقعيت در رمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوست عزيزم هاتف جليل زاده كه نواي سازش را بيشتر از نوشته هايش مي پسندم &lt;a href="http://www.aamout.com/2010/05/dida-iran.html"&gt;در نقد "ديدا" مي نويسد&lt;/a&gt;:" به هنگام بررسي شخصيت‌هاي يك داستان بزرگترين اشتباه، اصرار بر واقعي بودن آنهاست.هيچ شخصيتي در كتاب يك شخص واقعي نيست. اين همان كاري است كه ابراهيم ميرقاسمي انجام مي‌دهد در رماني با نام «ديدا» كه به تازگي در نشر آموت به چاپ رسيده است."&lt;br /&gt;من ديدا را نخوانده ام و در اين زمينه حرفي براي گفتن ندارم اما هرچه كردم، نتوانستم تعجب خودم را از اين عبارت جليل زاده پنهان كنم چون "به هنگام بررسي شخصيت هاي يك داستان، بزرگترين اشتباه اصرار بر غير واقعي بودن آنهاست." قاعدتا منظورم از واقعيت، رئاليسم ابتدايي و قواعد خشك آن در تعريف امر رئال نيست؛ امروزه ما از "حاد واقعيت" حرف مي زنيم و " واقعيت هاي اعتباري"؛ زماني مي توانستيم به تعداد بسته هاي اسكناس يك نفر اشاره كنيم و بگوييم :" او از من پولدارتر است" اما حالا در معاملات بين المللي نه تنها پولي رد و بدل نمي شود بلكه كالايي هم براي خريدن و فروختن وجود ندارد و گاه خبري از خريدار و فروشنده هم نيست اما واقعا معامله اي صورت مي گيرد و تاثير آن را هم مي توان به چشم ديد. نهاد اجتماعي كجاست؟ فرهنگ كو؟ آيا كسي مي تواند انگشت اشاره اش را به سمت آنها دراز كند و بگويد "اين هم واقعيت." دريدا از "متافيزيك حضور" حرف مي زند، فوكو از "قاعده قدرت" و...&lt;br /&gt;پس قاعدتا معناي واقعيت مثل عشق، زيبايي، عدالت، آزادي و... تغيير كرده؛ تفاوت عشق هاي قرن 19 را با عشق هاي قرن 20 به خوبي در رمان هاي غرب مي توان ديد اما كسي نمي تواند بگويد كه ديگر عشق موضوعيت ندارد.&lt;br /&gt;بگذريم ؛ نمي خواهم در تعاريف تو در توي واقيعت غرق شوم اما همين قدر مي توانم بگويم كه اصلي ترين مسئله براي رمان، واقعيت است. رمان آمده است تا واقعيت را ثبت كند و انواع آن را به ميزان انحرافش از واقعيت يا تعريف خاصش از همين مقوله مي سنجند. از دوست عزيزم مي خواهم كمي به مجادله هاي تولستوي و داستايوفسكي، زولا و بالزاك، ميشل بوتور و رولان بارت و... دقت كند. هيچ يك از آنها نگفته اند "من به واقعيت اعتقادي ندارم" بلكه گفته اند :" تو به واقعيت وفادار نبوده اي" نامه تولستوي به زولا (فكر مي كنم) و بدگويي او از داستايوفسكي در " رمان به روايت رمان نويسان" واقعا خواندني است و همين طور پاسخ داستايوفسكي به او و ديگراني كه محكومش مي كنند به اينكه " تو به واقعيت وفادار نيستي" داستايوفسكي با هزار زبان مي كوشد تا ثابت كند منتقدانش اشتباه مي كنند و او كاملا به واقعيت و آدم هاي واقعي وفادار است:" كمي به صفحات حوادث روزنامه ها سر بزنيد! چرا آنجا روايت هاي عجيب و غريب را باور مي كنيد اما آدم هاي داستاني مرا و داستان هاي شان را نه؟" داستايوفسكي در مقابل اين انتقادات هيچ گاه نگفته است " من بر اساس تخيل خودم مي نويسم و اعتقادي به واقعيت ندارم" زيرا او مي داند كه رمان عرصه تخيل نيست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-6362277932020669218?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/6362277932020669218/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=6362277932020669218' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6362277932020669218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6362277932020669218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='واقعيت در رمان'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5619172843937559587</id><published>2010-04-16T06:49:00.000-07:00</published><updated>2010-04-16T07:03:32.633-07:00</updated><title type='text'>چرا حماقت خانه آلماير</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حماقت را دوست دارم و فكر مي كنم همه آدم هاي دوست داشتني بايد كمي احمق باشند؛ فضيلتي كه امروزه كم ياب و گاه ناياب است؛ آدم هاي احمقي مثل داستايوفسكي، آن گونه كه در&lt;a href="http://kmotlagh.blogspot.com/2007/11/blog-post_17.html"&gt; &lt;span style="color:#009900;"&gt;"يادداشت هاي زير زميني" &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;آشكارا اعتراف مي كند و پرنس ميشكين اش در&lt;span style="color:#009900;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://kmotlagh.blogspot.com/2007/10/blog-post_10.html"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;"ابله"&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;كه يكي از دوست داشتني ترين احمق هايي است كه مي شناسم؛ احمقي شبيه خودش. هولدن كالفيد هم چيزي جز اين فضيلت ندارد و &lt;a href="http://kmotlagh.blogspot.com/2007/10/blog-post_16.html"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;ژولين سورل استاندال در سرخ و سياه؛ &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;يك احمق بي نقص.&lt;br /&gt;با اين همه به احترام &lt;a href="http://kmotlagh.blogspot.com/2008/09/blog-post_10.html"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;جوزف كنراد و آلماير احمق اش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; نام وبلاگم را از او وام مي گيرم و كادوس را به " حماقت خانه آلماير" تغيير مي دهم؛ خانه اي مخروبه كه جز تماشا به هيچ درد ديگري نمي خورد با جاده هايي در اطراف كه هيچ جا را به هيچ جاي ديگر وصل نمي كنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5619172843937559587?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5619172843937559587/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5619172843937559587' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5619172843937559587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5619172843937559587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/04/blog-post_16.html' title='چرا حماقت خانه آلماير'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1264518634956035010</id><published>2010-04-10T04:21:00.000-07:00</published><updated>2010-04-10T05:10:04.840-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>زائري زير باران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5458479196453815170" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 144px; CURSOR: hand; HEIGHT: 132px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S8Bp6K59Q4I/AAAAAAAABgs/F44lTORjMqk/s200/mahmood.jpg" border="0" /&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;ورقه هاي سفيد آهني انبارهاي گمرك، نور خورشيد را باز مي تابد. آفتاب ولرمي، سرتا سر بندر را روشني بخشيده است. مردم، تنبل و بي حال و وارفته به نظر مي رسند. به ندرت صدايي شنيده مي شود. همه چيز آرام و بي تكان است.&lt;br /&gt;نگهبانان گمرك، سينه عدلهاي پارچه تكيه داده اند و سيگار دود مي كنند. شب قبل باران مختصري زده و زمين را تر كرده و حالا، از عدلهاي پارچه، واگنهاي متروك، ديوارهاي آجري انبارها، شيروانيها، زمين و... از كلبه هاي كارگران بخار گرم برمي خيزد.&lt;br /&gt;سگها با تهيگاههاي فرو رفته، كه غالبا دستها و يا پاهاشان زير چرخهاي قطار مانده و قطع شده است، زير آفتاب پهن شده اند و زمين را بو مي كنند.&lt;br /&gt;ساختمان بزرگ گمرك، با كاشيهاي فيروزه اي رنگش مي درخشد. امواج ريز و آبي دريا، زير نور خورشيد، چشم را مي زند.&lt;br /&gt;كارگران اسكله ها و راه آهن، با ديلمي به دست و يا پتكي به دوش، اينجا و آنجا پراكنده اند.&lt;br /&gt;صداي قطاري كه از اسكله به محوطه گمرگ مي آيد، خشك است و يكنواخت و اين صدا، سكوت بندر را كه زير آفتاب پهن شده است، نمودارتر مي كند.&lt;br /&gt;كشتي ها، دور و نزديك لنگر انداخته اند. پرچمهاي كشتيها، رنگ آبي و يكدست آسمان را وصله هاي رنگ به رنگ زده است.&lt;br /&gt;نفتكش بزرگي پهلو مي گيرد، با ابهت سوت مي كشد و لحظه اي بعد، بندر را تكان مي دهد.&lt;br /&gt;آهنگ تند جازي كه از باشگاه ملوانان بيرون مي زند، دور و نزديك شنيده مي شود.&lt;br /&gt;باشگاه راه آهن، با نرده هاي آهني زنگ خورده اطرافش كه كنار رشته هاي متعدد خط آهن است، خشك و سوت و &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S8BqNqqXWPI/AAAAAAAABg0/WmBO79EuDnQ/s1600/ahmad.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5458479531395864818" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 113px; CURSOR: hand; HEIGHT: 182px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S8BqNqqXWPI/AAAAAAAABg0/WmBO79EuDnQ/s200/ahmad.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;كور، به ديوارهاي اخرايي رنگ و پنجره ها و پشت دريهاي زرد و بنفش باشگاه ملوانان دهن كجي مي كند.&lt;br /&gt;كلبه هاي كارگران از پشت ايستگاه شروع مي شود.&lt;br /&gt;جمعيتي قريب به پنجاه نفر، لخت و پاپتي، در انتظار قطار مسافربري جلو باشگاه راه آهن، رو پاشنه هاي پا چندك زده اند.&lt;br /&gt;جوانها خميازه مي كشند. دستها را تو جيب شلوارهاي نخ نما فرو كرده اند و رانها را به هم فشار مي دهند.&lt;br /&gt;پيرمردها، گوشها را با پارچه هاي رنگ به رنگ پوشانده اند و زانوها راتو بغل گرفته اند و با هم اختلاط مي كنند.&lt;br /&gt;ديروز سه صندوق از انبار توشه بردم دكان علي سبيل... اي بدك نبود نه زار گرفتم.&lt;br /&gt;ميدوني برادر، من دوازده زار دارم. اگه امروز هجده زاري كار كنم كيفم كوك مي شه... يه تون رو ميذارم واسه ناهار و شام، دو تومن ميدم يه بليت مي خرم... شايد خدا خداست و دري به تخته خورد.&lt;br /&gt;خدا باباتو بيمامرزه! برو دوتومنو وصله شكم كن كه از بي حالي موش داره از كونت ارزن مي بره...&lt;br /&gt;... "تهرون خوشگلاش ميدونن"&lt;br /&gt;"بندر سياهاش ميدونن"&lt;br /&gt;"اهواز جاهلاش ميدونن"&lt;br /&gt;و صداها در هم مي پيچد و سكوت به هم مي ريزد:&lt;br /&gt;ارباب كجا؟... چمدونتو بده من.&lt;br /&gt;برو بابا... من خودم حمالم.&lt;br /&gt;اهوي عمو، بيا اينجا... سي شاي بگير اين چمدونو ببر ساختمون كارمندا.&lt;br /&gt;سي شاي؟ همه ش سي شاي؟&lt;br /&gt;ولي آخه بجايي نمي رسه.&lt;br /&gt;بدرك... خودم مي برم...&lt;br /&gt;زائري زير باران ( مجموعه داستان) – احمد محمود – انتشارات معين – بخشي از داستان بندر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1264518634956035010?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1264518634956035010/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1264518634956035010' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1264518634956035010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1264518634956035010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html' title='زائري زير باران'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S8Bp6K59Q4I/AAAAAAAABgs/F44lTORjMqk/s72-c/mahmood.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-355965208091751434</id><published>2010-04-09T06:53:00.000-07:00</published><updated>2010-04-12T08:36:06.643-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>از كوچه هاي برفي سردشت تا خيابان هاي شلوغ تهران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S8M9u8Kfe_I/AAAAAAAABg8/_9o-AuqIunA/s1600/untitled.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5459275049936583666" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 190px; CURSOR: hand; HEIGHT: 124px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S8M9u8Kfe_I/AAAAAAAABg8/_9o-AuqIunA/s200/untitled.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ميان تنهايي و جست و جوي انسان تا نوشتن فاصله زيادي هست كه آن را «اعتراف» پر مي كند. اعتراف يعني همان چيزي كه لوي استروس آن را سنتي غربي و تفاوت اصلي دو فرهنگ شرق و غرب قلمداد مي‌كند.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; اعتراف يعني گفتن و نوشتن از همان خلوتي كه فرد در محدوده فرديت خود كشف كرده است: « لايه هاي پنهان زندگي انسان كه چشم تاريخ‌نويس نمي بيندش» از اين منظر مي توان گفت «آنجا كه برف ها آب نمي شوند» رمان كم نقصي است. رماني كه به لايه هاي پنهان زندگي مي پردازد و بدان اعتراف مي‌كند. حال كه رمان نويس قرار است در خلوت خويش به انسان بينديشد و بي رحمانه واكاوي و اعتراف كند، به چه چيزي اعتراف مي كند؟ فورستر پاسخ اين پرسش را با زباني ساده مي دهد. او در جنبه هاي رمان مي‌گويد: انسان پيوسته با 5 مفهوم درگير است:«تولد، مرگ، خوردن، خوابيدن و عشق» و توضيح مي دهد كه ما هيچ تصوري از تولد نداريم، مرگ را هم تجربه نكرده ايم و با آنكه يك سوم زندگي مان در خواب مي گذرد چيز زيادي از آن در خاطرمان باقي نمي ماند و خوردن با تمام لذتي كه دارد كمترين تأثير را باقي مي‌گذارد. پس چه چيز باقي مي ماند جز &lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5458136227142293634" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 110px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S78x-uqB2II/AAAAAAAABgU/kj3XqVjMoy0/s200/dfdfd.JPG" border="0" /&gt;عشق كه دامنه تأثير آن بسيار وسيع است. با اين سخن فورستر است كه مي‌فهميم چرا اين همه داستان ها و رمان ها مملو از عشق اند. عشق به انسان نه مهتاب و جنگل و شب كه شعر مي آفريند. « آه عشق بي تو اين جهان چقدر آرام و زيبا و دوست داشتني است» حتي اين سخن اومبرتو اكو هم نشانه عشق است. عشقي كه از آن گريزي نيست.آيا آنجا كه برف ها آب نمي شوند رمان است؟ اينكه رمان ضعيفي است يا قدرتمند بماند اما اين رمان قطعاً رمان است چون ماجرايي ميان انسان ها را روايت مي كند و در اين ميان به عشق ها و نفرت ها بي آنكه در پس اشيا مخفي شان سازد اعتراف مي‌كند. &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1389/1/19/Iran/4471/Page/11/Iran_4471_11_56082_NewsCut.jpg"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;ادامه در روزنامه ايران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنجا كه برف ها آب نمي شوند - &lt;a href="http://storism.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;كامران محمدي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - نشر چشمه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-355965208091751434?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/355965208091751434/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=355965208091751434' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/355965208091751434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/355965208091751434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='از كوچه هاي برفي سردشت تا خيابان هاي شلوغ تهران'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S8M9u8Kfe_I/AAAAAAAABg8/_9o-AuqIunA/s72-c/untitled.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3609498270367016969</id><published>2010-03-29T04:49:00.001-07:00</published><updated>2010-03-29T04:51:44.303-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>زنگبار يا دليل آخر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S7CUF86luMI/AAAAAAAABek/PhNV7SfWAv8/s1600/1000000054.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5454021978717796546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 104px; CURSOR: hand; HEIGHT: 162px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S7CUF86luMI/AAAAAAAABek/PhNV7SfWAv8/s200/1000000054.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پسر باز در اتاقك موتورخانه نشسته بود. كنودسن از وقتي به راه افتاده بودند يك كلمه هم با او حرف نزده بود. اما پسر در بند نبود، بلكه حيرت زده نشسته بود و فكر مي كرد. پس اين طور! مسئله سياسي است. هوا هنوز تاريك بود و او متوجه شده بود كه كنودسن با احتياط و دزدانه كشتي را از آب هاي ممنوع مي گذراند. با خود مي گفت اين دختره يهودي است. او از يهوديان فقط همان چيزهايي را مي دانست كه در مدرسه شنيده بود. اما حالا ناگهان دريافت كه يهوديان تقريبا همانند كه سياهان در آمريكا. اين دختر اين جا روي كشتي درست همان نقشي را داشت كه جيم سياه پوست براي هكل بري فين. كسي بود كه بايد آزادش كرد. پسر كمي بر او حسادت كرد. آدم بايد يا سياه باشد يا يهودي تا حق داشته باشد بي غرغر و نق نق بزرگ ترها فرار كند. چيزي نمانده بود كه با خود بگويد به اين ها بد نمي گذرد. ناگهان برقي از ذهنش گذشت و با خود گفت وقتي به دانمارك يا سوئد رسيديم من خودم را پناهنده سياسي جا مي زنم. وقتي آدم فراري سياسي باشد برش نمي گردانند. وقتي پسري مثل من نتواند در خانه بند شود، و از بكن نكن بزرگ ترها ذله شده باشد، حق ندارد فرار كند اما وقتي گفت سياسي ام كاري به كارش ندارند. به آن ها مي گويم سياسي ام و حق ندارم اسمم را بگويم و آن وقت شايد بگذارند در يكي از كشتي هاي باريشان استخدام شوم و آن وقت شايد به آمريكا بروم و شايد حتي به زنگبار.&lt;br /&gt;زنگبار يا دليل آخر، آلفرد آندرش، سروش حبيبي، ققنوس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3609498270367016969?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3609498270367016969/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3609498270367016969' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3609498270367016969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3609498270367016969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='زنگبار يا دليل آخر'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S7CUF86luMI/AAAAAAAABek/PhNV7SfWAv8/s72-c/1000000054.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-192851542497221086</id><published>2010-01-12T06:38:00.000-08:00</published><updated>2010-01-12T06:59:42.504-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>آفريقايي؛ در جست و جوي پدر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0yNSgCV2CI/AAAAAAAABeU/F7xDU5ph4pk/s1600-h/adab03.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5425867000051521570" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 111px; CURSOR: hand; HEIGHT: 180px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0yNSgCV2CI/AAAAAAAABeU/F7xDU5ph4pk/s200/adab03.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0yNgi6-POI/AAAAAAAABec/mcC2mWj-1QE/s1600-h/9643740900_240.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5425867241344089314" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 112px; CURSOR: hand; HEIGHT: 180px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0yNgi6-POI/AAAAAAAABec/mcC2mWj-1QE/s200/9643740900_240.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر انساني حاصل يك پدر و مادر است. مي شود شناخت شان، دوست شان نداشت، مي شود به آن ها شك كرد. اما آن ها اين جايند، با چهره شان، حالات شان، عادات و وسواس شان، توهم شان، اميدهاشان، شكل دست ها و انگشتان شان، رنگ چشم ها و موهاشان، طرز حرف زدن شان، افكارشان، شايد سن شان هنگام مرگ، تمام اين ها در درون ما رخ داده است.&lt;br /&gt;مدت ها در روياهايم، مادرم را سياه پوست تصور مي كردم. براي خود داستاني بافته بودم، تا از واقعيت پس از بازگشت از آفريقا، فرار كنم. بازگشت به كشوري كه، به شهري كه هيچ آشنايي نداشتم، جايي كه بدل شده بودم به بيگانه اي. پس از آن، هنگامي كه پدرم، در سن بازنشستگي به فرانسه آمد تا با ما زندگي كند، دريافتم كه آفريقايي او بوده است. پذيرفتن اش دشوار بود. مي بايست به عقب برگردم، از نو شروع كنم، بكوشم براي فهميدن. اين كتاب كوچك را به ياد اين موضوع نوشتم.&lt;br /&gt;آفريقايي – ژان ماري گوستاولوكلزيو – آزيتا همپارتيان – نيلوفر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.dibache.com/text.asp?cat=53&amp;amp;id=2403"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1131787"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را هم بخوانيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-192851542497221086?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/192851542497221086/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=192851542497221086' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/192851542497221086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/192851542497221086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html' title='آفريقايي؛ در جست و جوي پدر'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0yNSgCV2CI/AAAAAAAABeU/F7xDU5ph4pk/s72-c/adab03.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7174278430791394828</id><published>2010-01-08T05:01:00.000-08:00</published><updated>2010-01-08T05:08:06.243-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>راز قتل پالومينو مولرو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424354048092106850" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 116px; CURSOR: hand; HEIGHT: 170px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0ctRGx7cGI/AAAAAAAABeE/4uit_EgTK1I/s200/mario-vargas-llosa.jpg" border="0" /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0ctQjDUf_I/AAAAAAAABd8/4k39RC6tFBk/s1600-h/Im_38677.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424354038501375986" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 104px; CURSOR: hand; HEIGHT: 170px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0ctQjDUf_I/AAAAAAAABd8/4k39RC6tFBk/s200/Im_38677.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;جوان را مثله و از درخت خرنوب كهنسالي حلق آويز كرده بودند. وضع افتضاحي داشت كه به مترسك يا عروسك خيمه شب بازي درهم شكسته بيشتر شبيه بود تا جنازه. احتمالا قبل از اينكه او را بكشند يا پس از آن، با كارد به جانش افتاده اند: بيني را بريده و دهانش را جر داده بودند و خون دلمه بسته، كبودي، بريدگي و جاي داغ سيگار، قيافه اش را از ريخت انداخته بود و به نقشه درهم برهمي شباهت داشت. حتي سعي كرده بودند بيضه هايش را بكشند، چون تا زانو كش آمده بود. پا برهنه بود و از كمر به پايين عريان. تي شرت پاره اي به تن داشت. ريزه و سياه سوخته ي استخواني بود. موهاي مشكي و فرفري اش زير انبوهي مگس كه اطراف صورتش وزوز مي كردند، برق مي زد.&lt;br /&gt;داستان با اين تصوير هولناك شروع مي شود و ستوان سيلوا و گروهبان ليتوما ماموريت پيدا مي كنند تا پرده از راز جنايت بردارند با اين همه رمان "راز قتل پالومينو مولرو" اثر يوسا، هرگز تبديل به رمان پليسي، لااقل با تعريفي كه ما از آن داريم، نمي شود؛ در رمان پليسي مخاطب به دنبال نشانه اي گمشده است كه پس از يافتن آن همه گره ها باز شده و همه چيز به انتها مي رسد درحالي كه در اين اثر، نويسنده ما را به دنبال يك نشانه گمشده نمي كشاند بلكه با نشانه هاي ناشناس، به نشانه هايي غايب اشاره مي كند كه در متن نيست.&lt;br /&gt;راز قتل پالومينو مولرو – ماريو وارگاس يوسا – اسدالله امرايي – نشر علمي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7174278430791394828?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7174278430791394828/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7174278430791394828' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7174278430791394828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7174278430791394828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/01/blog-post_08.html' title='راز قتل پالومينو مولرو'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/S0ctRGx7cGI/AAAAAAAABeE/4uit_EgTK1I/s72-c/mario-vargas-llosa.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1584451740980925392</id><published>2010-01-02T08:01:00.000-08:00</published><updated>2010-01-02T08:07:43.960-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>ماهي طلايي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sz9uOPxyTqI/AAAAAAAABdw/QrcbIAbYPlg/s1600-h/LeClezio-site03.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5422173667409940130" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 174px; CURSOR: hand; HEIGHT: 116px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sz9uOPxyTqI/AAAAAAAABdw/QrcbIAbYPlg/s200/LeClezio-site03.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مورگان فورستر مي گويد براي نوشتن رمان داستان لازم داريد و ماركز به زباني ديگر همين عبارت را تكرار مي كند: پس از رمان اول هميشه اين خطر وجود دارد كه داستاني براي تعريف كردن نداشته باشيد و بدتر از همه اينكه داستاني را بسازيد. مسئله بيش از اندازه پيش پا افتاده و بيش از اندازه مهم است.&lt;br /&gt;ژان ماری گوستاو لوکلزیو برنده نوبل 2008 در "ماهي طلايي" به خوبي، درستي اين تئوري را نشان مي دهد كه تنها به پشتوانه تكنيك نمي توان نوشت و براي نوشتن رمان، داستان لازم است. به قول دوستي نمي توان تكنيك ها را روي ميز چيد و با تركيب آنها رمان سرهم كرد. &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sz9uFSW2a2I/AAAAAAAABdo/f05Q8fx_aGU/s1600-h/Im_6074.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5422173513483447138" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 106px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sz9uFSW2a2I/AAAAAAAABdo/f05Q8fx_aGU/s200/Im_6074.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ماهي طلايي رماني است خطي كه با انگاره اي رشته اي حوادث آن از پي هم مي آيند و به سادگي پيش مي روند بدون شكست زمان، بدون بازي هاي فرمي، بدون تغيير راوي و بدون فلسفه بافي هاي عجيب و غريب و يا حتي جزئي پردازي هاي وسواسي. راوي آن كه به عكس جنسيت نويسنده "دختر" ي است مراكشي به نام ليلا، با همان منطق قديمي نقالي و يكي بود يكي نبود، داستانش را روايت مي كند كه به اعتقاد بسياري از نظريه پردازان جذاب ترين و باور پذيرترين شكل روايت است. ليلا توسط بچه دزدها از قبيله اش دزديده شده و در كيسه اي به اسما فروخته مي شود و رشته اي از حوادث ديگر كه در نهايت او را به سوي پاريس و بعد بستون سوق مي دهند. ليلا همان "آفريقا" است كه از گذشته خود بي خبر است و او تنها به واسطه آنچه كه غرب از او دزديده و در موزه هايش انبار كرده مي تواند نشانه هايي از خويش را بيابد.&lt;br /&gt;اين رمان را از دست ندهيد، من نسخه قديمي آن را خواندم كه سال 1380 توسط خانم شادابه رئيس السادات لاجوردي ترجمه شده و خالي از اشكال هم نيست. اطلاعي از ترجمه جديد ندارم.&lt;br /&gt;ماهي طلايي - ژان ماری گوستاو لوکلزیو - شادابه رئيس السادات لاجوردي – نشر آشيانه كتاب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1584451740980925392?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1584451740980925392/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1584451740980925392' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1584451740980925392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1584451740980925392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='ماهي طلايي'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sz9uOPxyTqI/AAAAAAAABdw/QrcbIAbYPlg/s72-c/LeClezio-site03.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-8527935465444241681</id><published>2009-12-23T08:31:00.000-08:00</published><updated>2010-01-08T05:12:43.833-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>سرزمين گوجه هاي سبز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5418471008997948498" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 112px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SzJGrKUTPFI/AAAAAAAABdY/k4DJ4huf0f8/s200/33.jpg" border="0" /&gt;يك: ارس، همان رودخانه اي كه سارا دختر بلندبالاي آبي چشم، خود را در آن انداخت تا عروس خان نشود، در زمان سيطره كمونيزم و اتحاد جماهير شوروي محل قاچاق مشروبات الكلي بود كه از آن سوي مرز مي آمد و ريمل و عينك آفتابي و كفش هاي پاشنه بلند و جوراب هاي نازك زنانه و البته آدامس كه از اين سو مي رفت. زنان شوروي مخفيانه در مجالس خانوادگي، كفش هاي پاشنه بلند به پا مي كردند و ران هاي شان را كه با جوراب هاي شيشه اي پاريزين پوشانده بودند، روي هم مي انداختند و آدامس شيك و خروس نشان مي جويدند و مردان سيگار برگ مي كشيدند كه اين يكي بدترين نشانه غلبه فئوداليته و تسليم در برابر فرهنگ كاپيتاليستي آمريكايي بود و گناهي نابخشودني اگرچه دختران كوبايي رفيق كاسترو آنها را روي ران هاي قهوه اي شان مي پيچيدند و لاي زرورق مي گذاشتند.&lt;br /&gt;بعدها وقتي دليل فروپاشي كمونيسم را از گورباچف پرسيدند، جواب بامزه اي داد:" ما در حزب مي نشستيم، سيگار برگ مي كشيديم و از راه هاي مبارزه با آمريكا مي گفتيم!" فرهنگ آمريكا كه از رودخانه هاي اطراف قاچاق مي شد و ديوار آهنين هم جلودارش نبود تا مغز استخوان اعضاي حزب مركزي هم نفوذ كرده بود.&lt;br /&gt;دو: عزيز نسين داستاني دارد درباره كبريت هاي وطني در كتاب " آز گيتيك دويز گتيك " كه نشان مي دهد چگونه با كبريت هاي ساخت وطن مي شود فال عشق گرفت؛ " مرا دوست دارد... مرا دوست ندارد... مرا دوست دارد... مرا دوست ندارد" و از آنجايي كه در هر قوطي كبريت تنها يك دانه اش روشن مي شود، مي توان به نتيجه فال خوشبين بود اما نسين كشتي را به خاطر روشن كردن يك كبريت به آتش مي كشد.&lt;br /&gt;سه: رئيس جوخه اعدام چائوشسكو و زنش حرف عجيبي مي زند:" زن چائوشسكو بوي شرم آوري مي داد!"&lt;br /&gt;چهار:  هرتا مولر برنده نوبل 2009و معلم رومانيايي كه به دليل همكاري نكردن با سرويس اطلاعاتي كسي كه موقع اعدام بوي شرم آوري مي داد، به مرگ تهديد شد و به آلمان گريخت تا رمان " سرزمين گوجه هاي سبز" را بنويسد:&lt;br /&gt;" در زير هر تختخواب، چمداني بود؛ مملو از جوراب هاي نخي درهم گوريده. در همه جاي مملكت، انها را جوراب هاي بافت وطن مي خواندند؛ جوراب هايي زمخت و بدشكل؛ براي دختراني كه در حسرت جوراب هاي نرم و نازك، اسپري مو، ريمل چشم، و لاك ناخن بودند.&lt;br /&gt;در زير بالش رختخواب ها شش ريمل دان بود. شش دختر توي ريمل دان تف مي كردند و دوده را با خلال دندان هم مي زدند تا مايه سياه رنگ سفت شود. آنگاه، چشمانشان را كاملا باز مي كردند و خلال دندان را بر مژه هايشان مي كشيدند. مژه ها سياه و سفت مي شد، اما ساعتي بعد فاصله هايي خاكستري روي مژه ها پديد مي آمد؛ و پس از خشك شدن آب دهان، دوده ها به روي گونه هايشان مي ريخت.&lt;br /&gt;دختران، دوده ريمل روي گونه هايشان را دوست داشتند؛ چون دوده ريمل بود."&lt;br /&gt;سرزمين گوجه هاي سبز – هرتا مولر – غلامحسين ميرزاصالح – انتشارات مازيار&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-8527935465444241681?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/8527935465444241681/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=8527935465444241681' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8527935465444241681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8527935465444241681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='سرزمين گوجه هاي سبز'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SzJGrKUTPFI/AAAAAAAABdY/k4DJ4huf0f8/s72-c/33.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4114982803240894814</id><published>2009-12-01T06:44:00.000-08:00</published><updated>2009-12-01T07:01:10.664-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>زنگ ها براي كه به صدا درمي آيند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5410281781357808018" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SxUunYCZiZI/AAAAAAAABdA/Nf2QzmrkDEs/s200/%D9%87%D9%85%D9%8A%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%8A.JPG" border="0" /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SxUuxgigoAI/AAAAAAAABdI/wucZFQZV8e0/s1600/9643513931_240.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5410281955438665730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 116px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SxUuxgigoAI/AAAAAAAABdI/wucZFQZV8e0/s200/9643513931_240.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;هنوز موفق نشده ام چند مشكل قديمي ام را حل كنم؛ يكي اين كه نمي توانم موقع نوشتن بخوانم و برعكس. بدتر از آن نمي توانم كتابي را بخوانم مگر با ماقبل و مابعدش كه به همين دليل مسخره، خودم را از خواندن خيلي از كتاب ها محروم مي كنم. از همه فاجعه بارتر اين كه از مد روز بدم مي آيد و تا كتاب كلاسيك نشود، خواندنش براي سخت است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از عادت هاي بد ديگرم مي توانم به فكر كردن با خودكار بيك اشاره كنم؛ كيبورد كه جاي خود دارد، متاسفانه حتي با خودكار ركس و بقيه ابزار نوشتن هم مشكل دارم، بيشتر از همه كاغذ سفيد. يكي از بدترين عاداتم نوشتن در حال درازكش است كه معمولا اسباب مسخره كردنم را فراهم مي كند. اين همه را گفتم كه به حرف دوست عزيزم فارس باقري برسم كه معتقد است توي مغز آدم موقع خواندن يك موتور به كار مي افتد و موقع نوشتن يك موتور ديگر. خود فارس خوب مي تواند آهنگ حركت اين دو موتور را باهم مديريت كند اما براي من واقعا سخت است. چند وقتي كه مشغول نوشتن ام، حتي به روز كردن وبلاگ هم برايم سخت شده با اين همه دارم تمرين مي كنم و هم زمان با نوشتن هر روز كمي از "زنگ ها براي كه به صدا درمي آيند" را مي خوانم. با ترجمه اش مشكل دارم با فعل هايي مثل "گشت و گرديد"ولي روايت قوي همينگوي عيب ها را خوب مي پوشاند و البته اين را هم فراموش نمي كنم كه همه ما مديون ترجمه هستيم به ويژه ترجمه هاي بد و مترجم هاي ناشي. كشور ما تا جايي كه مي دانم موقعيت ويژه اي در اين زمينه دارد، لااقل در مقايسه با تركيه كه ادبياتش نوبل برده. ادبيات اين كشور نه وسعت ترجمه هاي ما را دارد و نه غنايش را و در نتيجه نه متخصص حوزه هاي مختلف ادبيات جهان. هر ترجمه اي غنيمت است حتي همان گشت و گرديد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زنگ ها براي كه به صدا درمي آيند - همينگوي - رحيم نامور - نگاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4114982803240894814?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4114982803240894814/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4114982803240894814' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4114982803240894814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4114982803240894814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='زنگ ها براي كه به صدا درمي آيند'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SxUunYCZiZI/AAAAAAAABdA/Nf2QzmrkDEs/s72-c/%D9%87%D9%85%D9%8A%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%8A.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-439720245225167269</id><published>2009-11-14T02:00:00.000-08:00</published><updated>2009-11-14T02:04:21.792-08:00</updated><title type='text'>ايليام يه ساله شد</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv6ADh8y3iI/AAAAAAAABco/FwjNq_TY4Mw/s1600-h/33.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403897401032498722" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv6ADh8y3iI/AAAAAAAABco/FwjNq_TY4Mw/s320/33.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv6ADSNFiiI/AAAAAAAABcg/RysArPa2fkM/s1600-h/22.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403897396805863970" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv6ADSNFiiI/AAAAAAAABcg/RysArPa2fkM/s320/22.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://kmotlagh1.blogspot.com/2009/11/blog-post.html"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;بقيه عكس ها را اينجا ببينيد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-439720245225167269?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/439720245225167269/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=439720245225167269' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/439720245225167269'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/439720245225167269'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html' title='ايليام يه ساله شد'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sv6ADh8y3iI/AAAAAAAABco/FwjNq_TY4Mw/s72-c/33.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2237610761706416519</id><published>2009-11-02T00:46:00.000-08:00</published><updated>2009-11-02T00:57:20.082-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از مدت‌ها که حتا این بخش از&lt;span style="color:#009900;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.goftamgoft.com/"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;گفتمگفت&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; هم به سیاست اختصاص داشت، چیزی بخوانید درباره «کافه‌پیانو» که همین امروز، نویسنده‌اش نشانی وبلاگش را برایم فرستاده و این مطلب را درباره کتاب منتشر کرده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين مقدمه اي است كه جناب آقاي فرهاد جعفري براي يادداشت من در وبلاگش نوشته و آن را &lt;a href="http://www.goftamgoft.com/view.php?item_id=679"&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;دوباره منتشر كرده&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; كه به خاطر توجه شان ممنونم اما دوست گرامي آقاي جعفري! شما اگر داستايوفسكي هم بوديد من نيازي نمي ديدم لينك مطلبم را ارسال كنم و اصرار داشته باشم چيزي را كه نوشته ام مورد توجه تان قرار گيرد. اين را نه از سر غرور بلكه به خاطر انزواي شخصي ام و در كمال تواضع مي گويم. به افت و خيزهاي سياسي هم كاري ندارم اگر واقعا از كافه پيانو خوشم مي آمد و آن را متني درخور، فني و يا لااقل انساني مي ديدم حتما تعريف و تمجيد مي كردم آن هم نه براي خوش آمد و بد آمد شما، براي خودم و "كافه پيانو" به هر حال براي من "مولف مرده است." آقاي جعفري من براي شما لينك ارسال نكرده ام و اگر كسي اين كار را كرده حتما قصد شيطنت داشته.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-2237610761706416519?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/2237610761706416519/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=2237610761706416519' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2237610761706416519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2237610761706416519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4666465246217642771</id><published>2009-10-17T03:43:00.000-07:00</published><updated>2009-10-17T07:17:11.666-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>كافه پيانو؛ انحطاط هنر و اخلاق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/StmgUGCHUOI/AAAAAAAABZw/Y32xJSBWzPY/s1600-h/piano20cafe.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5393518295830188258" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 112px; CURSOR: hand; HEIGHT: 168px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/StmgUGCHUOI/AAAAAAAABZw/Y32xJSBWzPY/s200/piano20cafe.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي اولين بار تصميم گرفتم موقع خواندن رمان با موج هاي نوشته پيش نروم و لحظه به لحظه حسم را يادداشت كنم. مي شود اسم اين جور خواندن را مثلا "خواندن كارگاهي" گذاشت. كافه پيانو را انتخاب كردم؛ چيز زيادي از نويسنده اش نمي دانم جز موضع گيري معروفش در انتخابات و تقريبا هيچ كدام از نقدهاي مطبوعاتي اثر را هم نخوانده ام. مي توانستم بدون پيش ذهن شروع به خواندن كنم و باقي قضايا:&lt;br /&gt;فصل اول: ورودي كافه&lt;br /&gt;اين فصل كه هم ورودي كافه و هم ورودي رمان است، سعي دارد نوشته را در حوزه "رمان تامل" و نه "رمان عمل" معرفي كند. البته نه تاملي از جنس بار هستي كوندرا، بلكه تاملي غير فلسفي و در حوزه امور روزمره، مثل ديالوگ هاي معمولي كه با لحني فلسفي هر روز بين ما رد و بدل مي شود. با اين همه ترديد دارم كافه پيانو بتواند تا انتها رمان تامل باقي بماند. اين موضوع به كليت ادبيات داستاني ما برمي گردد.&lt;br /&gt;فصل دوم: آلبالويي شو بخر!&lt;br /&gt;حدسم درست بود؛ رمان به سرعت از تامل به سمت عمل رفت و به همان شكل ادامه پيدا كرد، بدون هيچ تاملي. اما دارم به موضوعي بدگمان مي شوم: "اين رمان جامعيت ندارد" و آن طوري كه روي ريل افتاده به نظرم بيشتر داستان كوتاه است تا رمان. اميدوارم درست نباشد.&lt;br /&gt;مي توانم همين جا كتاب را ببندم و چيزهاي زيادي را كه دارند از ذهنم عبور مي كنند، تند تند بنويسم مثلا درباره "گفتم، گفت" ها. چرا بايد نويسنده تا اين اندازه سر به هوا باشد؟ آيا نمي شود اين همه گفتم گفت كه در ابتداي هر جمله مثل قلوه سنگي جلوي پاي خواننده قرار مي گيرد را برداشت؟ هر گفتم گفتي به ما مي گويد:" آنچه مي خواني متعلق به فعل ماضي است، چيزي كه پيش از اين اتفاق افتاده و ربطي به حالاي من و تو ندارد. پس بي دليل با آن هم ذات پنداري نكن!در حالي كه مي شد اين دو فعل ماضي مسخره را به قرينه لفظي حتي معنوي حذف كرد تا جمله ها هم به سمت زمان حال گرايش پيدا كنند و هم جنبه نمايشي بيشتري به خود بگيرند كه اساس "رمان عمل" است. حالا كه قرار است ما تامل را رها كنيم و برويم سراغ عمل لااقل بايد جنبه هاي آن را خوب بشناسيم؛ جنبه نمايشي عمل، تنها با زمان حال معنا پيدا مي كند نه گذشته اي كه گفتم گفت، يكسره حضور مسلط آن را به ما گوشزد مي كند.&lt;br /&gt;از محيط درون كافه خوشم آمد هرچند نويسنده آن را به ما نشان نمي دهد. او از تمام كافه به يك دستگاه بخار قهوه و يك صندلي لهستاني و چيزهاي كم اهميتي مثل شيرجوش اشاره مي كند در حالي كه فضاي كلي مبهم است و ما ناچاريم بقيه چيزها را در ذهن خودمان بسازيم. اين موضوع كه نقطه مقابل "رمان نو" قرار مي گيرد، اهميت زيادي در رمان امروز دارد.&lt;br /&gt;رابطه دختر و پدر هم رابطه خوبي است مثل رابطه هولدن كالفيلد با خواهرش – كسي كه كتاب به او تقديم شده- و البته همانقدر زنده و دوست داشتني. اما در رابطه كالفيلد با هم كلاسي ها و معلم ها و همين طور خواهر كوچكش، جامعيت و افق هاي دلالت معنايي گسترده اي وجود دارد. آيا كافه پيانو هم مي تواند به چنين افق هايي برسد و ما را سيراب كند، يا اينكه با همين تصاوير سرگرم خواهيم شد.&lt;br /&gt;قبل از رفتن به فصل بعد تا يادم نرفته بگويم راستي اين جمله يعني چه:" آن وقت آويزانش كرد به دسته ي برنجي آن دري از كابينت هاي بار كه زير ظرفشويي ست." اين همان چيزي است كه ماركز مي گويد:"ادبيات خستگي". به نظرم جمله را سرراست تر از اين هم مي شود نوشت و موضوع آخر اينكه چرا لحن نويسنده – راوي وقتي كه با دخترش حرف مي زند و وقتي كه براي ما حرف مي زند، چندان تفاوتي نمي كند؟ با ما مي گويد:" حواسم پيش يخچال بود كه امروز زده بود به تنبلي و نمي كرد آب را يخ بزند" و به دخترش مي گويد:" چه خوب كه اجازه مي گيري... اما چه فايده كه بعدش!"&lt;br /&gt;اگر همين طور پيش بروم به صفحه آخر نرسيده، يك كتاب هم نوشته ام! سعي مي كنم بيشتر بخوانم و كمتر بنويسم.&lt;br /&gt;فصل سوم: متوسط بودن حال به هم زنه گل گيسو!&lt;br /&gt;كافه چي يك بار در اين فصل و يك بار در فصل قبل، بيرون كافه مي رود تا رفتن دخترش را تماشا كند اما هيچ چيزي در خيابان نمي بيند؛ بار اول درختان پائيزي را و بار دوم برگ هاي زرد را همين. آيا همچنان داستان كوتاه باقي خواهد ماند، بدون جرات پرداختن به موضوعات گسترده؟&lt;br /&gt;فردريك وقتي به كافه مي رود تا دنبال عشقش رزانت بگردد، آنجا آدم هايي را مي بيند كه درباره هنر بحث مي كنند و وقتي از كافه بيرون مي آيد گروه هايي از دانشجويان را كه در حال شعار دادن هستند. موضوع ساده اي نيست فردريك در بستر رمان زندگي مي كند نه داستان كوتاه. كش دادن يك داستان كوتاه آن را رمان نمي كند اين جامعيت و گستردگي است كه روايت را به سمت رمان سوق مي دهد.&lt;br /&gt;فصل چهارم: لونه گنجشك واقعي؟! مطمئني؟!&lt;br /&gt;كافه چي بي دليل دارد بي ادب مي شود... صفحه بعد: چيزهايي دارد درباره خودش مي گويد كه بيشتر به خاطره نويسي شبيه است. به نظرم متن از داستان كوتاه هم دارد استعفا مي دهد و تبديل به خاطره مي شود. ديگر نمي نويسم...&lt;br /&gt;نمي توانم ننويسم موضوع دارد نفرت انگيز مي شود. اين شخصيت هيچ جذابيتي ندارد. كاش همان دخترش را مي نوشت.&lt;br /&gt;دارم عصبي مي شوم. اين وسوسه سراغم آمده كه وقتم را بيشتر از اين تلف نكنم.&lt;br /&gt;خاك بر سرت راوي! اين پاراگراف شاهكار را بخوانيد:" هر وقت خدا كه مي آيم اين جا و پا مي اندازم روي پا؛ دخترك جلف ديوانه اي كه لابد با خودش فكر مي كند ممكن است حاضر باشم يك موي گند و كثافت پري سيما را با او تاخت بزنم، مي دود مي آيد پشت پنجره..."&lt;br /&gt;اين هم رمان تامل ما:" راستي كه چه قدر بايد خر باشد مرد زن و بچه داري كه تن بدهد به عشوه گري هاي يك دخترك مريض كه دايم تاپ هاي نارنجي و بنفش مي پوشد و بخش هايي از بدنش را – كه نظام بسيار اخلاقي جامعه اخلاقي ما مانع توصيف آن است- بيرون مي اندازد بلكه از راه به درت كند." لامصب ته تامل مارتين هايدگري است، بودريار دروازه غار.&lt;br /&gt;آيا همچنان به تلف كردن وقتم ادامه بدهم؟ سگ تو ضرر فردا جمعه مي باشد و مرا ترسي از آن نيست كه ياراي برخاستن ام نباشد.&lt;br /&gt;فصل پنجم: چقدر اين غير مترقبه بودن ها قشنگ است!&lt;br /&gt;به نظرم كافه پيانو نمونه اي عالي براي انحطاط رمان است و حتي قبل از آن انحطاط در نوشتن. نوشتن هر چيزي. اين همه فحاشي، اين همه دماغ بالا گرفتن، اين همه كينه و اين همه قضاوت هاي ناشيانه اي كه با لحني فلسفي ادا مي شود، مرگ روشنفكري، مرگ نويسندگي و مرگ اخلاقي است. از خودم مي پرسم هولدن كالفيلد هم فحش مي دهد حتي بدتر از كافه چي كافه پيانو. كالفيلد به هم اتاقي اش مي گويد "مادر قحبه" اما چرا با فحش هاي او اخلاق از هم نمي پاشد، حتي بالاتر از اين مي خنديم و سرحال مي آييم. جواب خيلي خيلي روشن است: كالفيلد هر اندازه كه به سالينجر شبيه باشد اما خود او نيست ولي "نويسنده- راوي" كافه پيانو يا "راوي تلويحي" اين كتاب كه با ضمير اول شخص مفرد حرف مي زند خود نويسنده كافه پيانو است. در "شكار انسان" با اثري طرفيم كه چرك نويسي ها، هتاكي ها و فحاشي هاي قهرمان آن را به حساب ژوئائو اوبالدو ريبيرو نمي گذاريم. واقعا نويسنده چه حق دارد به دختري كه سرش را از پنجره اي بيرون آورده و برجستگي هاي بدنش را به نمايش مي گذارد بگويد:" دخترك جلف ديوانه" آيا اين تنزل غير اخلاقي جايگاه نويسنده به مقام واعظ نيست؟&lt;br /&gt;ببخشد نويسنده محترم من خوابم مي آيد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كافه پيانو - فرهاد جعفري - چشمه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4666465246217642771?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4666465246217642771/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4666465246217642771' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4666465246217642771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4666465246217642771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='كافه پيانو؛ انحطاط هنر و اخلاق'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/StmgUGCHUOI/AAAAAAAABZw/Y32xJSBWzPY/s72-c/piano20cafe.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5390885192132286137</id><published>2009-09-29T02:48:00.000-07:00</published><updated>2009-09-29T02:56:05.213-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>قصه هاي پريوار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SsHY8xBZtXI/AAAAAAAABZo/FsELAL4vEUk/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5386825167774791026" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 108px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SsHY8xBZtXI/AAAAAAAABZo/FsELAL4vEUk/s200/1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باران شديدي به شيشه ها مي خورد. از صبح باريده بود و حالا ديگر تمام شهر خيس خيس بود. مردم با عجله به اين طرف و آن طرف مي رفتند و اتوبوس ها لبريز از جمعيت بود.&lt;br /&gt;من روي شيشه بخار گرفته دست كشيدم و به صندلي تكيه دادم. حالا دايره شفاف تري براي تماشاي باران داشتم. دايره اي كه با نورهاي زرد و سفيد پر شده بود.&lt;br /&gt;راننده پشت فرمان نشست. سرانجام بليت ها را جمع كرده بود و مي خواست راه بيفتد، اما درست لحظه اي كه تكمه در جلو را زد، مردي پريد بالا و خودش را از لاي در نيم بسته به داخل كشيد.&lt;br /&gt;جوان بود. خيس خيس. با دست هايي كه از سرما سرخ شده بودند و مويي بلند كه آب از آن مي چكيد. مرد دست برد جيب بغل كاپشنش و بليت مچاله شده اي بيرون آورد و طرف راننده گرفت. راننده بدون اين كه نگاه كند، گفت:" سه تا."&lt;br /&gt;مرد دستش را همچنان به سمت راننده نگه داشت.&lt;br /&gt;"ايستگاه بعد پياده مي شوم."&lt;br /&gt;"به من چه، تاكسي كه نيست همشهري."&lt;br /&gt;جوان دستش را عقب كشيد.&lt;br /&gt;"دو قدم بيش تر نيست، باران نبود پياه مي رفتم."&lt;br /&gt;راننده در را باز كرد.&lt;br /&gt;"وقت مردم را نگير..."&lt;br /&gt;جوان بليت را در جيبش گذاشت و در حالي كه پايش را روي آسفالت خيس خيابان مي گذاشت، زير لب گفت:"غريبليك يامان درتي هاي..." و به سرعت چند قدم برداشت، اما راننده چند بار پشت هم بوق زد و او را برگرداند.&lt;br /&gt;"بوجور دير گارداش."&lt;br /&gt;جوان همان جا كنار دست او ايستاد. من دوباره به بيرون خيره شدم، و تا ايستگاه بعد گفتگوي پرحرارت آن دو به زبان آذري و صداي يكنواخت برف پاك كن ها گوش دادم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قصه هاي پريوار و داستان هاي واقعي - &lt;a href="http://storism.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;كامران محمدي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - ققنوس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5390885192132286137?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5390885192132286137/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5390885192132286137' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5390885192132286137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5390885192132286137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/09/blog-post_29.html' title='قصه هاي پريوار'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SsHY8xBZtXI/AAAAAAAABZo/FsELAL4vEUk/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3391331989284070147</id><published>2009-09-27T06:20:00.000-07:00</published><updated>2009-09-27T06:45:14.545-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>ديگر هم بازي ات نمي شوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sr9rteRN-2I/AAAAAAAABZg/UuoxMhpbhJ8/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5386142108321971042" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 111px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sr9rteRN-2I/AAAAAAAABZg/UuoxMhpbhJ8/s200/1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كژدم ها آتش افروخته اند&lt;br /&gt;براي رقص&lt;br /&gt;بگذار آسوده باشند&lt;br /&gt;لختي بمان اينجا&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sr9rYxt8piI/AAAAAAAABZQ/C81Rs_8OIzk/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;/a&gt;با من حرف بزن&lt;br /&gt;شب به نيمه رسيده&lt;br /&gt;عمر، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;نمي دانم.&lt;br /&gt;دو مجموعه "ديگر هم بازي ات نمي شوم" و "عاشقانه هاي برف به اسم كوچك" سروده &lt;/span&gt;&lt;a href="http://ryra.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;پژمان الماسي نيا شاعر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; اصفهاني، نشر گلدسته اصفهان... &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100910831367"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;اينجا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.piadero.ir/EdameMatlab/up2/A.HasanZadeh02.htm"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sr9nzAVGN5I/AAAAAAAABZA/S3HGq6MPTyE/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پانوشت: شعر بالا از مجموعه عاشقانه هاي برف انتخاب شده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3391331989284070147?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3391331989284070147/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3391331989284070147' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3391331989284070147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3391331989284070147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/09/blog-post_27.html' title='ديگر هم بازي ات نمي شوم'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sr9rteRN-2I/AAAAAAAABZg/UuoxMhpbhJ8/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4214270808740455698</id><published>2009-09-22T07:36:00.000-07:00</published><updated>2009-09-29T03:00:14.817-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>تربيت احساساتي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SrjsBcap1dI/AAAAAAAABYo/JZRRuv81fMw/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384312864073438674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 110px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SrjsBcap1dI/AAAAAAAABYo/JZRRuv81fMw/s200/2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مهدي سحابي (از مقدمه تربيت احساساتي): پديده بسيار گويايي است كه در دهه هاي اخير كتاب تربيت احساساتي هم در ميان خوانندگان عام و هم نزد اهل ادب و ناقدان هنري تا اندازه اي مادام بواري را در سايه برده و خود به عنوان شاهكار فلوبر و يكي از سرچشمه هاي بنيادي ادبيات مدرن اروپايي مطرح شده است. واقعيت اين است كه اين كتاب در آغاز انتشارش به خاطر ويژگي هايي كه امروزه درست به دليل همان ها اثري بنيادي تلقي مي شود، چندان اقبالي نيافت و حتي خود فلوبر اين نكته را به وضوح مي دانست و اغلب به آن اشاره مي كرد و با وسواس و دقت معروفي كه از او مي شناسيم، و با موشكافي و ريزه كاري هاي بسياري كه در تدارك هر كتابي به قول خودش "محكوم" ي عمد كامل داشت است و آگاهي همراه با تسليم و رضايت هر هنرمند بزرگي كه كار نوآورانه و خلاف عادت و عرف مي كند.&lt;br /&gt;هانري سه آر، يكي از دوستان فلوبر تعريف مي كند كه روزي در برابر ستايشي كه او از كتاب تربيت احساساتي كرد، فلوبر اول شگفتي نشان داد، و سپس برايش توضيح داد كه چرا گمان مي كردم كه خواننده عام اين كتاب او را به راحتي نمي پذيرد. به گفته او، فلوبر با دو دستش در هوا شكل يك هرم را ترسيم كرد و گفت:" كتاب من اين كار را نمي كند، هرم نمي سازد. خواننده، كتاب هايي مي خواهد كه به توهم هايش دامن بزنند و آن ها را خوش بيايد، در حالي كه، تربيت احساساتي عكس اين كار را مي كند" و با دستش هرم وارونه اي را ترسيم كرد كه حفره اي پديد مي آورد و همه روياها و توهم هاي خواننده را به كام مي كشيد.&lt;br /&gt;تربيت احساساتي- گوستاو فلوبر- مهدي سحابي- نشر مركز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4214270808740455698?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4214270808740455698/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4214270808740455698' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4214270808740455698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4214270808740455698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/09/blog-post_22.html' title='تربيت احساساتي'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SrjsBcap1dI/AAAAAAAABYo/JZRRuv81fMw/s72-c/2.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3712648532539712516</id><published>2009-09-11T06:38:00.000-07:00</published><updated>2009-09-19T03:19:12.594-07:00</updated><title type='text'>عباس معروفی در آستانه کودکی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqpTzrQ8dQI/AAAAAAAABYE/ku6m3bdnJrQ/s1600-h/Ù…Ø¹Ø±ÙˆÙÙŠ2.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5380204852099708162" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 110px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqpTzrQ8dQI/AAAAAAAABYE/ku6m3bdnJrQ/s200/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%8A2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میکلانژ می گوید:"وقتی به قطعه سنگی نگاه می کنم، تندیس درون آن را می بینم و بعد تنها کاری که می ماند، تراشیدن قسمت های اضافی است." به اعتقاد من این نگرش که بر اساس کشف جوهره واقعیت و جوهره هنر استوار است، خالص ترین دیدگاه زیبایی شناسی است. در مقابل می توان سنگ ها را کنار هم چید و با ملاتی آنها را به هم چسباند تا تندیسی ساخته شود اما تندیس دوم نه حاصل کشف، بلکه نتیجه نوعی اختراع است که البته تشخیص چنین نسخه های بدلی از نسخه های اصیل آن چندان هم کار ساده ای نیست. شاید کمی عجیب باشد اما بر این اساس همیشه فکر کرده ام هنر شعر، نه چینش کلمه ها کنار هم بلکه از هم گسستن کلمات و کندن پوست آنها برای رسیدن به جوهره ای صاف و صیقلی است.&lt;br /&gt;دیشب گفت و گوی &lt;a href="http://maroufi.malakut.org/"&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;عباس معروفی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را از بی. بی. سی نگاه می کردم و برایم خیلی جالب بود که او هم روی همین نکته تاکید دارد:" باید به جای بتانه کاری، اثر هنری را تراشید. بتانه ها در طول زمان می ریزند. باید مثل یک پیکر تراشی که زوائد مجسمه اش را تراش می دهد، متن را تراش داد، آشغال ها را بیرون ریخت و خوب پاکیزه و تمیزش کرد." البته درک می کنم که این گفته معروفی همان "پاکیزه نویسی" گلشیری نیست. پاکیزه نویسی تنها وسواسی است که نویسنده برای آخرین کاری که باید انجام دهد، یعنی "تحریر" از خود نشان می دهد اما آنچه که میکلانژ می گوید و معروفی به زبانی دیگر بدان اشاره دارد بسیار عمیق تر است گویی با نوعی جهانبینی طرفیم درحالی که پاکیزه نویسی در تحریر، آنقدر موضوعی حاشیه ای است که حتی می توان آن را نادیده گرفت و مثلا گفت:"وقتی جامعه ای که از آن می نویسم این همه درهم برهم است، من نمی توانم از قاعده نثری پاکیزه پیروی کنم. همان طور که وقتی جامعه، هارمونی سنتی خود را از دست می دهد دیگر غزل کلاسیک مرده است و باید تقطیع شعر را به هم ریخت." چیزی که گلشیری می گوید نوعی سمباده کاری است نه کشف جوهره. قشنگ نویسی است نه حقیقی نویسی. نثر "سمفونی مردگان" یکی از پاکیزه ترین و قشنگ ترین متون ادبیات معاصر ماست، می توانیم آن را بارها بلند بلند بخوانیم و از موسیقی کلامش لذت ببریم اما این قشنگی و پاکیزگی، همان پاکیزگی "فریدون سه پسر داشت" نیست. در فریدون سه پسر داشت با تراش خوردگی یعنی حرکت به سمت حقیقی ترین چیزها طرفیم. از این منظر با آنهایی که فریدون سه پسر داشت معروفی را نوعی عقب گرد می دانند مخالفم. آنها فریفته سمباده کاری های سمفونی مردگانند نه برهنگی زمخت فریدون سه پسر داشت.&lt;br /&gt;معروفی تا جایی از "تراشیدن" پیش می رود که چیزی از کلمه باقی نمی ماند و به خودش می رسد:" من نه اهل سیاست بوده ام که اینجا زیر پرچم گروهی بروم و نه اهل دیسکو رفتن. تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که در غربت بنشینم و خودم را تراش دهم."&lt;br /&gt;معروفی می گوید:" وقتی گلشیری به من گفت تو نویسنده نمی شوی، خیلی بی سوادی و لااقل باید 2 هزار جلد کتاب خوانده باشی، شروع کردم به آموختن نثر نویسی و حدود 30 سال طول کشید که نوشتن را یاد بگیرم. من دلم می خواست نویسنده شوم و می بایست زحمت می کشیدم، حالا هم فکر می کنم هنوز جای کار دارم و می توانم روزی شاهکارم را بنویسم."&lt;br /&gt;به یاد همینگوی می افتم و اینکه او چگونه برای "آموختن نثر نویسی" رنج می کشد. از شروود اندرسن معرفی نامه می گیرد و با خانواده اش راهی پاریس می شود تا پس از سال ها مشقت و زندگی در طبقه دوم میهمان خانه ای به این جمله برسد:" از ازراپاند خیلی چیزها یاد گرفتم؛ یاد گرفتم از صفت ها بی رویه استفاده نکنم." و همین طور:" درباره چیزهایی که بلدم و با حقیقی ترین جمله ها بنویسم."&lt;br /&gt;موضوعی که معروفی با تمام تواضعش مطرح می کند، یعنی یاد گرفتن قواعد نثر، هنوز چندان برای ما جدی نیست؛ برای ما که ظاهرا فارسی بلدیم، نوشتن به نثر فارسی کفایت می کند: نثر یعنی آنچه که به شعر نیست، می ماند اندکی فلسفه بافی، اندکی حس شاعرانه و اندکی هم فنون روایت داستانی، همین. کافی است همه ملغمه ای را که در ذهن داریم نه به شعر بلکه به نثر بنویسم! گزارش نویس های بسیاری را می شناسم که پس از سال ها کار هنوز فکر می کنند "گزارش توصیفی" یعنی به کار بردن صفت های شاعرانه و ترسیم تصویرهایی که تنه به تنه شعر می زند. اما این فاجعه وقتی آشکار می شود که از همینگوی می خوانیم:" توصیف یعنی پرهیز از هر صفتی."&lt;br /&gt;گفت و گوی معروفی شیرین بود و حقایق کوچکی را به ما گوشزد می کرد:" کاری جز اعتراض از من ساخته نیست. من حتی به دخترانم یاد داده ام به من اعتراض کنند." یوسا در یک سخنرانی خطاب به دولت ها می گوید:" شما وظیفه دارید زمینه ای فراهم کنید که ما به شما اعتراض کنیم! کاری جز اعتراض از دست ما ساخته نیست و این تاوانی است که شما باید در قبال فرهنگ و تمدن بپردازید." اعتراض به دولت خودی، اعتراض به دولت آلمان، اعتراض به هم وطنی که هنوز در هوای وطنش نفس می کشد، اعتراض به هم وطنی که مثل او راهی غربت شده است و همه این ها دست به دست هم می دهند تا از نویسنده ای چون معروفی روحی سرگردان بسازند؛ بالاخره او کدام طرفی است؟ اگر راست می گوید و آلترناتیو است، چرا با ما که آلترناتیویم هم سخن نمی شود؟ اگر نیست... او هیچ طرفی نیست و نمی تواند باشد اما غم انگیز آنکه باید باشد تا کسی تردش کند و کسی بپذیردش.&lt;br /&gt;"سانسور می تواند منجر به تولید تکنیک شود." این عبارت آشنایی است که بارها و بارها شنیده ایم و برای آن شاهد مثالی بهتر از حافظ نیست که انقیاد زمانه اش او را به کوره راه هایی برای دور زدن خطوط قرمز کشاند. شاید این شگردها ناجی شعر باشد و مناظر تازه ای هم در کژ راهه ها پیش چشم ما بگستراند اما برای نثر که از واقعیت تغذیه می کند نه استعاره، سم مهلکی است و معروفی با همین احتیاط از سانسور حرف می زند؛ در مقام شاعر اندکی مکث می کند ولی در مقام نویسنده می گوید:" سانسور ریشه هنر را می خشکاند."&lt;br /&gt;و در نهایت پرسش از او درباره سیاست؛ آیا نویسنده از سیاست الهام می گیرد، آیا خود شارح آن است، آیا در نوشته اش بر آن می شورد یا به عنوان انسانی مدنی، فهیم و آگاه در آن غرق می شود تا نشان دهد زنده است و در قبال آنچه که در پیرامونش می گذرد، بی خاصیت نیست؟&lt;br /&gt;معروفی با همان سادگی اش که در طول گفت و گو شاهدش هستیم می گوید:" این مسئله پارادوکسیکال است." فرصتی برای شرح و بسط پیدا نمی کند اما در همین یک جمله کوتاه همه چیز را گفته است. گوستاو فلوبر در نامه ای می نویسد:" شراب بنوش اما نه آنقدر که می خواره شوی و با زنان باش نه آنقدر که زنباره شوی." فلوبر انسان محافظه کاری نیست و در این عبارت ها از منظر انسانی محتاط حرف نمی زند او معتقد است هر نویسنده "من" دیگری در درون خود دارد که "من" بی تفاوتی است. او مثل یک قاضی بی طرف گوشه ای می نشیند و در اعمال و رفتار نویسنده و پیرامونش خیره می شود؛ لگام می زند که برو، ببین و یاد بگیر و در همان لحظه که وارد معرکه می شوی، افسارت را می کشد و می گوید مراقب باش این چیزها به تو ارتباطی ندارد. از همین روست که وقتی همسر یکی از دوستان فلوبر در بستر مرگ دراز می کشد، به او می گوید:" فرصت خوبی است، کمتر چنین موقعیتی برای یک نویسنده پیش می آید، خوب به همه چیز دقت کن!" گویی فلوبر با این دیالوگ ها نقش "من" دیگر دوستش را برای او بازی می کند. بازی سیاست و نویسنده هم پارادوکسیکال است چرا که همه چیز به او مربوط است اما او با هیچ چیز ارتباطی پیدا نمی کند.&lt;br /&gt;"روزی شاهکارم را خواهم نوشت" یعنی آنکه معروفی نویسنده نشده است، او مدام در حال شدن است. او از این انقباض روحی گذر خواهد کرد و آن زمان شاهکارش را خواهد نوشت؛ انقباضی که در خطوط چهره اش، مکث هایش و ادبش نهفته است. معروفی پس از 30 سال گذر از مرحله "شتری" و "شیری" اکنون در آستانه تحول بزرگی است؛ او به زودی در شمایل "کودکی" متولد خواهد شد.&lt;br /&gt;یکی از بزرگ ترین و قابل احترام ترین روشنفکران شتر ایران- به تعبیر نیچه- عبدلعلی دستغیب است او نه 2 هزار کتاب که هزاران کتاب خوانده و گاه و بی گاه در هیات شیری، سر از پرده بیرون می آورد و غرشی می کند. اما براهنی و گلستان یکسره شیرند؛ آنها روشنفکرانی هستند که برای زیر و رو کردن ساخته شده اند. البته برای شیر شدن باید از مرحله شتری عبور کرد. دوست داشتم معروفی هم مثل گلستان بگوید:" همه مزخرف می گویند؛ روشنفکران چپ و راست در ایران به یک اندازه مزخرف می گویند." راستی چقدر شیر داریم: شاملو، فروغ، رویایی، براهنی، همه قداره بند، همه تخریبچی، همه اهل خون و خونریزی، ادبیات ما سال هاست که شاهد تولد کودکی نبوه است. کسی که پایین و بالا بپرد، به همه بخندد، حرف همه را تصدیق کند، برای همه شکلک دربیاورد. آیا از انقباض معروفی و به خود پیچیدن های دردناک او کودکی به دنیا خواهد آمد؟ او بهترین گزینه برای کودک شدن است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3712648532539712516?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3712648532539712516/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3712648532539712516' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3712648532539712516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3712648532539712516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/09/blog-post_11.html' title='عباس معروفی در آستانه کودکی'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqpTzrQ8dQI/AAAAAAAABYE/ku6m3bdnJrQ/s72-c/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%8A2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3780773222031601056</id><published>2009-09-07T03:23:00.000-07:00</published><updated>2009-09-09T03:09:40.691-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>فوكو را فراموش كن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqTfxh3Pl0I/AAAAAAAABXs/xzYMJDBLjFo/s1600-h/baud.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378669896983877442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 116px; CURSOR: hand; HEIGHT: 180px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqTfxh3Pl0I/AAAAAAAABXs/xzYMJDBLjFo/s200/baud.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بودريار مثل زني زيبا و باشكوه است كه مي ترسي عاشقش شوي. من هميشه در برابر انديشه او چنين احساسي داشته ام؛ ساده و قابل فهم حرف مي زند به عكس فوكو كه ريز پردازي هايش و بازي هاي زباني اش براي پنهان كردن آنچه كه قرار است نگويد، اعصابت را به هم مي ريزد:" هنرمند آنچه را كه مي گويد، نمي گويد و آنچه را كه نمي گويد مي گويد." بودريار با همه قدرت تحليلش هيچ اعتقادي به نظريه پردازي ندارد اما كشش و اغواگريي كه در نظريات او نهفته مثل قدرتي مرموز و جادويي، اسيرت مي كند.&lt;br /&gt;او فوكو را آخرين غول فلاسفه كلاسيك مي داند. درست مي گويد؛ در فلسفه كلاسيك" استبداد حقيقت"، حرف اول را مي زند، مفهومي كه در انديشه فوكو تبديل به "انضباط قدرت" شده است اما بودريار به تعبير خود او از جايي آغاز مي كند كه ديگر فوكو حرفي براي گفتن پيدا نمي كند. انديشه او آغاز يك پايان است هرچند نه به آغاز اعتقاد دارد و نه پايان چرا كه تنها در تفكري خطي مي توان به دنبال آغاز و پايان بود:" من نمي دانم اين مسئله مسئله "پايان" است يا نه. به هر حال، اين واژه احتمالا بي معنا است، چون ما ديگر چندان اطميناني به وجود راستايي خطي نداريم." اما وقتي راستايي خطي از بين مي رود و به تبع آن تاريخ به معناي درپي هم قرار گرفتن تقويمي حوادث، به همان حجم انديشي فوكو مي رسيم و البته درك مي كنم كه بودريار چگونه از فوكو هم عبور مي كند؛ ديگر نه آغاز و انجامي باقي مي ماند، نه خطي كه مجموعه اي را تعريف كند و حدود آن را مشخص نمايد، نه نقطه عزيمت فكر و نه حتي قدرتي به نام "ميل" كه لااقل در چنين مجموعه درهم و برهمي، با جذبه اي فريفته شود و چنين چيزي چقدر وحشتناك است، پوچي محض:" ميل جنسي ديگر وزني ندارد. ميل جنسي اكنون در حال رسيدن به وضع "وقاحت" است. اما همه همدست شده اند تا ناپديدي اش را با صحنه آرايي هاي چشم فريب، پنهان كنند." بدبختي اينجاست كه بودريار درست مي گويد اگر "درست" واژه درستي باشد.&lt;br /&gt;ياد دعاي مايوسانه استاندال مي افتم:"خدايا اگر وجود داري، روح مرا نجات ده اگر روحي وجود دارد!" دوستي مي گويد بدبخت پست مدرن شده اي و خودت خبر نداري وگرنه اين همه نمي توانستي بودريار را دوست داشته باشي. اما واقعيت اين است كه نمي خواهم به چنين جذبه اي تن دهم، دنياي بي سر و ته او جذبم مي كند و در عين حال با وجود همه زيبايي اش به وحشتم مي اندازد؛ از اين همه زيبايي مي ترسم. همين ترس را" سيلور لوترنژه" با او در ميان مي گذارد:&lt;br /&gt;" من اغلب در شگفت مانده ام چگونه كسي مي تواند با نظرياتي چون نظريات شما زندگي كند." و بودريار پاسخ مي دهد:" من نسبتا دير به نظريه پردازي رو آوردم. تا مدت ها با مسئله طرح نظريه ها "سرد" برخورد مي كردم. البته نظريه پردازي وسوسه اي پنهاني داشت، اما فكر نمي كردم كار چنداني از دستش ساخته باشد. نظريه پردازي برايم نوعي بازي بود. مي توانستم درباره مرگ بنويسم، بي اينكه هيچ تاثيري بر زندگي ام داشته باشد."&lt;br /&gt;- موضوع بيشتر به فرهنگ مربوط مي شود؟&lt;br /&gt;- من هميشه فاصله ام را با فرهنگ حفظ كرده ام- همان گونه كه با نظريه. من هميشه در وضعيت سوظن و سرپيچي به سر برده ام.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فوكو را فراموش كن- ژان بودريار- پيام يزدانجو- نشر مركز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3780773222031601056?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3780773222031601056/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3780773222031601056' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3780773222031601056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3780773222031601056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/09/blog-post_07.html' title='فوكو را فراموش كن'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqTfxh3Pl0I/AAAAAAAABXs/xzYMJDBLjFo/s72-c/baud.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7119634757169351781</id><published>2009-09-06T03:06:00.000-07:00</published><updated>2009-09-06T03:43:27.792-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>اين يك چپق نيست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqOKR772xxI/AAAAAAAABXc/k11wK4CmV6I/s1600-h/image_798967.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378294420761659154" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 168px; CURSOR: hand; HEIGHT: 121px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqOKR772xxI/AAAAAAAABXc/k11wK4CmV6I/s200/image_798967.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;"نسخه نخست، گمانم مال سال 1926: چپقي ترسيم شده به دقت، و به زيرش( با دست خطي منظم و تصنعي، آن جور كه در صومعه ها مي نويسند، يا شبيه سرمشق هاي دفترچه هاي شاگرد مدرسه ها، يا بر تخته سياهي پس از درس نام گذاري چيزها) اين &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqOKawUyxbI/AAAAAAAABXk/elnTF4qkUUg/s1600-h/Magritte-The_Two_Mysteries-1966-1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378294572263851442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 166px; CURSOR: hand; HEIGHT: 120px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqOKawUyxbI/AAAAAAAABXk/elnTF4qkUUg/s200/Magritte-The_Two_Mysteries-1966-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;يادداشت: "اين يك چپق نيست."&lt;br /&gt;نسخه ديگر- به گمانم آخري- در سپيده دم قرينه ها يافتني است. همان چپق، همان گزاره، همان دست خط. اما متن و تصوير، به جاي اين كه در فضايي بي كران و نامشخص كنار هم گذاشته شده باشند، به قاب در آمده اند. قاب بر سه پايه اي قرار گرفته و سه پايه بر كف پوش هايي چوبي كه به خوبي ديده مي شوند. بر فراز همه ي اين ها، چپقي درست شبيه چپق در تصوير، اما بزگ تر.&lt;br /&gt;نسخه نخست با سادگي محضش است كه حيران مان مي كند. دومي ابهام هايي عمدي را برابر چشمان مان چند چندان مي كند..."&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqOJ5xRPPkI/AAAAAAAABXM/vdqKOKdmFrY/s1600-h/Im_6239.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378294005581692482" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 90px; CURSOR: hand; HEIGHT: 154px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqOJ5xRPPkI/AAAAAAAABXM/vdqKOKdmFrY/s200/Im_6239.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;هميشه از "تعمد" در ايجاد معناهاي ژرف و هنرمندانه روي گردان بوده ام و شيفته همان سادگي محضي كه تنها با رد پايي كوچك از ناسازگي، به قول فوكو حيران مان مي كند. خوشحالم كه لااقل فوكو اگر چنين شيوه اي را نمي پسندد و به درهم ريزي هاي تعمدي "دو راز" بيشتر دل بسته است، اما به سادگي محض "اين يك چپق نيست" احترام مي گذارد.&lt;br /&gt;اين يك چپق نيست با نقاشي هايي از رنه مگريت- ميشل فوكو- ماني حقيقي- نشر مركز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7119634757169351781?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7119634757169351781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7119634757169351781' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7119634757169351781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7119634757169351781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='اين يك چپق نيست'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SqOKR772xxI/AAAAAAAABXc/k11wK4CmV6I/s72-c/image_798967.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1950059370838038541</id><published>2009-08-29T03:04:00.000-07:00</published><updated>2009-08-29T03:52:46.109-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>چند كتاب خوب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj96dOQ15I/AAAAAAAABWE/BEWq12SVX9w/s1600-h/5.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375325335985379218" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 96px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj96dOQ15I/AAAAAAAABWE/BEWq12SVX9w/s200/5.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj9jdHDWOI/AAAAAAAABVk/1KEsKZqKzi0/s1600-h/1.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375324940818143458" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 98px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj9jdHDWOI/AAAAAAAABVk/1KEsKZqKzi0/s200/1.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj9jdHDWOI/AAAAAAAABVk/1KEsKZqKzi0/s1600-h/1.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375325257967795026" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 101px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj916la-1I/AAAAAAAABV8/iivGalr2qpQ/s200/4.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj9yDbCyiI/AAAAAAAABV0/EN5Z9KygPzE/s1600-h/3.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375325191620708898" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 101px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj9yDbCyiI/AAAAAAAABV0/EN5Z9KygPzE/s200/3.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SpkA1Z-7-zI/AAAAAAAABWs/LQJp55ESjAg/s1600-h/6.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375328547751328562" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 93px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SpkA1Z-7-zI/AAAAAAAABWs/LQJp55ESjAg/s200/6.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj-PxDvjSI/AAAAAAAABWM/6j3XhSzoqDE/s1600-h/7.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375325702087216418" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 102px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj-PxDvjSI/AAAAAAAABWM/6j3XhSzoqDE/s200/7.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj-T-JSDDI/AAAAAAAABWU/i2VEPgDVdB4/s1600-h/8.bmp"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.ketabroom.ir/"&gt;&lt;font color="#cc0000"&gt;موسسه ايران&lt;/font&gt; &lt;/a&gt;به تازگي مجموعه اي 8 جلدي با عنوان "با چشم باز" منتشر كرده كه گذشته از برخي اشكالات تكنيكي و ويرايشي، اطلاعات مختصر و مفيدي از مهمترين حوادث سال هاي پس از انقلاب همچون مك فارلين، كودتاي نوژه، طبس و... را در اختيار خواننده قرار مي دهد. هر يك از كتاب هاي كم حجم اين مجموعه حدود 50 صفحه است كه در دو وعده مترو سواري مي توان خواند. من مك فارلين و كودتاي نوژه را بيش از بقيه پسنديدم اگرچه مجبور بودم مدام در ذهنم متن را از لباس شعارها و كلي بافي هاي يك جانبه برهنه كنم تا بدن لخت و عور ماجرا را ببينم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1950059370838038541?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1950059370838038541/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1950059370838038541' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1950059370838038541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1950059370838038541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_29.html' title='چند كتاب خوب'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Spj96dOQ15I/AAAAAAAABWE/BEWq12SVX9w/s72-c/5.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5517740755352644192</id><published>2009-08-27T10:52:00.001-07:00</published><updated>2009-08-27T10:55:03.153-07:00</updated><title type='text'>از مثل های سلیمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عهد قدیم – کتاب امثال(مثل های حضرت سلیمان): "در دنیا چهار چیز مثل زالوست که هرچه می خورد سیر نمی شود: دنیای مردگان، رحم نازا، زمین بی آب، آتش مشتعل.&lt;br /&gt;چهار چیز برای من بسیار عجیبند و من آنها را نمی فهمم: پرواز عقاب در آسمان، خزیدن مار روی صخره، عبور کشتی از دریا و عشق میان زن و مرد. زن بدکاره زنا می کند و با بی شرمی می گوید:"گناهی نکرده ام!"&lt;br /&gt;چهار چیز است که زمین تاب تحملش را ندارد و از شنیدنش می لرزد: برده ای که پادشاه شود، احمقی که سیر و توانگر گردد، زن بداخلاقی که شوهر کرده باشد، کنیزی که جای بانوی خود را بگیرد.&lt;br /&gt;در زمین چهار موجود کوچک و دانا وجود دارد: مورچه ها که ضعیف هستند ولی برای زمستان خوراک ذخیره می کنند، گورکن ها که ناتوانند اما در میان صخره ها برای خود لانه می سازند، ملخ ها که رهبری ندارند ولی در دسته های منظم حرکت می کنند و مارمولک ها که می توان آنها را در دست گرفت اما حتی به کاخ پادشاهان نیز راه می یابند.&lt;br /&gt;چهار موجود هستند که راه رفتن شان باوقار است: شیر که سلطان حیوانات است و از هیچ چیز نمی ترسد، طاووس، بز نر و پادشاهی که سپاهیانش همراه او هستند.&lt;br /&gt;اگر از روی حماقت مغرور شده ای و اگر نقشه های پلید در سر پرورانده ای، به خود بیا و از این کارت دست بکش؛ از زدن شیر، کره به دست می آید و از ضربه زدن به دماغ خون جاری می شود و از برانگیختن خشم، نزاع درمی گیرد."&lt;br /&gt;پانوشت: سلیمان، پس از شائول و داود سومین پادشاه بنی اسرائیل است. خداوند پس از مرگ موسی و دستیارش یوشع پیامبر که در کوه سینا 40 روز با وی بود تا خداوند 10 فرمان را روی دو کتیبه سنگی بنویسد، 350 سال پیامبری برای این قوم نفرستاد و هرگاه که بنی اسرائیل گمراه شد، یک داور برگزید که مجموع این داورها 12تن بودند. یکی از این داوران سامسون است که ماجرای او با دلیله خواندنی است. پس از 350 سال که سموئیل پیامبر قوم شد، بنی اسرائیل نزد او آمدند و گفتند که برای ما پادشاهی برگزین. خداوند به سموئیل گفت این قوم دیگر نمی خواهند که من پادشاه شان باشم پس خودت برای آنها پادشاهی انتخاب کن. سموئیل میان 12 قوم بنی اسرائیل(هر قوم ادامه یکی از 12 فرزند یعقوب یا اسرائیل است و موسی از قوم لاوی فرزند ارشد یعقوب است که 450 سال پس از یوسف در مصر ظهور کرد تا بنی اسرائیل را که برده شده بودند برهاند و به سرزمین موعود ببرد.) قرعه کشید تا قرعه به نام قوم بنیامین افتاد بعد میان خاندان های این طایفه یک خاندان بیرون آمد و از میان پسران آن خاندان شائول به قید قرعه پادشاه شد.&lt;br /&gt;شائول که خداوند دوستش نداشت و او ترویج بت پرستی می کرد، بیمار شد و طبیبان پیشنهاد دادند پسر چنگ نوازی به نام داود برای او چنگ بنوازد تا آرام گیرد و به این ترتیب پادشاه برگزیده خداوند به قصر راه یافت و با شائول دوست شد. سموئیل به فرمان خداوند، مخفیانه او را برای پادشاهی تدهین کرد و پس از کشته شدن شائول و فرزندانش در جنگ با فلسطینی ها که آن زمان بت پرست بودند، داود رسما به سلطنت رسید.&lt;br /&gt;روزی داود روی بام کاخ خود رفت و زنی زیبا را دید که حمام می کند(لطفا توجه کنید به داستان نورالسنا و حسن بصری در هزار و یک شب). او را به کاخ فراخواند و با وی همبستر شد. بعد وقتی فهمید بتشبع یعنی همان زن زیبا شوی دارد و شویش از افسران خود اوست، به مافوقش دستور داد او را به خط مقدم نبرد بفرستند تا کشته شود. آن افسر بیچاره کشته شد و داود بتشبع را به زنی گرفت اما خداوند به خاطر گناه داود فرزند نامشروع بتشبع را کشت. پس از آن بتشبع دوباره حامله شد و نام پسرش را سلیمان گذاشتند.&lt;br /&gt;روزی داود به خداوند گفت: این انصاف نیست که من در کاخ زندگی کنم و تو در خیمه ای محقر، اجازه بده برایت خانه ای بسازم!&lt;br /&gt;زمان حضرت موسی خداوند به وی دستور داده بود خیمه ای برای عبات درست کند و 10 فرمان را هم در صندوقی به نام صندوق عهد در آن نگهدارد و هر جا که برای جنگ می روند، صندوق و خیمه را پیشاپیش حرکت دهد.&lt;br /&gt;خداوند به داود اجازه نداد برایش خانه ای بسازد و گفت نگران من نباش پسرت سلیمان برای من هم خانه ای می سازد. سلیمان پس از آنکه پادشاه شد، 13 سال هزاران کارگر و مهندس را به کار گرفت تا خانه ای برای خدا ساخت و صندوق عهد را در اتاق انتهایی که قدس الاقداس نامیده بود، گذاشت. کار که تمام شد، خداوند به شکل ابری تیره وارد معبد شد و همه جا را پر کرد طوری که کاهنان نتوانستند در داخل بمانند و بیرون آمدند.&lt;br /&gt;پی نوشت دوست ندارد تمام شود: خلاصه اینکه سلیمان در اولین روزهای پادشاهی اش خدا را در خواب دید و به او گفت من مثل پدرم تدبیر ندارم و با این قوم بزرگ چه کنم؟خدایا تو خودت راهش را به من نشان بده. خداوند از این حرف سلیمان خوشش آمد و گفت تو از من نه قدرت خواستی، نه ثروت، نه دفع دشمن و... پس من به خاطر این حرفت به تو حکمتی می دهم که بروی و خوش باشی. او در طول عمرش سه هزار مثل گفت که چند تای آنها را در بالا خواندید و همین طور هزار و پنج ترانه هم نوشت اما در آخر عمر خود ایمانش را از دست داد و به حرف خداوند که گفته بود از زنان بی ایمان برای خود انتخاب نکن تا تو را به بت پرستی نکشند، گوش نکرد و 700 زن بت پرست و 300 کنیز گرفت که او را به بت پرستی کشاندند و در حالی که ایمانش را به خدا از دست داده بود مرد.&lt;br /&gt;پس از سلیمان میان قوم یهود که از فرزندان یهودا بودند و موسی اورشلیم را به آنها بخشیده بود، با بقیه اقوام بنی اسرائیل اختلاف افتاد و از آن پس آنها دو پادشاه برای خود انتخاب کردند. آخرین پادشاه بنی اسرائیل هوشع است که شلمناسر پادشاه آشور او را به بند کشید و همه قوم او را به بردگی برد و برخی از اسیران را هم در شهرهای سرزمین ماد جای داد. پادشاهی یهود که در ساحل غربی رود اردن بود، کمی دیر تر به پایان رسید ولی این سلسله نیز بالاخره توسط نبوکد نصر، پادشاه بابل از هم پاشید. نبوکد نصر هزاران نفر از سران اورشلیم را به بابل تبعید کرد و تنها بیماران و فقیران را باقی گذاشت.&lt;br /&gt;پس از آن خداوند 70 سال به آن سرزمین استراحت داد تا از ناپاکی ها پاک شود. جالب است که بدانید خانه خدا هم در حمله نبوکد نصر کاملا درهم کوبیده شد و همه اموال آن به غارت رفت و ویرانه ای از آن باقی ماند.&lt;br /&gt;در سال 539 پیش از میلاد، کورش کبیر بابل را با خاک یکسان و اسیران را آزاد کرد و در سال 586 پیش از میلاد ارمیای پیامبر از وی خواست دستور بازگشت یهودیان و بازسازی خانه خدا را بدهد و کورش نیز چنین کرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5517740755352644192?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5517740755352644192/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5517740755352644192' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5517740755352644192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5517740755352644192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html' title='از مثل های سلیمان'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-591910991366564215</id><published>2009-08-16T03:19:00.000-07:00</published><updated>2009-08-16T03:28:34.751-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>قصه ابر و آتش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SofdwO0sEVI/AAAAAAAABVU/rPMw8OtXSgE/s1600-h/800px-Gutenberg_Bible.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5370504901345153362" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 146px; CURSOR: hand; HEIGHT: 103px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SofdwO0sEVI/AAAAAAAABVU/rPMw8OtXSgE/s200/800px-Gutenberg_Bible.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;كتاب مقدس، عهد عتيق، كتاب خروج، باب ابر و آتش &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و عبور از درياي سرخ: سرانجام فرعون به قوم اسرائيل اجازه داد تا از مصر بيرون روند... پس قوم اسرائيل سوكوت را ترك كرده، در ايتام كه در حاشيه صحرا بود، خيمه زدند. در اين سفر، خداوند ايشان را در روز به وسيله ستوني از ابر و در شب به وسيله ستوني از آتش هدايت مي كرد... خداوند به موسي فرمود:" به قوم من بگو كه به سوي فم الحيروت كه در ميان مجدل و درياي سرخ و مقابل بعل صفون است برگردند و در كنار درياي سرخ خيمه بزنند. فرعون گمان خواهد كرد كه چون روبروي شما دريا و پشت سر شما بيابان است، شما در ميان دريا و صحرا در دام افتاده ايد، و من دل فرعون را سخت مي سازم تا شما را تعقيب كند. اين باعث مي شود كه من بار ديگر قدرت و بزرگي خود را به او و تمام لشكرش ثابت كنم تا مصري ها بدانند كه من خداوند هستم." پس بني اسرائيل در همان جا كه خداوند نشان داده بود خيمه زدند.&lt;br /&gt;وقتي به فرعون خبر رسيد كه اسرائيلي ها از مصر فرار كرده اند، او و درباريانش پشيمان شده، گفتند:" اين چه كاري بود كه ما كرديم؟ براي چه به بردگان خود اجازه داديم از اينجا دور شوند؟" پس پادشاه مصر عرابه خود را آماده كرده، سپاه خود را بسيج نمود. سپس با ششصد عرابه مخصوص خود و نيز تمام عرابه هاي مصر كه بوسيله سرداران رانده مي شد، رهسپار گرديد. خداوند دل فرعون را سخت كرد و او به تعقيب قوم اسرائيل كه با سربلندي از مصر بيرون رفتند، پرداخت. تمام لشكر مصر با عرابه هاي جنگي و دسته هاي سواره و پياده، قوم اسرائيل را تعقيب كردند.&lt;br /&gt;قوم اسرائيل در كنار دريا، نزديك فم الحيروت مقابل بعل صفون خيمه زده بودند كه لشكر مصر به آنها رسيد.&lt;br /&gt;وقتي قوم اسرائيل از دور مصري ها را ديدند كه به آنان نزديك مي شوند، دچار وحشت شدند و از خداوند كمك خواستند. آنها به موسي گفتند:" چرا ما را به اين بيابان كشاندي؟ مگر در مصر قبر نبود كه ما را آوردي در اين بيابان بميريم؟ چرا ما را مجبور كردي از مصر بيرون بياييم؟ وقتي در مصر برده بوديم، آيا به تو نگفتيم كه ما را به حال خودمان واگذار؟ ما مي دانستيم كه برده ماندن در مصر بهتر از مردن در بيابان است."&lt;br /&gt;ولي موسي جواب داد:" نترسيد! بايستيد و ببينيد چگونه خداوند امروز شما را نجات مي دهد. اين مصري ها را كه حالا مي بينيد، از اين پس ديگر هرگز نخواهيد ديد. آرام باشيد، زيرا خداوند براي شما خواهد جنگيد."&lt;br /&gt;آنگاه خداوند به موسي فرمود:" ديگر دعا و التماس بس است. نزد قوم اسرائيل برو و بگو كه حركت كنند و پيش بروند. و تو عصاي خود را به طرف دريا دراز كن تا آب شكافته شود و قوم اسرائيل از راهي كه در وسط دريا پديد مي آيد، عبور كنند. ولي من دل مصري ها را سخت مي سازم تا در پي شما وارد راهي كه در دريا پديد آمده شوند. آنگاه مي بينيد كه من چگونه فرعون را با تمام سربازان و سواران و عرابه هاي جنگي اش شكست داده، جلال خود را ظاهر خواهم ساخت، و تمام مصري ها خواهند دانست كه من خداوند هستم."&lt;br /&gt;آنگاه فرشته خدا كه پيشاپيش بني اسرائيل حركت مي كرد، آمد و در پشت سر آنها قرار گرفت. ستون ابر نيز به پشت سر آنها منتقل شد، به طوري كه مصري ها در تاريكي بودند و بني اسرائيل در روشنايي. پس مصري ها تمام شب نمي توانستند به اسرائيلي ها نزديك شوند.&lt;br /&gt;سپس موسي عصاي خود را به طرف دريا دراز كرد و خداوند آب دريا را شكافت و از ميان آب راهي براي عبور بني اسرائيل آماده ساخت. تمام شب نيز از مشرق باد سختي وزيدن گرفت و اين راه را خشك كرد.&lt;br /&gt;بنابراين، قوم اسرائيل از آن راه خشك در ميان دريا گذشتند در حالي كه آب دريا در دو طرف راه همچون ديواري بلند بر پا شده بود. در اين هنگام تمام سواران و اسب ها و عرابه هاي فرعون در پي قوم اسرائيل وارد دريا شدند. در سپيده دم، خداوند از ميان ابر و آتش بر لشكر مصر نظر انداخت و آنها را آشفته كرد. چرخ هاي همه عرابه ها از جا كنده شدند چنانكه به سختي مي توانستند حركت كنند. مصري ها فرياد برآوردند:"بياييد فرار كنيم، چون خداوند براي اسرائيلي ها با ما مي جنگد."&lt;br /&gt;وقتي همه قوم اسرائيل به آن طرف دريا رسيدند خداوند به موسي فرمود:" بار ديگر دست خود را به طرف دريا دراز كن تا آب ها بر سر مصري ها و اسب ها و عرابه هاي شان فرو ريزند." موسي اين كار را كرد و سپيده دم آب دريا دوباره به حالت اول باز گشت. مصري ها كوشيدند فرار كنند، ولي خداوند همه آنها را در دريا غرق كرد. پس آب برگشت و تمام عرابه ها و سواران را فرو گرفت، به طوري كه از لشكر فرعون كه به تعقيب بني اسرائيل پرداخته بودند حتي يك نفر هم زنده نماند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-591910991366564215?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/591910991366564215/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=591910991366564215' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/591910991366564215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/591910991366564215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_16.html' title='قصه ابر و آتش'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SofdwO0sEVI/AAAAAAAABVU/rPMw8OtXSgE/s72-c/800px-Gutenberg_Bible.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-8819296744203075575</id><published>2009-08-11T06:22:00.000-07:00</published><updated>2009-08-11T06:29:01.475-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>پيرمرد و دريا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SoFxgwIVh4I/AAAAAAAABVE/GxPBf8MNacA/s1600-h/Ernest%20Hemingway3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5368697038291961730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 119px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SoFxgwIVh4I/AAAAAAAABVE/GxPBf8MNacA/s200/Ernest%2520Hemingway3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5368697144463697394" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 113px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SoFxm7pppfI/AAAAAAAABVM/sRUFkMn0Yqk/s200/Oldmansea.jpg" border="0" /&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;پيرمرد با خود گفت: نه من از پس او (ماهي بزرگي كه قلاب را بلعيده و قايق پيرمرد را به دنبال خود مي كشد) برمي آيم، نه او از پس من. تا او به اين روال مي رود همين است كه هست.&lt;br /&gt;يك بار ايستاد و از پهلوي قايق به دريا شاشيد و ستاره ها را نگاه كرد و سمت سير خود را ديد زد. ريسمان از شانه اش به پايين يك راست مانند يك خط شب نماي روشن در آب مي تابيد. اكنون آهسته تر مي رفتند و روشنايي هاوانا چندان قوي نبود و او مي دانست كه جريان آب دارد آنها را به سمت شرق مي برد.&lt;br /&gt;درست پيش از تاريكي از كنار جزيره بزرگي از گياه ساراگاسو گذشتند كه در موج مختصر بالا و پايين مي رفت. انگار كه دريا زير يك لحاف سبزرنگ دارد عشق بازي مي كند. پيرمرد نخست پيسو را ديد كه به هوا پريد (ماهي كوچكي كه براي رفع گرسنگي با قلاب ديگري گرفته و ريسمان ماهي بزرگ را همچنان در دست ديگر دارد.) و در واپسين پرتو خورشيد، طلايي طلايي بود و منحني شده بود و بالكهايش را تند به هم مي زد. پيسو از ترس مي پريد و معلق مي زد.&lt;br /&gt;با خود گفت اگر آدم مجبور بود هر روز ماه را بكشد چه مي شد. ماه فرار مي كند. اما اگر آدم مجبور بود هر روز خورشيد را بكشد چي؟ با خود گفت جاي شكرش باقي است كه چنين نيست.&lt;br /&gt;پيرمرد و دريا- ارنست همينگوي- نجف دريابندري- خوارزمي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-8819296744203075575?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/8819296744203075575/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=8819296744203075575' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8819296744203075575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8819296744203075575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_11.html' title='پيرمرد و دريا'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SoFxgwIVh4I/AAAAAAAABVE/GxPBf8MNacA/s72-c/Ernest%2520Hemingway3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-859351529814903517</id><published>2009-08-08T07:24:00.000-07:00</published><updated>2009-08-08T07:57:35.115-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>پاريس جشن بي كران - شكسپير و شركا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sn2PkaH6lOI/AAAAAAAABUs/HP_E7GJC3xQ/s1600-h/big-thumb-10939312159.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5367604186546083042" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 116px; CURSOR: hand; HEIGHT: 182px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sn2PkaH6lOI/AAAAAAAABUs/HP_E7GJC3xQ/s200/big-thumb-10939312159.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يوسا در ستايش از همينگوي مي گويد:" هر داستان خوب بايد بتواند كمي از خصلت هاي داستاني همينگوي را در خود داشته باشد." در انتهاي كتاب "پاريس جشن بيكران" كه درواقع خاطرات همينگوي از پاريس و روزگار جواني است دو مقاله خوب از يوسا و ماركز درباره همينگوي مي خوانيم. اما خود كتاب كه پس از مرگ نويسنده منتشر شده، كتابي است به غايت شيرين و جذاب و نيز در عين حال آموزنده. يك فصل از آن را با نام "شكسپير و شركا" انتخاب كرده ام كه فكر مي كنم همه چيز در آن به زلالي آب، روشن است؛ سرمستي از پاريس و جواني كه خود در توصيفش مي نويسد:" اگر بخت يارت بوده باشد تا در جواني در پاريس زندگي كني، باقي عمرت را، هر جا كه بگذراني، با تو خواهد بود؛ چون پاريس جشني است بي كران"، سادگي او در نوشتن كه تاكيد دارد " بايد از صفت ها دوري كرد و با حقيقي ترين جمله ها نوشت"، دوستي و ديدار او با بزرگاني چون ازرا پاند و جويس، عطش خواندن و نوشتن، عشق او به اولين همسرش و...&lt;br /&gt;"آن روزها پولي در بساط نبود كه بشود كتاب خريد. من از كتابخانه "شكسپير و شركا" كه عضو مي پذيرفت كتاب به امانت مي گرفتم. اينجا كتابخانه و كتاب فروشي سيلويا بيج در شماره 12 خيابان ادئون بود. در آن خيابان سرد كه گذرگاه باد بود، اين كتاب فروشي مكاني بود با نشاط، با بخاري بزرگي در زمستان ها و قفسه هاي پر از كتاب و تازه هاي كتاب پشت ويترين و عكس نويسندگان مشهور زنده و مرده روي ديوارها. عكس ها به عكس هاي فوري مي مانستند و حتي نويسندگان مرده هم چنان بودند كه انگار زنده اند. سيلويا چهره اي زنده داشت با خطوطي صاف و مستقيم، چشماني قهوه اي كه به سرزندگي چشم جانوران كم جثه بود و شادي دختركي كم سن و سال، و موهايي مواج و بلوطي كه از پيشاني ظريفش به عقب شانه مي شد و زيرگوش هايش، روي خط يقه ژاكت مخمل قهوه اي اش مي ريخت. پاهاي زيبايي داشت و مهربان و پر جنب و جوش و دقيق و عاشق بذله گويي و غيبت. هيچ يك از كساني كه در زندگي شناخته ام با من مهربان تر از او نبوده اند.&lt;br /&gt;بار نخست كه به مغازه رفتم، بسيار خجالتي بودم و پول كافي نداشتم كه در كتابخانه عضو شوم. سيلويا به من گفت كه مي توانم وديعه را هر وقت كه پول داشتم بپردازم و كارتي برايم پر كرد و گفت هر تعداد كتاب خواستم مي توانم با خود ببرم.&lt;br /&gt;دليلي وجود نداشت كه به من اعتماد كند. مرا نمي شناخت و نشاني اي به او داده بودم – شماره 74 كوچه كاردينال لوموئن- كه از آن محقرتر امكان نداشت. اما او سرزنده و جذاب و خوش برخورد بود و پشت سرش تا نزديكي سقف و تا اتاق پشتي، كه به حياط داخلي ساختمان راه داشت، قفسه پشت قفسه، گنجينه كتاب فروشي را در بر مي گرفت.&lt;br /&gt;از تورگنيف شروع كردم و دو جلد خاطرات شكارچي و يكي از آثار اوليه دي.اچ.لارنس را كه تصور مي كنم پسران عشاق بود برداشتم و سيلويا به من گفت كه اگر مي خواهم بيشتر بردارم. من جنگ و صلح ترجمه كنستانس گارنت و قمارباز و داستان هاي دير اثر داستايوفسكي را برداشتم.&lt;br /&gt;سيلويا گفت:" اگر بخواهي همه اينها را بخواني، به اين زودي ها برنمي گردي."&lt;br /&gt;- چرا، برمي گردم كه پول بدهم. در آپارتمانم كمي پول هست.&lt;br /&gt;- منظورم اين نبود. پول را هر وقت كه خواستي بيار.&lt;br /&gt;پرسيدم:"كي جويس اين طرف ها مي آيد؟"&lt;br /&gt;- اگر بيايد، اواخر بعد از ظهر. تا حالا نديده ايش؟&lt;br /&gt;- توي رستوران ميشو با خانواده اش ديدمش. ولي وقتي مردم در حال غذا خوردن هستند، تماشا كردن شان كار مودبانه اي نيست. به علاوه رستوران ميشو جاي گراني است.&lt;br /&gt;- شما توي خانه غذا مي خوريد؟&lt;br /&gt;- بيشتر اوقات. ما آشپز خوبي داريم.&lt;br /&gt;- دور و بر محله شما رستوران كه نبايد باشد؟&lt;br /&gt;- نه. شما از كجا مي دانيد؟&lt;br /&gt;- لاربو آنجا زندگي مي كرد. آنجا را خيلي دوست داشت، ولي از همين موضوع دلخور بود.&lt;br /&gt;- نزديك ترين جاي خوب و ارزان قيمت پانتئون است.&lt;br /&gt;- من اين محله را نمي شناسم. ما هم توي خانه غذا مي خوريم. شما و همسرتان بايد پيش ما بياييد.&lt;br /&gt;گفتم:" اول ببينيد پولتان را مي دهم يا نه بعد دعوت كنيد. به هر حال صميمانه سپاسگزارم."&lt;br /&gt;- زياد تند نخوانيد.&lt;br /&gt;خانه ما در كوچه كاردينال لوموئن دو اتاقه بود. آب گرم و هيچ گونه امكانات داخلي نداشت، مگر يك دبه مايع ضدعفوني كه براي كسي كه به مستراح هاي بيرون از خانه ميشيگان عادت داشت ناراحت كننده نبود. خانه با چشم انداز زيبا و تشك خوب فنرداري كه در كف اتاق مي انداختيم و عكس هايي كه دوست داشتيم و به ديوارها مي آويختيم، خانه شاد و با نشاطي بود. وقتي با كتاب ها به خانه رسيدم، از جاي محشري كه پيدا كرده بودم به همسرم گفتم.&lt;br /&gt;گفت:" ولي تاتي، بايد همين بعد از ظهر بروي و پول شان را بدهي."&lt;br /&gt;- البته مي روم. هر دو با هم مي رويم. و بعد، از كنار رودخانه و از خيابان ساحلي قدم زنان برمي گرديم.&lt;br /&gt;- بيا برويم خيابان سن و نگاهي به نمايشگاه ها و ويترين مغازه ها بيندازيم.&lt;br /&gt;- حتما. هر جا كه بخواهي قدم مي زنيم و مي توانيم به كافه تازه اي كه تويش نه ما كسي را بشناسيم و نه كسي ما را بشناسد، برويم و يك ليوان بنوشيم.&lt;br /&gt;- مي توانيم دو ليوان بنوشيم.&lt;br /&gt;- بعد هم مي رويم جايي مي نشينيم و غذا مي خوريم.&lt;br /&gt;- نه فراموش نكن كه بايد پول كتاب فروشي را بدهيم.&lt;br /&gt;- بر مي گرديم خانه و همين جا غذا مي خوريم و دلي از غزا در مي آوريم و از آن تعاوني كه از پنجره پيداست و قيمت شراب بن را روي پنجره اش نوشته شراب مي خريم و مي نوشيم. بعد كتاب مي خوانيم و بعد به تخت مي رويم و عشقبازي مي كنيم.&lt;br /&gt;- هرگز هم عاشق هيچ كس غير از خودمان نمي شويم.&lt;br /&gt;- نه. هرگز.&lt;br /&gt;- چه بعد از ظهر و غروب قشنگي. حالا بهتر است ناهار بخوريم.&lt;br /&gt;گفتم:"گرسنه ام. توي كافه فقط با يك قهوه خامه دار كار كردم.(همينگوي اغلب در كافه مي نوشت و گاه اتاقي به عنوان دفتر كار در مسافرخانه اي اجاره مي كرد)"&lt;br /&gt;- چطور از آب درآمده تاتي؟&lt;br /&gt;- به نظرم خوب است. اميدوارم باشد. ناهار چي داريم؟&lt;br /&gt;- تربچه و جگر گوساله عالي با پوره سيب زميني و سالاد آنديو. شيرني سيب.&lt;br /&gt;- و تمام كتاب هاي دنيا را براي خواندن داريم و هروقت هم كه سفر رفتيم مي توانيم با خود ببريم.&lt;br /&gt;- اين كار شرافتمندانه است؟&lt;br /&gt;- البته.&lt;br /&gt;- آثار هنري جيمز را هم دارد؟&lt;br /&gt;- البته.&lt;br /&gt;- واي خدايا، چه خوشبختيم كه چنين جايي پيدا كرده اي.&lt;br /&gt;گفتم:" ما هميشه خوشبختيم" و احمق بودم كه به تخته نزدم (به تخته زدن را همينگوي از سفر اسپانيا آموخته بود؛ وقتي گاوبازها وارد ميدان مي شدند، علاقمندان شان روي تخته مي زدند) در آن آپارتمان، هر گوشه كه نگاه مي انداختي، تخته بود كه بشود به آن بكوبيد."&lt;br /&gt;پاريس جشن بي كران- ارنست همينگوي- زنده ياد فرهاد غبرايي و تصحيح دوباره مهدي غبرايي- كتاب خورشيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-859351529814903517?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/859351529814903517/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=859351529814903517' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/859351529814903517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/859351529814903517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_08.html' title='پاريس جشن بي كران - شكسپير و شركا'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sn2PkaH6lOI/AAAAAAAABUs/HP_E7GJC3xQ/s72-c/big-thumb-10939312159.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-285641660837372660</id><published>2009-08-04T07:35:00.001-07:00</published><updated>2009-08-04T07:37:17.932-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>عقايد يك دلقك</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnhHRXTgsdI/AAAAAAAABUk/fbg3ujPv2ZQ/s1600-h/pb0294.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5366117319651144146" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 112px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnhHRXTgsdI/AAAAAAAABUk/fbg3ujPv2ZQ/s200/pb0294.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شنير دلقك در وان حمام دراز كشيده و با ماري حرف مي زند. ماري در خانه نيست و براي هميشه او را ترك كرده تا كنار هريبرت تسوپفنر و آموزه هاي او در گروه كاتوليك هاي بن به آرامش برسد:&lt;br /&gt;"تو سعي خواهي كرد خودت را با چپ گرايي پوسيده ي فرد بويل تسلي دهي، اما بي حاصل خواهد بود. از طرفي تلاش تو براي واكنش نشان دادن نسبت به راست گرايي بي شرمانه ي بلوترت نيز بي حاصل خواهد بود. يك واژه ي بسيار زيبا وجود دارد: هيچ. به هيچ فكر كن. نه به صدر اعظم و نه به كاتوليك ها، بلكه تنها به دلقكي فكر كن كه در وان حمام اشك مي ريزد و قطرات قهوه بر روي دمپائي هايش مي چكد."&lt;br /&gt;عقايد يك دلقك – هاينريش بل – محمد اسماعيل زاده - نشر چشمه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-285641660837372660?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/285641660837372660/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=285641660837372660' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/285641660837372660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/285641660837372660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_04.html' title='عقايد يك دلقك'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnhHRXTgsdI/AAAAAAAABUk/fbg3ujPv2ZQ/s72-c/pb0294.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3008478181451723013</id><published>2009-08-02T04:49:00.000-07:00</published><updated>2009-08-02T05:05:20.166-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnV-droWDOI/AAAAAAAABUc/-urpMMrwK98/s1600-h/1111.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5365333579475061986" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 108px; CURSOR: hand; HEIGHT: 184px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnV-droWDOI/AAAAAAAABUc/-urpMMrwK98/s200/1111.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصويري كه از كالوينو در "بارون درخت نشين" و "ويكنت دو نيم شده" در ذهنم شكل گرفت تصوير يك نويسنده خيالباف بود كه بيش از نثر، شعر را خوب مي شناسد. از خودم مي پرسيدم ساراماگو هم در "كوري" يا حتي در "بينايي" و حالا كه خوب فكر مي كنم در "همه نام ها"، "دخمه" و حتي "مرد تكثير شده" به ويژه خود كوري، چنين فضايي را براي ما ترسيم مي كند اما چرا فضاي تخيلي و استعاري ساراماگو در اين آثار آنقدرها اذيت نمي كند كه كالوينو در بارون درخت نشين يا ويكنت دو نيم شده؟ شايد توضيحش سخت باشد اما فكر مي كنم ساراماگو ما را با بهانه اي خيالي و استعاري به درون رمان مي كشد ولي پس از آن همه مناسبات بر اساس واقعيت پيش مي رود  در حالي كه كالوينو مدام ما را با نوعي انيميشن روبه رو مي سازد. تلاش ساراماگو اين است كه به خواننده بگويد آنچه مي خواني خيالات نيست واقعيت است اما كالوينو اصرار دارد به ما بگويد اين ها واقعيت نيست بلكه جوشش خيال باريك من است!&lt;br /&gt;پس از خواندن "ساخت و ساز غير مجاز" تصويري كه از كالوينو داشتم عوض شد؛ او حالا نويسنده اي بود متوسط اما متوسطي كه اصول نوشتن را بلد است درست مثل نويسنده متوسط هم وطنش آلبادسس پدس در " عذاب وجدان"، "عروس فرنگي" يا "دفترچه ممنوع" كه من اين آخري را به خاطر اينكه نويسنده تلاش نمي كند تكنيك هاي عجيب و غريبي در روايت خلق كند، بيشتر مي پسندم. عروس فرنگي او هم جذاب است اما اصرار اين نويسنده در "عذاب وجدان" براي استفاده از شيوه نامه نگاري، او را با دردسر زيادي مواجه مي كند كه جا به جا مجبور مي شود آنچه را كه روايت كرده، توجيه كند.&lt;br /&gt;ويرجينياوولف، جين آستين را متوسطي موفق در مقابل خواهران برونته مستعد مي داند و البته اين استدلال در مورد خود او نيز صادق است؛ وولف بسيار نويسنده با استعدادي است اما جين آستين از او بهتر است چون آستين متوسط، روايت و داستان را نفي نمي كند. درحالي كه تشخص وولف در شناي خلاف جهت است. كاري كه كالوينو سعي دارد بكند.&lt;br /&gt;"چرا بايد كلاسيك ها را خواند" چهره ديگري از كالوينو به نمايش مي گذارد؛ نويسنده اي محقق و تشتنه آموختن با اندكي تفكر فلسفي. اما "اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري" سراسر فاجعه بود. نتوانستم تا به آخر پيش بروم و هرچه تلاش كردم خودم را به امواج نوشته بسپارم نشد كه نشد. واقعا چرا بايد آدم وقتش را تلف كند و چرندياتي مثل اين كتاب را بخواند. پيشنهاد نمي كنم آن را بخوانيد چون به لعنت خدا هم نمي ارزد. هنوز يگانه نويسنده ايتاليايي كه مي شناسم خالق "وجدان زنو" ايتالو اسووو است.&lt;br /&gt;اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري - ليلي گلستان - آگاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3008478181451723013?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3008478181451723013/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3008478181451723013' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3008478181451723013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3008478181451723013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnV-droWDOI/AAAAAAAABUc/-urpMMrwK98/s72-c/1111.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-6697482384851826096</id><published>2009-07-29T03:25:00.000-07:00</published><updated>2009-07-29T03:30:27.941-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>از راه خدعه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5363826517199955954" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 96px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnAjzHKGJ_I/AAAAAAAABUU/ZQDlkZ5nvWw/s200/Im_4655.jpg" border="0" /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ويكتور استرووسكي از طرف مادر اسرائيلي و از طرف پدر يهودي كانادايي است. وي در كانادا متولد و در اسرائيل بزرگ شده است، در سن 18 سالگي او جوان ترين افسر ارتش اسرائيل بود. در آزمايش سلاح تخصص داشت و به همين دليل از سوي موساد براي گذراندن دوره هاي مخصوص آن سازمان انتخاب شد و پس از گذراندن تعليمات بسيار پيچيده و حساس به درجه افسر "كاتسا" نائل شد.&lt;br /&gt;براي اينكه به اهميت افسر كاتسا پي ببريم بهتر است به گفته روزنامه نگار مشهور كانادايي كليرهوي كه با روايت ويكتور استرووسكي، اين كتاب را به رشته تحرير درآورده توجه كنيم:" شايد باور كردني نباشد، در سراسر دنيا موساد فقط 30 تا 35 افسر كاتسا دارد كه مشغول فعاليت هستند. بطور كلي جمع نفرات موساد از 1200 نفر تجاوز نمي كند كه اين عده شامل منشي و نظافت چي هم مي شود." و بايد در نظر داشت كه قبل از فروپاشي سيستم كمونيستي، كشور شوروي 250 هزار نفر مامور ك.گ.ب در خارج كشور داشته و كارمندان مشهور سيا نيز 25 هزار نفر ذكر شده است.&lt;br /&gt;استرووسكي در بخش "ندا و خداحافظي" دليل ترك سازمان موساد را ذكر مي كند. او در آخر كتاب نيز توضيح مي دهد كه چگونه و به چه دليل به اطلاعات سري اين سازمان دسترسي داشته است.&lt;br /&gt;شايد كتاب "از راه خدعه" خود يكي از خدعه هاي موساد براي نشان دادن برتري ها و يا ارائه برخي اطلاعات غلط  براي گمراه كردن باشد اما همان طور كه مترجم اثر پرويز ختايي نيز در مقدمه اشاره مي كند هر فصل از كتاب به جاي خود پر هيجان و حيرت انگيز است. بطوري كه در اواخر كتاب مي خوانيم در سال 1990 موقع انتشار آن، دولت اسرائيل با ارائه دادخواست به دادگاه عالي ايالت نيويورك سعي كرد از چاپ اثر جلوگيري كند اما موفق نشد. "از راه خدعه" به 24 زبان زنده ترجمه شده و از طرف نيويورك تايمز به عنوان "درجه يك" شناخته شده است. اين كتاب را از انتشارات فرزان تهيه كنيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-6697482384851826096?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/6697482384851826096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=6697482384851826096' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6697482384851826096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6697482384851826096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/07/blog-post_29.html' title='از راه خدعه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SnAjzHKGJ_I/AAAAAAAABUU/ZQDlkZ5nvWw/s72-c/Im_4655.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3212900984305678265</id><published>2009-07-25T03:04:00.000-07:00</published><updated>2009-07-25T03:12:06.230-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>موريانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SmraQpEuILI/AAAAAAAABUM/pcXaGCP4DxA/s1600-h/1106367.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5362338285776412850" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 108px; CURSOR: hand; HEIGHT: 138px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SmraQpEuILI/AAAAAAAABUM/pcXaGCP4DxA/s200/1106367.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موريانه منولوگ يك ساواكي است كه ظاهرا بزرگ علوي آن را بر اساس يك پرونده واقعي نوشته است:" من يك سواكي هستم. از اينكه چنين شغلي اختيار كرده بودم نه شرمنده ام نه مغرور. اين هم كاري است مانند كارهاي ديگر. مگر كارمندان وزارت دارائي همه دزدند و يا كساني كه در دادگاه ها دسته دسته مردم را با گناه يا بي گناه به زندان مي فرستند يا پاي دار، همه شان آدم كشند؟"&lt;br /&gt;شروع اين رمان همان طور كه ديديد خيلي ساده و گيراست و نشان مي دهد نويسنده بسيار به چنين شروعي انديشيده است. شايد اشتباه مي كنم اما احساس مي كنم بزرگ علوي در نگارش اين رمان گوشه چشمي به آثار آمريكاي لاتين داشته است. با اين همه قطعيت در واقعيتي كه شروع رمان آن را به ما مي قبولاند خيلي زود از دست مي رود و نشان مي دهد علوي نيز مثل اغلب نويسندگان ايراني به غير طبيعي و غير واقعي شدن واقعيت علاقه بيشتري دارد تا واقعي و طبيعي نشان دادن غير واقعي همچون بلوف ها و خالي بندي هاي همينگوي كه از هر واقعيتي واقعي تر است. به هر حال هنوز زبان و انديشه شعري بر نثر ما سايه دارد.&lt;br /&gt;احتمالا خواست خود علوي غير واقعي شدن واقعي نبوده است وگرنه متن را پر مي كرد از استعاره و تشبيه كه به قول فلوبر مثل شپش از سر و كول متن بالا مي روند. علوي به اين ورطه نيفتاده و در عين حال همچون "محاكمه" كافكا به سمت و سوي فضاي سرگيجه نيز حركت نكرده است اما آنچه او در برابر چشم ما قرار مي دهد نه روايتي واقعي بلكه حكايتي از واقعيت است.&lt;br /&gt;از اين گذشته رمان از هر چهار عنصري كه براي جذابيت نام برده اند خالي است؛ خشم، عصيان، روابط دراماتيك و پرنوگرافي. خشم در موريانه بهانه اصلي راوي براي گفتن يا نوشتن است- اگر راوي اين اثر را راوي تلويحي بدانيم گوينده همان نويسنده است- اما اين خشم در طول متن اثر خود را از دست مي دهد و مي بينيم كه چندان هم خشم نيست. خشمي نيست كه به عصيان تبديل شود. درباره روابط دارماتيك مي توان گفت همين كه با منولوگ طرف هستيم، يعني از ديالوگ و چنين روابطي دوريم اگرچه لابه لاي تك گويي مي شود گريز زد و ايجاد تنش كرد اما در همين حد نيز علوي خوب عمل نكرده است و در نهايت پرنوگرافي كه بايد بگويم موريانه در اين زمينه اثري مايوس كننده است همچون برهوتي پاك كه گاهي به برخي روابط نيز اشاره مي كند اما راوي هيچ جا مجال ايستادن و تشريح گوشه اي از لاشه واقعيت را هم ندارد. نتيجه اينكه رمان به شدت نخواندني است.&lt;br /&gt;من كتاب "از راه خدعه" كه خاطرات يك افسر موساد است را بسيار جذاب تر از موريانه مي دانم. درباره از راه خدعه نوشته ويكتور استرووسكي خواهم نوشت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موريانه- بزرگ علوي- نگاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3212900984305678265?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3212900984305678265/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3212900984305678265' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3212900984305678265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3212900984305678265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/07/blog-post_25.html' title='موريانه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SmraQpEuILI/AAAAAAAABUM/pcXaGCP4DxA/s72-c/1106367.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-6476287197246952915</id><published>2009-07-19T02:14:00.001-07:00</published><updated>2009-07-19T04:30:43.748-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>نيرنگ بازان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5360097281786399122" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 154px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SmLkFCpqSZI/AAAAAAAABUE/0yp5jtQ2RKI/s200/Im_3440.jpg" border="0" /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدتي بود دلم مي خواست لابه لاي كتاب هاي ادبي چيزي درباره كا. گ. ب و سيستم اطلاعاتي روسيه و شوروي قديم بخوانم كه رسيدم به كتاب "نيرنگ" نوشته ادوارد جي اپشتين ترجمه فريدون دولتشاهي. اين كتاب سال 70 توسط انتشارات موسسه اطلاعات چاپ شده است و حالا پس از 18 سال فكر مي كنم كتابي است كه بايد آن را با جديت خواند.&lt;br /&gt;كتاب با آنچه كه برداشت شخصي من از سياست داخلي و خارجي شوروي و روسيه بود، كاملا تناقض داشت؛ من نيرنگ را با دهان باز خواندم و فكر مي كنم شما هم اگر به سراغ اين كتاب برويد همين قدر دچار حيرت و سرگيجه خواهيد شد. نيرنگ – تراست- به ما مي گويد كه شوروي چگونه در سيستم هاي اطلاعاتي سي.آي.ا، ام. آي 6، اف.بي. آي، پليس سلطنتي كانادا و... نفوذ مي كند. در اين كتاب از شخصيت هاي عجيب و غريبي نام برده مي شود كه تا مقام رابط سرويس هاي اطلاعاتي بلوك غرب، رييس سرويس اطلاعاتي فرانسه، رئيس سرويس ضد جاسوسي انگليس و... پيش رفته اند و تمامي جاسوس شوروي بوده اند. گوليتسين يكي از اين شخصيت هاست كه به سفارت آمريكا در فنلاند پناه مي برد و مي گويد در صورت موافقت با پناهندگي او و خروج همسر و دخترش از شوروي به سي.آي.ا خواهد گفت كه در كجاهاي اين سازمان دستگاه هاي جاسوسي كار گذاشته شده است! اما گوليتسين خود نيز بخشي از نيرنگ يا سياست تراست شوروي بوده است.&lt;br /&gt;نيرنگ داستان شكل گيري تراست را به عنوان ستون اصلي سازمان اطلاعاتي شوروي توضيح مي دهد و البته ستون سياست خارجي اين كشور و ستون اصلي خود اتحاد جماهير شوروي و روشن مي سازد كه چرا و با چه نيرنگ هايي، شوروي به مخالفان و فراري هاي كشور خود كمك كرد و آنها را تحت عنوان گروه تراست براي مقابله با كمونيسم تجهيز و ياري داد و نيز چرا و چگونه خود پرده از اين ماجرا برداشت تا سرويس هاي اطلاعاتي متوجه نيرنگ هاي ديگر و بازي هاي ديگري كه در جريان بود نشوند؛ انتقال تكنولوژي و سرمايه تنها بخشي از منافعي بود كه از طريق كمك به مخالفين به دست مي آمد. اين وظيفه را بعدها گروهاي ديگري تحت عنوان "وين" بازي كردند كه در تمامي بلوك شرق گسترده بودند و با كمونيزم مبارزه مي كردند. كار تا جايي پيش رفت كه قرار شد آمريكايي ها در لهستان چترباز پياده كنند و جهان را از شر شوروي ها نجات دهند. مسئول هماهنگي سرويس هاي اطلاعاتي در اين ماجرا عضو كا. گ. ب از آب درآمد و بعد معلوم شد وين سال ها پيش از بين رفته و گروه هاي خراب كار كه با اين عنوان حتي در خود مسكو بمب گذاري مي كنند همه نيروهاي امنيتي شوروي ها هستند.&lt;br /&gt;نويسنده كتاب كه نويسنده مجله ريدر دايجست است اعتقاد دارد هرگز از منابع پنهاني استفاده نمي كند و منابع او اشخاص زنده اي هستند كه روبه روي آنها نشسته و در جست و جوي حلقه هاي داستانش با آنها مصاحبه كرده است. يكي از اين منابع انگلتون از مسئولان ارشد سي. آي.ا است. پدر انگلتون كسي است كه در مجله "فاريوسو" براي اولين بار آثاري از ازراپاند و تي.اس. اليوت و... را در اروپا چاپ و به معرفي آنها پرداخت وي از دوستان نزديك اليوت و ازراپاند بود و در شهرت آنها نيز نقش مهمي را بازي كرد بعلاوه وي از جمله اولين كساني است كه گروه ضد جاسوسي امريكا را شكل دادند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس از خواندن اين اثر اولين پرسشي كه در ذهن شما شكل مي گيرد اين است كه "آيا واقعا شوروي از هم پاشيد؟" يا اين هم تراست ديگري است!&lt;br /&gt;كتاب دومي كه مي خواهم پيشنهاد خواندش را بدهم يك كتاب كم حجم و خوش خوان از جين شارپ استاد علوم سياسي دانشگاه هاروارد است كه مي توانيد &lt;a href="http://cssnd.com/content/view/33/36/lang,farsi/"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; دانلودش كنيد و يك نفس اما نه با دهان باز بلكه با چشم هاي گشاده بخوانيدش. لابه لاي سطرها و همين طور در فاصله هاي سفيد بين دو متن نيز به نتايج جالبي خواهيد رسيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-6476287197246952915?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/6476287197246952915/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=6476287197246952915' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6476287197246952915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6476287197246952915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/07/blog-post_19.html' title='نيرنگ بازان'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SmLkFCpqSZI/AAAAAAAABUE/0yp5jtQ2RKI/s72-c/Im_3440.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-941278841201632163</id><published>2009-07-13T06:24:00.000-07:00</published><updated>2009-07-13T06:27:44.839-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>وداع با اسلحه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5357935561293698898" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sls2AWRYF1I/AAAAAAAABT8/1bAHVvbQobs/s200/9644480591_240.jpg" border="0" /&gt;يوسا در عيش مدام از 4 لايه زماني و 4 راوي مادام بواري حرف مي زند و اينكه چگونه انواع راوي و زمان روايت در اين اثر به هم تبديل مي شوند. پيش از وي سارتر هم دو نوع زمان را در مادام بواري كشف مي كند كه خود يوسا به آن اشاره دارد. يكي از راوي هاي بواري كه يوسا آن را به ما معرفي مي كند، "راوي نامرئي" است و به اعتقاد وي پس از فلوبر در همينگوي به اوج رسيده است. البته به رديابي هاي جالب ديگري هم مي شود اشاره كرد مثل اوج گيري "سخن غيرمستقيم آزاد" در جيمز جويس كه باز يوسا مبدع آن را فلوبر مي داند و از مثال هايي كه مي آورد، نشان مي دهد حق با اوست. من پيش از اين درباره سخن غير مستقيم آزاد خوانده بودم اما پس از عيش مدام فهميدم كه چيزي از آن نمي دانسته ام. سخن غير مستقيم آزاد چنان اهميتي نزد تئوريسين هاي غرب دارد كه تثبيت سواد جديد را به اين سبك نسبت مي دهند. سوادي كه در آن گوش (ادبيات مبتني بر شنيدار)كارايي اش را از دست مي دهد و چشم ( ادبيات مبتني بر خواندن) غلبه مي يابد.&lt;br /&gt;عيش مدام باعث شد كمي دقيق تر به همينگوي برگردم و چه تجربه خوبي است وقتي مي بيني دست او برايت رو شده است. راستي كه يك جادوگر تمام عيار است. همينگوي هم در وداع با اسلحه درست مثل فلوبر در مادام بواري با راوي اول شخص جمع يعني "ما" آغاز مي كند كه از ويژگي هاي آن باورپذيري و قطعيت است با اين تفاوت كه "ما"ي مادام بواري بلافاصله ناپديد مي شود و تا آخر ناشناخته باقي مي ماند كه يوسا لقب "ما"ي مرموز را به آن داده است بعد آرام آرام "ما" جاي خود را به "او" مي دهد كه باز دو "او" است و راوي "معلم" يا فيلسوف و...&lt;br /&gt;"ما" ي وداع با اسلحه ابتدا يك شهر است بعد تبديل مي شود به ارتش كه ديگر راوي مرموزي نيست يعني راويي است كه قرار است كاري در روايت انجام دهد. از رودخانه اي بگذرد و كوه ها و تپه هايي را تسخير كند. او يعني "ما" جاي خود را به "من" مي دهد و خود گاه به گاه پيدايش مي شود. با اين همه لحظاتي هم هست كه نقش "او" را بازي مي كند و گاهي به فاصله دو سه پاراگراف مي بينيم همه دور هم نشسته اند و همهمه اي از راويان برپاست اما آن طرف تر از همه اين راويان يك راوي تنها نشسته است كه كسي او را نمي بيند. كسي كه تمام نخ هاي شعبده بازي دست اوست و او كسي نيست جز راوي نامرئي كه امروز اصلي ترين كار سينما برعهده اوست.&lt;br /&gt;وداع با اسلحه- ارنست همينگوي- نجف دريابندري- نيلوفر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-941278841201632163?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/941278841201632163/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=941278841201632163' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/941278841201632163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/941278841201632163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/07/blog-post_13.html' title='وداع با اسلحه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sls2AWRYF1I/AAAAAAAABT8/1bAHVvbQobs/s72-c/9644480591_240.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-9099793606309553028</id><published>2009-07-12T01:36:00.001-07:00</published><updated>2009-07-12T01:53:20.654-07:00</updated><title type='text'>خدا دعاي مرا مستجاب نكرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;محسن عزيز! خدا مرا قابل ندانست و دعايم را مستجاب نكرد. مثل "يازده دعاي بي استجابت" تو. من ايلياي تو را نديده بودم اما وقتي به ايلياي خودم نگاه مي كنم دنيا دور سرم مي چرخد. يك ماه از ايلياي تو كوچكتر است و همان طور كه نوشته بودي سفيد و تپل و بيشتر شبيه عروسك. دستم ياراي برداشتن گوشي تلفن را هم ندارد كه زنگ بزنم و تسليت بگويم. حالم واقعا بد است، از همان روزي كه &lt;a href="http://faraji51.blogfa.com/post-573.aspx"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نوشته بودي برايش دعا كنيم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; حالم بد است و امروز وقتي &lt;a href="http://tadaneh.blogspot.com/2009/07/eilya.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;خبر رفتنش&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;را خواندم... ما را در غم خودت شريك بدان دوست عزيز!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-9099793606309553028?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/9099793606309553028/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=9099793606309553028' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9099793606309553028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9099793606309553028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/07/blog-post_12.html' title='خدا دعاي مرا مستجاب نكرد'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1818858270289305068</id><published>2009-07-05T03:49:00.000-07:00</published><updated>2009-07-05T04:30:58.502-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>فلوبر، يوسا و عبدالله كوثري در عيش مدام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCNOFTWxEI/AAAAAAAABT0/fLl17Xd3q5U/s1600-h/Vargas_Llosa_Mario_224845.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354935230024565826" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 180px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCNOFTWxEI/AAAAAAAABT0/fLl17Xd3q5U/s200/Vargas_Llosa_Mario_224845.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCM_42dbrI/AAAAAAAABTk/ZDVYE_sD8_s/s1600-h/5.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354934986163973810" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 120px; CURSOR: hand; HEIGHT: 179px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCM_42dbrI/AAAAAAAABTk/ZDVYE_sD8_s/s200/5.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; فلوبر در نامه اي به لوييز كوله مي نويسد: "من مرد قلمم، از راه قلم احساس مي كنم، به واسطه قلم احساس مي كنم، در پيوند با قلم احساس مي كنم و با قلم بسيار بيشتر احساس مي كنم" و در نامه اي ديگر به همين دوشيزه: "تنها راه تحمل هستي اين است كه در ادبيات غرقه شوي، همچنان كه در عيشي مدام."&lt;br /&gt;يوسا ستايشگر فلوبر و مادام بواري اش در "عيش مدام" مي نويسد:"هر كتابي به دلايل گوناگون پاره اي از زندگي انسان مي شود و اين دلايل در آن واحد هم به كتاب مربوط مي شود هم به خود فرد. مي خواهم ببينم اين دلايل در مورد من چه بوده. چرا مادام بواري اين چنين ژرفاي وجود مرا به تلاطم انداخته، اين كتاب چه چيزي به من داده كه ساير داستان ها نمي توانسته اند بدهند.&lt;br /&gt;ديل اول بي ترديد، علاقه شديدي است كه از ايام كودكي به كتاب هايي داشتم كه ساختاري محكم و متقارن دارند، آغاز و انجام شان قطعي و مشخص است. مثل دايره اي بسته كه نشان مي دهد كامل شده، تام و تمام است، بر خلاف كتاب هايي كه پاياني نابسته دارند و تعمدي كه به تو بگويند چيزي قطعي نشده، چيزي مبهم بر جا مانده، چيزي كه در فرآيند شدن است. اين كتاب ها نيمه تمام مي نمايند، احتمالا اين نوع آثار تصوير صادقانه تري از واقعيت و زندگي به ما مي دهند- هميشه ناتمام، همواره در ميانه اين يا آن- اما بي گمان چيزي كه من به شكلي غريزي به دنبالش هستم و از يافتن آن در كتاب، فيلم و نقاشي شاد مي شوم، بازتاب اين ناتمام ماندگي و فقدان قطعيت و اين جريان مداوم نيست، يلكه درست برعكس، خطوطي است مشخص و پررنگ، كليتي كه از بركت ساختار جسورانه، به گونه اي اختياري اما قانع كننده اين توهم را در تو زنده مي كند كه تصويري جامع از واقعيت است.&lt;br /&gt;از سوي ديگر اين كتاب علاقه ديگر مرا كه تا آن وقت برايم ناشناخته مانده بود، شكلي قاطع بخشيد. من بين توصيف زندگي عيني و توصيف ذهني، بين عمل و تامل، بيشتر مجذوب اولي مي شوم و همواره توصيف چيز ذهني را از طريق توصيف چيز عيني كاري موثرتر دانسته ام.من تولستوي را بر داستايوفسكي ترجيح مي دهم و اگر قرار باشد از ميان غيرواقع ها يكي را انتخاب كنم آن غيرواقعي كه به عينيت نزديك تر است بر چيزي كه انتزاعي است، برتري دارد. مثلا من پورنوگرافي را بر داستان علمي و داستان هاي احساساتي را بر قصه هاي ترسناك ترجيح مي دهم."&lt;/span&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCNFggih5I/AAAAAAAABTs/mFZQbitHG9Q/s1600-h/200px-Gustave-Flaubert2.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354935082708797330" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 117px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCNFggih5I/AAAAAAAABTs/mFZQbitHG9Q/s200/200px-Gustave-Flaubert2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCMr81oRPI/AAAAAAAABTc/AqZeLskePUc/s1600-h/%D9%83%D9%88%D8%AB%D8%B1%D9%8A.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354934643636847858" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 130px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCMr81oRPI/AAAAAAAABTc/AqZeLskePUc/s200/%D9%83%D9%88%D8%AB%D8%B1%D9%8A.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;يوسا دلايل بسياري براي برتري مادام بواري بر هر داستان ديگري دارد تا آنجا كه اين اثر را معيار سنجش هر اثري مي داند و معتقد است اگر از فلان نويسنده يا نظريه پرداز خوشش مي آيد و يا از او نفرت دارد صرفا بسته به نظري است كه آنها در مورد مادام بواري دارند. او ستايشگر بي نظيري است ستايشگري كه صادقانه اعتراف مي كند در زندگي اش دو چيز را مدام ستوده است يكي كوبا و ديگري مادام بواري و بعد اعتراف مي كند طي سال ها از حساسيت عاشقانه اش به كوبا كاسته شده اما آتش اين عشق نسبت به مادام بواري روز به روز شعله ور تر شده است. در جايي از كتاب عشق خود را اينگونه توصيف مي كند:" مي دانم جز من شارل(شوهر مادام بواري)، لئون( معشوق مادام) و رودولف( معشوق ديگر مادام) كسي به او دست نخواهد يافت."&lt;br /&gt;يوسا همچنين مي گويد وقتي مادام بواري را خوانده، ديگر فهميده كه قرار است چگونه نويسنده اي باشد. او در عيش مدام علاوه بر برآوردن دين خود نسبت به گوستاوفلوبر و مادام بواري اش، سه شكل از نقد را نيز به ما مي آموزد كه بسيار جالب و جذاب است و همين طور شماره كردن ويژگي هاي بسيار ساده اي كه مي تواند يك اثر را خواندني كند. و در نهايت از ياد نبريم زحمات استاد كوثري و مقدمه دلنشين وي بر عيش مدام.&lt;br /&gt;عيش مدام- ماريو بارگاس يوسا- عبدلله كوثري- نشر نيلوفر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1818858270289305068?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1818858270289305068/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1818858270289305068' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1818858270289305068'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1818858270289305068'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/07/blog-post_05.html' title='فلوبر، يوسا و عبدالله كوثري در عيش مدام'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SlCNOFTWxEI/AAAAAAAABT0/fLl17Xd3q5U/s72-c/Vargas_Llosa_Mario_224845.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1376930855947561984</id><published>2009-07-03T07:22:00.001-07:00</published><updated>2009-07-04T02:40:28.338-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>خیانت و تعالی جویی مادام بواری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sk4UlYW7aiI/AAAAAAAABS8/s7fU6t_IyOU/s1600-h/2.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354239639416433186" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 120px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sk4UlYW7aiI/AAAAAAAABS8/s7fU6t_IyOU/s200/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیانت بدترین گناه بشریت است اگرچه خیانت به وضع موجود برای رسیدن به تعالی باشد! گوستاوفلوبر بر همین اساس، اما- خانم بواری- را سخت عقوبت می کند در عین حال که خود او بیش از هر کس دیگری شیفته تعالی جویی این زن خیانت پیشه است؛ زنی که هر بعد از روح بی قرارش به سمتی کشیده می شود و تا بی نهایت ادامه می یابد. گاه در عود عطرآگین دعا و نیایش و عظمت طاق بلند کلیسا و شیشه های رنگی اش در خلسه ابدیت فرو می رود و گاه خواهش های جسمانی چون نسیم آرام صبحدم که از پنجره می وزد او را بی تاب زنا می کند.&lt;br /&gt;فلوبر در نامه ای که آلوت در کتاب "رمان به روایت رمان نویسان" آورده، اشاره می کند که همه خصلت ها و ظرفیت های ادبی را یکجا می خواهد و همین نشان از تضادها و تعارض های عمیق روح و اندشیه او دارد. تضادها و تعارض هایی که در "مادام بواری" چه به شکل ویژگی های سبکی و چه به صورت ویژگی های محتوایی، دیده می شود و درهم تنیدگی خیانت و تعالی جویی اما نیز ناشی از همین روحیه اوست.&lt;br /&gt;"نوشتن" تنها راه التیام تعارض های انسانی است و شاید هم بالعکس این نوشته و نوشتن است که ما را در برابر دره های عمیقی از تعارض ها قرار می دهد همچنان که مادر آقای بواری "رمان" را عامل سربه هوایی عروسش می داند. آیا یک انسان در لحظه می تواند هم خیانت پیشه و هم تعالی جو باشد؟ مثل یک قدیس عبادت کند درحالی که فاسقش در انتظار برخاستن او از جایگاه دعا بی تاب است و با خشم قدم می زند:" قرار ما فردا کلیسای بزرگ" و بعد سوار کالسکه ای شوند که با پرده های کشیده اش مدام خیابان های شهر را به تاخت طی می کند تا فسادشان را همه جا بپراکند و لحظه ای دیگر از سر احترام و احساس فرمانبردای نسبت به همسر بی نوایش، با &lt;/span&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sk4U2PwiOpI/AAAAAAAABTM/N8epELv7Da8/s1600-h/3.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5354239929165691538" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 105px; CURSOR: hand; HEIGHT: 173px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sk4U2PwiOpI/AAAAAAAABTM/N8epELv7Da8/s200/3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هیجان به سوی خانه بدود:" آه دوست من شوهرکم بگو که دوستم داری!"&lt;br /&gt;نوشتن همانقدر که تعارض های عمیق و جانکاه ما را در برابر چشم می گذارد و به رخ ما می کشد به همان اندازه هم التیامش می دهد چون خود به ارزشی بدل می شود که می تواند هر چیز دیگری را کم رنگ کند و دقیقا بر همین اساس گوستاوفلوبر ایده" قلم – مرد" را مطرح می کند. انگار آنچه که نیچه بعدها تحت عنوان "فراسوی نیک و بد" مطرح می کند، همان متن یا نوشتن و به تعبیر فلوبر قلم – مرد است. راستی چه شباهتی دارد "قلم مرد" او با "ابرمرد" نیچه!&lt;br /&gt;حالا دیگر چه تفاوتی می کند اعتقاد به خصلت های سبکی رئالیسم یا رمانتیسیسم، آنچه ارزش دارد نوشتن با "همه خصلت های ادبی" است. در قطعه ای که انتخاب کرده ام ترکیب نگاه و ویژگی های سبکی رئالیسم و رمانتیسیسم کاملا مشهود است. لحظه ای که اما در طبقه دوم ساختمان شهرداری به سخنرانی مستشار استاندار گوش می دهد و در کنار رودولف بی تاب تجربه اولین خیانت است. اما پیش از آوردن خلاصه این قطعه، بد نیست که بگویم پس از خواندن اثر ماندگار مادام بواری حتما "عیش مدام" ماریو بارگاس یوسا را با ترجمه عبدالله کوثری بخوانید که تز دکترای این نویسنده درباره فلوبر و مادام بواری اوست. من هم همین الان شروع کردم.&lt;br /&gt;"آقایان! اجازه می خواهم قبل از ورود به بحث درباره موضوع اجتماع امروز، با عنایت به این که همه حضار در این باره با بنده اتفاق نظر دارند اعلام سپاسگزاری کنم از راس نظام، از دولت، از مقام سلطنت آقایان، از اعلیحضرت، شاه محبوب مان که هیچ کدام از شعب رفاه ملی و شخصی را از نظر لطف خودشان محروم نمی کنند...&lt;br /&gt;رودولف گفت:- باید یک کمی بنشینم عقب تر.&lt;br /&gt;اما پرسید:- برای چه؟&lt;br /&gt;اما در این لحظه صدای مستشار یکباره بالا گرفت و با طنطنه گفت:&lt;br /&gt;آقایان، گذشت آن زمانی که بلای تفرقه اماکن عمومی ما را به خون می کشید. زمانی که مالک، کاسب، و حتی خود کارگر، شب در خواب خوش، به خود می لرزید از این که ناگهان با صدای ناقوس های آتش افروز بیدار شوند، زمانی که مخرب ترین شعارها گستاخانه بنیان جامعه ما را متزلزل می نمود...&lt;br /&gt;رودولف گفت:- چون ممکن است از پایین ببینندم؛ آن وقت مجبور می شوم دو هفته تمام عذرخواهی کنم؛ اسمم هم بد در رفته...&lt;br /&gt;اما گفت:- خودتان دارید به خودتان تهمت می زنید.&lt;br /&gt;- نه، نه، شهرت خیلی بدی دارم، باور کنید.&lt;br /&gt;- مستشار می گفت: اما آقایان، اگر خاطره این مناظره تلخ را از ذهنمان زدوده و چشم به وضعیت امروز میهن عزیزمان بگشاییم چه می بینیم؟ همه جا شکوفایی تجارت و هنر، همه جا راه های ارتباطی جدیدی که همچون شریان های تازه ای در بدنه مملکت جریان می یابد و ...&lt;br /&gt;رودولف گفت:- وانگهی، شاید هم از نقطه نظر مردم، حق با آنها باشد.&lt;br /&gt;اما پرسید:- چطور؟&lt;br /&gt;- خب بعله! مگر نمی دانید که آدم هایی هستند که روحشان مدام در تب و تاب است؟ پیاپی هم به خیال و رویا احتیاج دارند و هم به جنب و جوش و فعالیت، هم به پاک ترین عواطف و هم به وحشیانه ترین لذت ها، به همین خاطر هم به انواع تفنن ها و دیوانگی ها تن می دهند.&lt;br /&gt;اما به حالت کسی که مسافری را نگاه می کند که از شگرف ترین سرزمین ها برگشته او را ورانداز کرد و گفت:&lt;br /&gt;- ما زن های بینوا، حتی این سرگرمی را هم نداریم!&lt;br /&gt;- سرگرمی غم انگیزی است، چون نمی شود درش به خوشبختی رسید.&lt;br /&gt;اما پرسید:- مگر اصلا می شود آدم به خوشبختی برسد؟&lt;br /&gt;رودولف جواب داد:- بله، یک روزی می رسد.&lt;br /&gt;جناب مستشار می گفت: این همان نکته ای است که شما درک کرده اید، آقایان. شما کشاورزان و کارگران روستاهای ما؛ شما پیشتازان طلح جوی حرکت تمدن! شما مردان پیشرفت و اخلاق! شما آقایان درک کرده اید که توفان های سیاسی بواقع از آشوب های جوی هم خطرناک تر است...&lt;br /&gt;رودولف می گفت:- مثلا من و شما برای چه باهم آشنا شدیم؟ چه تقدیری در کار بوده؟ برای این که بدون شک در عین دوری، شیب های خاصی ما دوتا را به طرف هم کشاندند، مثل دو رودخانه که از دور برای این جریان دارند که به هم بپیوندند.&lt;br /&gt;با این گفته دست اما را گرفت؛ اما دستش را پس نکشید...."&lt;br /&gt;مادام بواری- گوستاوفلوبر- مهدی سحابی- نشر مرکز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1376930855947561984?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1376930855947561984/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1376930855947561984' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1376930855947561984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1376930855947561984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='خیانت و تعالی جویی مادام بواری'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sk4UlYW7aiI/AAAAAAAABS8/s7fU6t_IyOU/s72-c/2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7786441118004126512</id><published>2009-06-23T07:11:00.000-07:00</published><updated>2009-06-23T07:13:29.484-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>تي صفر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SkDi0UldxmI/AAAAAAAABSs/CbgLsMSqVdU/s1600-h/ÙØ§ÙÙÙÙÙ.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350525745823073890" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 174px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SkDi0UldxmI/AAAAAAAABSs/CbgLsMSqVdU/s200/%D9%83%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%8A%D9%86%D9%88.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا كه پيكان در هوا صفير مي كشد و پيكر شير در حال جهش قوس مي گيرد، من مطمئن نيستم نوك پيكان كه به زهر افعي آغشته شده، پوست زرد- قهوه اي ميان دو چشم گشاده را سوراخ خواهد كرد يا به خطا خواهد رفت و امعا و احشاي بي دفاع مرا در معرض دريدن قرار خواهد داد و آنها را روي زمين خون آلود و خاكي خواهد كشيد و پخش خواهد كرد تا پيش از شب لاشخورها و شغال ها آخرين آثارش را از بين ببرند، تمام مسئله براي من اين است كه بدانم دنباله اي كه اين لحظه جزئي از آن است باز است يا بسته.&lt;br /&gt;اگر زمان دنيا در لحظه اي معين آغاز شده باشد و در انفجاري از ستارگان و سحابي ها كه همواره رقيق تر مي شوند ادامه پيدا كند، تا لحظه اي كه انتشار به حد نهايي اش برسد و ستارگان و سحابي ها دوباره شروع به تجمع كنند، نتيجه اي كه بايد بگيرم اين است كه زمان مسيرش را دوباره قدم به قدم طي خواهد كرد و زنجيره دقايق در جهت عكس باز خواهد شد تا دوباره به آغاز برسيم.&lt;br /&gt;مجموعه داستان به هم پيوسته "تي صفر"- داستان تي صفر- ايتالوكالوينو- ميلاد زكريا- نشر مركز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7786441118004126512?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7786441118004126512/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7786441118004126512' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7786441118004126512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7786441118004126512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/06/blog-post_23.html' title='تي صفر'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SkDi0UldxmI/AAAAAAAABSs/CbgLsMSqVdU/s72-c/%D9%83%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%8A%D9%86%D9%88.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-9095197440986903499</id><published>2009-06-20T04:02:00.000-07:00</published><updated>2009-06-20T04:07:53.583-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>سوداگري در ساخت و ساز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SjzCxjVKFpI/AAAAAAAABSk/KMsUoUoh0KI/s1600-h/Im_37820.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349364613962667666" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 104px; CURSOR: hand; HEIGHT: 172px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SjzCxjVKFpI/AAAAAAAABSk/KMsUoUoh0KI/s200/Im_37820.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كائيزوتي ديگر در ميان هوادارانش هم اعتباري نداشت. حتي مرد غول پيكر مو قرمز كه اسمش انجرين بود هم رفتار عصيانگرانه اي از خود نشان مي داد.&lt;br /&gt;اين انجرين در كارگاه ساختماني، در كومه اي تخته اي كه انبار ابزارآلات بود، زندگي مي كرد تا شب ها نگهباني بدهد: مثل يك جانور روي زمين مي خوابيد، آن هم با لباس. صبح زود با آن قدم هايي كه شبيه اورانگوتان بودند و با نگاهي بي حركت و خيره، مي رفت تا براي خودش يك قرص نان، يك عدد سوسيس و يك دانه گوجه فرنگي بخرد؛ در راه برگشت، دهانش را پر مي كرد و مي جويد؛ شايد فقط با همين زنده بود. به ندرت او را مي ديدي كه روي دو تكه آجر و در يك ماهي تابه دلمه بسته آشپزي كند. به نظر مي رسيد كه كائيزوتي دستمزد چند ماه را باهم به او بدهكار باشد.&lt;br /&gt;انجرين قوي هيكل و فرمانبردار، آهي در بساط نداشت و سنگين ترين كارها بر دوش او بود. ساير بناها و كارگران توقع داشتند كه سر وقت حقوقشان داده شود؛ در غير اين صورت مي رفتند و در شركت هاي ديگر مشغول به كار مي شدند چون كار ساختماني كم نبود. كائيزوتي به واسطه انجرين كه سر به راه بود و در هيچ چيز پيشقدم نمي شد، كارهايش را راست و ريست مي كرد و او را برده زرخريد خود كرده بود. انجرين در اوايل كار، گاو نري را مي مانست و فقط تماشاي رفت و آمدهايش آدم را مي ترساند اما حالا ديگر آدمي لاغر مردني بود، شانه هايش خميده تر، بازوهايش آويزان تر و صورتش رنگ پريده تر شده بود. تغذيه بد، زحمت زياد و روي زمين خوابيدن او را از پا انداخته بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوداگري در ساخت و ساز- ايتالوكالوينو- مژگان مهرگان- كتاب خورشيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-9095197440986903499?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/9095197440986903499/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=9095197440986903499' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9095197440986903499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9095197440986903499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/06/blog-post_20.html' title='سوداگري در ساخت و ساز'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SjzCxjVKFpI/AAAAAAAABSk/KMsUoUoh0KI/s72-c/Im_37820.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2296324762386822740</id><published>2009-06-13T01:56:00.000-07:00</published><updated>2009-06-13T02:01:45.551-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>ويكنت دونيم شده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SjNq07T2TgI/AAAAAAAABSc/axW8x01hJng/s1600-h/11.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5346734640125595138" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 119px; CURSOR: hand; HEIGHT: 178px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SjNq07T2TgI/AAAAAAAABSc/axW8x01hJng/s200/11.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن شب مداردو اگرچه خسته بود، دير خوابيد. جلو چادرش قدم مي زد، صداي ايست نگهبان ها، شيهه اسب ها و حرف هاي جويده بعضي سربازهاي به خواب رفته را مي شنيد. به ستاره هاي آسمان بوهم چشم دوخته بود و به درجه جديدش، به نبرد فردا، به ميهن دور دستش و به خش خش هايي كه ميان نيزارها شنيده مي شد فكر مي كرد.&lt;br /&gt;نبرد سر ساعت ده صبح شروع شد...&lt;br /&gt;"نه عاليجناب برنگرديد مي گويند سر برگرداندن پيش از جنگ بد يمن است" در حقيقت مي ترسيد اگر ويكنت ببيند ارتش مسيحيان عبارت از همين اولين رديفي است كه آرايش جنگي به خود گرفته و نيروهاي كمكي و ذخيره مركب از چند فوج پياده نظام فكسني است، دلسرد شود.&lt;br /&gt;دايي ام متوجه شد كه شمشير به دست، دارد ميان دشت اسب مي تازد.هيچ چيز لذت بخش تر از آن نيست كه آدم دشمن داشته باشد و بتواند دشمنانش را از نزديك ببيند.&lt;br /&gt;دايي ام گفت" آمدم الان حساب تان را مي رسم" از آن جايي كه بي تجربه و پرشور و شوق بود نمي دانست كه هرگز نبايد روبه روي توپ قرار گرفت، بلكه بايد از پهلو يا از عقب به آن نزديك شد. براي اين كه دو توپچي شبيه منجم باشي ها را بترساند، شمشير به دست خودش را جلو دهانه توپ انداخت. توپچي ها به جاي اين كه وحشت كنند، گلوله را توي سينه او شليك كردند:مداردوي ترالبا به هوا پرتاب شد.&lt;br /&gt;وقتي ملافه اي را كه روي بدن ويكنت انداخته بودند برداشتند، ديدند بدنش به شكل فجيعي لت و پار شده است. نه تنها يك دست و يك پا نداشت، بلكه آن قسمت از قفسه سينه و شكم كه ميان اين دست و پا و نيمه ديگر قرار داشت نيز با شليك مستقيم توپ خرد و خاكشير شده بود. از سرش، يك چشم مانده بود، يك گوش، يك گونه، نيمي از بيني، نيمي از دهان، نيمي از پيشاني و از چانه، از نيمه ديگر جز مشتي گوشت و استخوان له و لورده چيزي نمانده بود.&lt;br /&gt;چه مورد جالبي&lt;br /&gt;سباستيانا دايه سالخورده خانواده گفت نيمه شر ويكنت از جنگ برگشته است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ويكنت دو نيم شده-ايتالوكالوينو-پرويز شهدي-چشمه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-2296324762386822740?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/2296324762386822740/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=2296324762386822740' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2296324762386822740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2296324762386822740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/06/blog-post_13.html' title='ويكنت دونيم شده'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SjNq07T2TgI/AAAAAAAABSc/axW8x01hJng/s72-c/11.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7719463438365086125</id><published>2009-06-10T04:15:00.000-07:00</published><updated>2009-06-10T04:22:13.040-07:00</updated><title type='text'>سبز پيروز است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Si-WU4U98-I/AAAAAAAABSU/n6v6Z0yaWEg/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5345656568173949922" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 118px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Si-WU4U98-I/AAAAAAAABSU/n6v6Z0yaWEg/s200/1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي سيد نذر شاه عبدالعظيم كرده ام. اين روزها چنان اضطرابي دارم كه تقريبا سراسر شب را نمي خوابم با اين همه از اينكه ليستي را امضا كنم يا در وبلاگم چيزي بنويسم پرهيز كرده ام نه به اين دليل كه دبير گزارش روزنامه دولتم و نگران از دست رفتن شغلم بوده ام بلكه به اين دليل كه اعتقادي به كار سياسي ندارم؛ در اين سال هاي كار حرفه اي ام بارها و بارها امكان پيوستن به تيم هاي سياسي مختلف را داشته ام اما به راحتي از كنارش گذشته ام حالا هم هر صبح ايدئولوژي و اعتقاداتم را مي بوسم و در خانه جا مي گذارم و به سر كار مي آيم. رسالت و اعتماد ملي هم برايم فرقي نمي كند.&lt;br /&gt;از طرف ديگر با وجود دسترسي به بسياري از اخبار و تحليل هاي درجه يك سياسي، سعي نكرده ام در وبلاگم چيزي جز درباره كتاب ها و گاه حال و هواي شخصي ام بنويسم و حالا هم عدول از اصول حرفه اي و غرق شدن در هيجانات روز را پسنديده نمي بينم و پس از اين هم چيزي نخواهم نوشت. در عين حال نيازي به تبليغ براي سيد در وبلاگ نمي بينم چون وبلاگ نويس يعني كسي كه به او راي خواهد داد پس ما بايد طور ديگري تبليغ كنيم. من اگر امكانش را داشتم حتما به روستاها مي رفتم و براي روستايي هاي ساده دل حرف مي زدم.&lt;br /&gt;اگر آقاي خاتمي در عرصه انتخابات مي ماند كه من از همان اولين روزها مي دانستم نخواهد ماند، با وجود تمام احترامي كه براي شخصيتش قائلم باز به مير حسين راي مي دادم چون به گفتمان او اعتقادي نداشتم. بگذاريد ساده تر بگويم؛ من با كساني كه موي سرشان را دم اسبي مي بندند و تنها و تنها به همين دليل خود را مركز عالم مي پندارند، مشكل دارم و از آن طرف با كساني كه تنها و تنها به اين دليل كه يقه هاي شان آخوندي و محاسن شان يك مشت و چهار انگشت است. من با توهم اول كه گفتمان خاتمي به آن دامن زد و توهم دومي كه نتيجه گفتمان احمدي نژاد بود مشكل دارم و در هر دو كمتر بوي عقلانيت استشمام مي كنم.&lt;br /&gt;مير حسين تركيبي از خاتمي و رفسنجاني است و من چنين تركيبي را مي پسندم. به او راي مي دهم چون رويكردش عقلاني و اخلاقي است. به او راي مي دهم چون ترك است يعني تركيبي از عشق، صلابت، عقلانيت و اخلاق. او بسيار شبيه قهرمانان ترك است كه در دستي شمشير و در دست ديگر ساز دارند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7719463438365086125?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7719463438365086125/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7719463438365086125' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7719463438365086125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7719463438365086125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/06/blog-post_10.html' title='سبز پيروز است'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Si-WU4U98-I/AAAAAAAABSU/n6v6Z0yaWEg/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2209084020094567066</id><published>2009-06-08T04:04:00.000-07:00</published><updated>2009-06-08T04:33:53.591-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>نظامي از نگاه كالوينو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Siz2SJO-FeI/AAAAAAAABSE/AxSstFXFzxA/s1600-h/3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5344917649358722530" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 119px; CURSOR: hand; HEIGHT: 140px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Siz2SJO-FeI/AAAAAAAABSE/AxSstFXFzxA/s200/3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Siz2W1QjlqI/AAAAAAAABSM/ihANaGQfX5g/s1600-h/100.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5344917729896011426" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 100px; CURSOR: hand; HEIGHT: 141px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Siz2W1QjlqI/AAAAAAAABSM/ihANaGQfX5g/s200/100.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;سخنم درباره يكي از آثار كلاسيك ادبيات فارسي سده هاي ميانه است، هفت پيكر نظامي. رويكرد ما بيگانگان به شاهكارهاي ادبي خاور زمين غالبا تجربه اي نسبي است، زيرا از وراي ترجمه ها و اقتباس ها تنها رايحه اي دوردست از آن به ما مي رسد و قرار دادن يك اثر در عبارتي ناآشنا هميشه دشوار است. اين شعر به خصوص، قطعا يكي از پيچيده ترين متون است چه به لحاظ سبكي، چه به لحاظ مطلب فكري اش.&lt;br /&gt;هفت پيكر دو گونه داستان شگفت انگيز شرقي را در خود دارد: گونه ي داستان حماسي – افتخار آميز شاهنامه فردوسي (شاعر ايراني قرن دهم كه نظامي از او الهام گرفته) و نوع داستان كوتاه كه از طريق مجموعه هاي قديمي ايراني به هزار و يك شب مي رسد. البته به عنوان خواننده، بيشتر از نوع دوم لذت مي بريم( پس توصيه مي كنم كه با هفت حكايت شروع كنيم و سپس به چارچوب روايت برسيم) اما اين چارچوب نيز از افسون هاي شگفت انگيز و ظرافت هاي اروتيك غني است. في المثل نوازش با پا بسيار جالب است: پاهاي شاه بر كمر آن افسونگر، ميان ابريشم و پرنيان مي لغزد.&lt;br /&gt;در هر حال قادر نخواهيم بود سنت هاي گوناگون را كه در هفت پيكر به يك سو همگرايي دارند، تفكيك كنيم، زيرا زبان تصويري حيرت انگيز نظامي همه آن ها را در بوته اي جذب مي كند و در هر صفحه برگي زرين مي گسترد كه در آن استعاره ها همچون سنگ هاي گرانبها در جواهري فاخر در جوار يكديگر مي نشينند.&lt;br /&gt;ادبيات غرب وراي مشابهت ها و مضمون هاي قرون وسطي – با گذار از كثرت شگفت انگيز عصر نوزايي آريوست و شكسپير- طبيعتا به باروك اغراق آميزي مي رسند؛ و حتا آدونيس، مارينو و پانتامرون و ژ. بازيل در مقايسه با فراواني استعاره هايي كه منظومه نظامي از آن سرشار است و بذر داستانيي كه در هر تصوير نشانده مي شود، بسيار موجز به نظر مي آيند و...&lt;br /&gt;چرا بايد كلاسيك ها را خواند- ايتالوكالوينو- آزيتا همپارتيان- كاروان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-2209084020094567066?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/2209084020094567066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=2209084020094567066' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2209084020094567066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2209084020094567066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/06/blog-post_08.html' title='نظامي از نگاه كالوينو'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Siz2SJO-FeI/AAAAAAAABSE/AxSstFXFzxA/s72-c/3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-6742269524331782030</id><published>2009-06-07T06:59:00.000-07:00</published><updated>2009-06-07T07:08:08.945-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>بيليارد در ساعت نه و نيم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SivJl736lkI/AAAAAAAABR8/bGZcSEnLvQg/s1600-h/Im_6092.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5344587036369786434" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 112px; CURSOR: hand; HEIGHT: 170px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SivJl736lkI/AAAAAAAABR8/bGZcSEnLvQg/s200/Im_6092.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دختر از پله ها پايين آمد، پابرهنه با لباسي مانند دختران چوپان، بوي پشكل گوسفند در لابه لاي پيراهن فقيرانه اش مانده بود كه مثل پيش بند از روي سينه اش تا كمرگاه پايين مي افتاد. حالا لابد سوپ ارزن خواهد خورد با نان سياه و چند تا گردو، شير گوسفند خواهد خورد كه برايش توي يخچال خنك نگاه داشته اند؛ خودش در ترموس شير همراه آورده بود، در قوطي هاي كوچك پشكل آورده بود تا از آن به عنوان عطر براي زير پيراهنش كه از پشم رنگ نكرده بافته شده بود استفاده كند؛پس از صرف صبحانه ساعت ها در سالن پايين نشست – بافت هي بافت، مرتب مي رفت سراغ بار و براي خودش يك ليوان آب مي آورد، چپق دسته كوتاهش را مي كشيد، نشسته بود ساق هاي برهنه اش را روي كاناپه دراز كرده بود، جوري كه پينه هاي كثيف پاها ديده مي شد، پيروان و شاگردان پسر و دختر خود را به حضور مي پذيرفت. اين ها عين او لباس پوشيده بودند و بويي چون بوي او مي دادند، در دوروبرش، با پاهاي روي هم انداخته روي قالي چندك نشسته بودند، چيز مي بافتند، مرتب قوطي هاي كوچكي را كه خانم استادشان به آنها داده بود، پر از پشكل گوسفند، باز مي كردند و مانند اينكه عطر روح پروري باشد آن را مي بوييدند. آن وقت او كه در فواصل معين سينه صاف مي كرد، با آن صداي دخترانه خود از بالاي كاناپه از شاگردانش پرسيد:&lt;br /&gt;" ما چطور دنيا را نجات خواهيم داد؟" و پيروان پسر و دختر جواب دادند:&lt;br /&gt;" با پشم گوسفند، چرم گوسفند، شير گوسفند و بافندگي" صداي ميله هاي بافندگي، سكوت، پسري از جا جست، تا پيشخوان بار رفت، براي خانم استاد خود آب گوارايي آورد و باز صداي دخترانه از بالاي همان كاناپه چنين پرسيد:&lt;br /&gt;"سعادت دنيا در كجا پنهان است؟" و همه جواب دادند:&lt;br /&gt;"در گوسفند." قوطي ها را باز كردند همه با شيفتگي گه را بو كردند و اين درحالي بود كه چراغ دوربين ها روشن و خاموش مي شد و مداد خبرنگاران صفحات كاغذ را به شتاب در مي نورديد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بيلياردر ساعت نه و نيم - هاينريش بل - كيكاووس جهانداري - سروش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-6742269524331782030?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/6742269524331782030/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=6742269524331782030' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6742269524331782030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6742269524331782030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/06/blog-post_07.html' title='بيليارد در ساعت نه و نيم'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SivJl736lkI/AAAAAAAABR8/bGZcSEnLvQg/s72-c/Im_6092.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-933015991681983965</id><published>2009-06-03T05:01:00.000-07:00</published><updated>2009-06-03T05:08:48.166-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>نان آن سال ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SiZmSgw0XwI/AAAAAAAABR0/ZKMspOqimQM/s1600-h/11.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5343070476140044034" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 107px; CURSOR: hand; HEIGHT: 168px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SiZmSgw0XwI/AAAAAAAABR0/ZKMspOqimQM/s200/11.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من فكر مي كنم رئاليسم هاينريش بل به حال ادبيات داستاني ما كه هنوز نتوانسته از زير سيطره زبان و نگاه شاعرانه بيرون بيايد، بسيار مفيد است. يكي از نكات جالب توجه بل براي من گذر آرام و طبيعي او از كنار فاجعه است كه نمود چنين نگاهي در زبان، پرهيز از واژه هاي باردار و كلي مثل خوشبخت، بدبخت، فقر و... است. بل حتي سعي ندارد احساسات خود را عميق تر از آن چيزي كه هست نشان دهد، دچار تخيل نمي شود و در توصيف پديده ها، قطعه ادبي نمي بافد.&lt;br /&gt;رفت و آمدهاي زماني بل هم ميان زمان روايت و زمان اتفاق كه بسيار نرم صورت مي گيرد، از جمله نكات جالب شيوه اوست. بل هيچ اصراري ندارد كه تكنيكش را توي چشم مخاطب بكند. او از مرحله تكنيك گذشته و اين چيزي است كه ادبيات ما سخت محتاج آن است:&lt;br /&gt;"درست شنبه ها و يكشنبه ها كه شوهرها سركار نمي روند، براي سر درآوردن از كيفييت و طرز كار ماشين هاي گران قيمت، با آنها ور مي روند و من پاي تلفن مي نشينم و منتظر زنگ تلفنم كه اغلب مرا به مكاني دور افتاده در حومه شهر مي كشاند. همين كه وارد خانه مي شوم، بوي سوختگي كليدها يا سيم هايي را كه اتصال كرده اند، مي شنوم و يا چشمم به ماشين هاي لباس شويي مي افتد كه مثل كارتون از آنها كف صابون بيرون زده. شوهر دمغ را مي بينم و زن هاي گريان را كه يكي از چند دكمه اي را كه بايد مي زدند، فراموش كرده اند يا يكي را دوبار زده اند؛ آن وقت است كه از حالت بي اعتنايي خودم درحالي كه جعبه ابزارم را باز مي كنم، كيف مي كنم. با قيافه اي حق به جانب خسارت را برآورد مي كنم، آرام دكمه ها، اهرم ها و رابط ها را تنظيم مي كنم و درحالي كه پودرهاي لباس شويي را طبق قاعده با هم مخلوط مي كنم، دوباره طرز كار دستگاه را با صميميت و لبخند براي شان توضيح مي دهم، بعد دستگاه را روشن مي كنم و درحالي كه دست هايم را مي شويم، مودبانه به حرف هاي غيرمتخصصانه مرد خانه گوش مي دهم كه از اينكه دانش فني اش جدي گرفته شده، احساس رضايت مي كند. بعد وقتي صورت حساب ساعت كار و مسافت طي شده را مي دهم امضا مي كنند، اغلب با دقت به آن نگاه نمي كنند و من با خونسردي سوار اتومبيلم مي شوم و به طرف مقصد بعدي حركت مي كنم."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نان آن سال ها - هاينريش بل - سيامك گلشيري - نقش خورشيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-933015991681983965?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/933015991681983965/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=933015991681983965' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/933015991681983965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/933015991681983965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='نان آن سال ها'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SiZmSgw0XwI/AAAAAAAABR0/ZKMspOqimQM/s72-c/11.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7397687246766337477</id><published>2009-05-24T03:17:00.000-07:00</published><updated>2009-05-24T03:54:30.001-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>آيا دا رمان است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ShkhWTSSeWI/AAAAAAAABRs/f4Nez1ura0I/s1600-h/13.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339335500242254178" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 182px; CURSOR: hand; HEIGHT: 120px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ShkhWTSSeWI/AAAAAAAABRs/f4Nez1ura0I/s200/13.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;تعجب مي كنم وقتي خود كتاب "دا" ادعايي در زمينه رمان بودن ندارد، چرا مدام در مصاحبه ها، اظهارنظرها و اخبار مطبوعاتي آن را به عنوان رمان معرفي مي كنيم! راستش را بخواهيد وقتي سياست پيشه ها كه به نظر من گونه اي شيك از طبقه عوام هستند، شروع به تعريف و تمجيد از "رمان دا" كردند، مطمئن شدم كه در اين اثر با نوعي خاطره نويسي جذاب روبه رو خواهم شد كه البته هيچ ارتباطي با رمان ندارد و اين فرضيه با خواندن دا – خاطرات سيده زهرا حسيني- ثابت شد. دا را مي ستايم چون:&lt;br /&gt;1- مردم ما كمتر علاقه اي به ثبت خاطرات به ويژه يادداشت هاي روزانه دارند. در اين راستا به ضعف فرهنگ نامه نگاري نيز مي توان اشاره كرد كه خود گونه اي از ثبت وقايع و اعتقادات مي تواند باشد.&lt;br /&gt;2- در كشور ما جاي تاريخ غير رسمي خالي است؛ تاريخي كه بتواند به جاي شرح وقايع كليشه اي آشكار همراه با تقدم و تاخرهاي تقويمي محض، زواياي پنهان ماجراها را از دل نامه ها، مصاحبه ها، يادداشت هاي روزانه، و... بيرون بكشد.&lt;br /&gt;3- خاطره نويسي مقدمه رمان نويسي است و ترويج اين فرهنگ مي تواند بنيه رمان نويسي را تقويت كند.&lt;br /&gt;4- خاطرات يك زن از جنگ به خودي خود جذاب است با اين همه شيوه روايت صادقانه خانم حسيني بر اين جذابيت مي افزايد. هرچند ذكر دو مورد را در اين زمينه الزامي مي بينم:&lt;br /&gt;الف: ماجراها و حوادث پركششي كه ايشان از سر گذرانده اثر را ادبي يا هنري نمي كند، اگرچه هميشه اصول زيبايي شناختي نيز تعيين كننده نيستند.از اين نظر من دا را نه اثري هنري بلكه اثري انساني مي بينم. به عبارت ديگر دا را نه با قواعد زيبايي شناسي بلكه بايد با قواعد والايي شناسي سنجيد. چيزي كه "برك" از آن سخن مي گويد.&lt;br /&gt;ب: در خاطره نويسي يا زندگي نامه خود نوشت كه قاعدتا راوي اول شخص مفرد است، همچنين در رمان ها و داستان&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339333771201534690" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 194px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ShkfxqG22uI/AAAAAAAABRk/h3EZ2DWzUCs/s200/11.JPG" border="0" /&gt; هايي كه با اين راوي نوشته مي شوند، نمي توان حوادث سال ها پيش را دقيقا بازگو كرد. به عبارت ديگر راوي اول شخص مفرد اگر صادق باشد بايد دچار فراموشي شود نه اينكه اگر 30 سال پيش وارد جمعي شده، همه افراد آنجا را با اسم و فاميل و رنگ و مدل لباس شان به ياد آورد:"دخترهاي نجيبي بودند. حس كردم اين ها همديگر را توي اين چند روز شناخته اند و دوست شده اند. چون همديگر را به اسم كوچك صدا مي كردند. مريم امجدي مرا به آنها معرفي كرد. صباح وطن خواه دختر لاغر اندام و سبزه رويي بود ... مانتوي گل بهي چهارخانه ايي با خطوط طوسي و سفيد به تن داشت... زهره فرهادي... رعنا نجار، الهه حجاب، اشرف فرهادي و افسانه قاضي زاده..."&lt;br /&gt;چرا با وجود همه اين جذابيت ها دا، رمان نيست:&lt;br /&gt;1- اگرچه زمان هر روايتي الزاما گذشته است و رمان هم به عنوان مدرن ترين شكل روايت از همين قاعده تبعيت مي كند اما بدون زمان حال روايت رمان از گذشته بي معني است. اين موضوع حتي در نحوه كاربرد افعال نيز جايگاهي اساسي دارد.به شروع رمان "بيليارد در ساعت نه و نيم" هاينريش بل توجه كنيد:"امروز اولين بار فهمل با او تندي كرد" همان طور كه ملاحظه مي كنيد زمان گذشته بسيار نزديك است و قيد امروز  روايت را تا زمان حال پيش مي كشد.&lt;br /&gt;به شروع بادبادك باز خالد حسيني توجه كنيد:" در دوازده سالگي به آدمي تبديل شدم كه حالا هستم" و...قاعدتا اين مثال ها دم دستي هستند وگرنه مي توان با اندكي گشت و گذار در كتابخانه صد مورد ديگر را نمونه آورد. نمونه هايي كه ثابت مي كنند رمان نگاه به گذشته از دريچه حال با گوشه چشمي به آينده است درحالي كه "دا" سراسر روايتي است از گذشته.&lt;br /&gt;2- اصلي ترين بخش مهندسي رمان بنا به تعريف فورستر "انگاره" است. انگاره رمان را مي توانيم به پي ريزي در ساختمان و نشان كردن جاي ستون ها شبيه بدانيم؛ بستري كه ماجراها و حوادث بر آن استوار مي شوند. درحالي كه در دا آنچه راوي و ديگر شخصيت ها و حوادث و ماجراها را پيش مي برد، نه مهندسي انگاره بلكه خود حوادث اند. فرض كنيد از كسي كه در جريان انقلاب مغازه اي روبه روي دانشگاه تهران داشته، بخواهيم ماجراهاي 12 تا 22 بهمن را برايمان تعريف كند. آيا تعريف او با تمام جذابيت و گيرايي اش رمان است؟&lt;br /&gt;3- رمان را در غرب برابر با "سواد به معناي جديد" مي دانند؛ در سواد به معناي جديد انتقال معنا متكي بر "خواندن" است نه "تعريف كردن" و "گوش دادن" بنابراين با تغيير تعريف سواد تعريف بي سواد هم تغيير مي كند. در دنياي امروز آدم بي سواد آدمي نيست كه خواندن و نوشتن بلد نيست بلكه آدمي است كه گوش هايش و به تبع آن زبانش بهتر از چشم هايش كار مي كند. آدم بي سواد، نمي نويسد، كتابت مي كند و دقيقا به همين دليل است كه آثاري با منطق نقالي در كشور ما پرفروش ترند. دا نيز از همين قاعده پيروي مي كند. سيده زهرا حسيني خاطراتش را براي سيده اعظم حسيني تعريف مي كند، سيده اعظم حسيني كتابت مي كند تا كتاب دا منتشر شود، دا ماجراها را براي ما تعريف مي كند و بعد از خواندن كتاب ما هم مي توانيم براي گوش هاي ديگري تعريف كنيم. آيا مي توانيد بوف كور يا محاكمه را هم با همين منطق براي كسي تعريف كنيد؟ بر اين اساس نام نويسنده دا روي جلد اين گونه نوشته شده است" به اهتمام سيده اعظم حسيني" چون همان طور كه گفتم در نگاه سنتي نويسنده نمي نويسد، او قلم به دستي است كه با اهتمام كتابت مي كند در حالي كه اعظم حسيني زيركانه در متن كنار مي رود تا صداي زهرا حسيني بهتر شنيده شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7397687246766337477?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7397687246766337477/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7397687246766337477' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7397687246766337477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7397687246766337477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/05/blog-post_24.html' title='آيا دا رمان است'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ShkhWTSSeWI/AAAAAAAABRs/f4Nez1ura0I/s72-c/13.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3588397679897549375</id><published>2009-05-19T07:03:00.000-07:00</published><updated>2009-05-19T07:21:10.182-07:00</updated><title type='text'>درباره قطر كتاب ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ShK9YwpLsSI/AAAAAAAABRM/kRz3Rja4DFg/s1600-h/2.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5337536741459603746" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 114px; CURSOR: hand; HEIGHT: 173px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ShK9YwpLsSI/AAAAAAAABRM/kRz3Rja4DFg/s400/2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كتاب خوب كتابي است كه نه زياد نازك و نه زياد كلفت باشد تا بتواني به راحتي آن را توي كيفت بگذاري يا همان طور كه سرپا توي مترو ايستاده اي بدون اينكه فضولي ديگران را جلب كرده باشي با يك دست از ميله بالاي سرت آويزان شوي و با يك دست ورق بزني و بخواني.&lt;br /&gt;وقتي مي خواندم بورخس توي تراموا كمدي الهي دانته را در قطع پالتويي بارها و بارها خوانده است، حسودي ام مي شد. من اينجا مي بايست كمدي الهي را با ترجمه فریده مهدوی دامغانی و مقدمه پدر گرامي شان احمد مهدوی دامغانی، در سه جلد 2500 صفحه اي مي خواندم يعني 7500 صفحه مرگ آور. يادم مي آيد اين كتاب ارزشمند كه به سفارش دكتر مهاجراني ترجمه شده، با آن نثر بي نقص و همه حواشي و مقدمه و خلاصه داستان ها و نقد هر بخش و عكس ها و غيره اش را تا تمام كنم بدبخت شدم. نه مي توانستم كتاب به آن كلفتي را توي مترو و جلوي چشم كنجكاو ديگران روي پايم بگذارم نه مي توانستم توي كيفم جابه جايش كنم و خلاصه فلاكتي كشيدم كه نپرس. بعد به اين نتيجه رسيدم كه چنين كتاب هايي را مستقيم از چاپخانه بايد ببرند كتابخانه ملي.&lt;br /&gt;امسال دنبال عهد عتيق و عهد جديد مي گشتم كه بالاخره توي غرفه اساطير پيدا كردم اما واقعا از خريدن كتاب به آن كلفتي ترسيدم. چيزي حدود 20 تا 25 سانت قطرش بود و از دور به هر بيننده اي مي گفت جلو نيا. واقعا كه قباحت دارد و من هرچه فكر مي كنم نمي فهمم با چه استدلالي چنين يال و كوپال و هيبتي براي انجيل و تورات ساخته اند.&lt;br /&gt;وقتي رسيدم به غرفه هرمس قطع و اندازه كتاب ها هوش از سرم برد. باور مي كنيد ايلياد و اديسه هومر با همان ترجمه بي بديل سعيد نفيسي در يك جلد چند صد صفحه اي چاپ شده بود! ايلياد و اديسه! گفتم شايد هر دو را خلاصه كرده اند و به صورت يك كتاب درآورده اند. بعد ديدم نه، كاغذش نازك تر شده، نوشته به صورت تقطيع شعري چاپ نشده و فرم نثر به خود گرفته و چند ترفند ديگر كه از دو كتاب قطور گران قيمت نخراشيده و نتراشيده، يك كتاب خوش استيل خوش مزه و ارزان قيمت ساخته است.&lt;br /&gt;وقتي به قفسه كتاب ها نگاه مي كردم مي ديدم خيلي هايش را خوانده ام و واقعا لازم شان ندارم اما بي هوا دست به خريد زدم و شاهكار اين خريد بي هوا هم كتاب دو جلدي هزار و يك شب بود.&lt;br /&gt;من مشتري كلاسيك نيلوفرم و فكر مي كنم هر كتابي را كه اين ناشر چاپ مي كند بايد خواند بعد هم چند ناشر انگشت شمار ديگر كه هرمس هيچ وقت جزو آنها نبوده مگر اتفاقي اما اين بار واقعا اين موسسه انتشاراتي را تحسين كردم كه معني طول و عرض و كلفتي و نازكي را خوب مي فهمد.&lt;br /&gt;پي نوشت: نمايشگاه امسال اتفاق جالبي برايم افتاد كه فهميدم پيري نزديك است؛ يكي از دوستان سفارش كرده بود "ميرا"ي كريستوفرفرانك را حتما بخرم. آدرس ققنوس را داده بود كه ققنوس به جامي حواله ام داد. غرفه دار جامي كارتش را داد و گفت اينجا اجازه فروش نداريم مي تواني زنگ بزني برايت بفرستيم و...&lt;br /&gt;وقتي از نمايشگاه بيرون مي آمدم اعصابم به هم ريخته بود كه چرا نتوانسته ام اين يك قلم را پيدا كنم. به لبخند عابران نگاه مي كردم كه ياد صورتك هاي لبخند افتادم و صوتك هاي لبخند مرا برد به ميراي كريستوفرفرانك و آن كتاب جلد قرمز كه سه سال پيش خوانده بودمش. مي ترسيدم يكي توي مترو بلند شود و صندلي اش را تعارف كند كه خوشبختانه اين اتفاق نيفتاد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3588397679897549375?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3588397679897549375/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3588397679897549375' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3588397679897549375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3588397679897549375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/05/blog-post_19.html' title='درباره قطر كتاب ها'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ShK9YwpLsSI/AAAAAAAABRM/kRz3Rja4DFg/s72-c/2.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2549832632720656944</id><published>2009-05-16T02:01:00.000-07:00</published><updated>2009-05-16T08:42:29.492-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>رضا سيد حسيني ذهن ما را مهندسي كرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sg6CNNpjQWI/AAAAAAAABQk/TQFZAHWo4eg/s1600-h/aaa.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5336345771994464610" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 116px; CURSOR: hand; HEIGHT: 182px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sg6CNNpjQWI/AAAAAAAABQk/TQFZAHWo4eg/s200/aaa.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; يادداشت من در مشق آفتاب: &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زماني برايم تفاوت نداشت "سنگ و آفتاب " يوپاز را ميرعلايي ترجمه كرده باشد يا مير محمد علايي زاده، "مدراتوكانتابيله"ي دوراس را سيد حسيني برگردانده باشد يا سيد حسن رضايي زاده. مشغول گونه شناسي بودم و اينكه اگر دوراسي وجود دارد، او را شناخته باشم و كتاب هايش را خوانده باشم. راستش را بخواهيد هنوز هم كمتر نام مترجمي در ذهنم مي ماند چون فكر مي كنم اگر ارزشي در كتاب هست متعلق به نويسنده آن است نه مترجم اما به اين موضوع ساده هم پي برده ام كه مترجمي مي تواند ارزش هاي اثر را خوب برگرداند كه خود ابتدا شناختي از آن داشته باشد. با اين همه، نام سيد رضا سيد حسيني براي من تنها نام يك مترجم نبود؛ او خالق "مكتب هاي " ادبي بود؛ اثري كه ادبيات ما پس از دهه چهل سخت مديون آن است. آيا شاعر، نويسنده ، منتقد يا روزنامه نگاري مي شناسيد كه اين ترجمه- تاليف را نخوانده باشد؟ اگر هست لطفا نامش را بي هيچ تعارفي از ليست خط بزنيد.&lt;br /&gt;مكتب هاي ادبي به ما چه چيزي آموخت؟ روزهاي اول شوق و ذوق يادگيري آن همه "ايسم" داشتيم: گونگوريسم، كلاسيسم، ايماژيسم و... ايسم ها و اسم هايي كه پس از آن مي بايست ديگراني مي آمدند و تك تك روي هر كدام كار مي كردند. مكتب هاي ادبي نقشه تلسكوپي ادبيات جهان بود. بعد فهميديم دليلي ندارد هر ايسمي قبل يا بعد از يك ايسم ديگر قرار گرفته باشد و سيد رضا سيد حسيني به ما فهماند كه چگونه مي شود توده اي از مفاهيم را نه به شكل فله اي بلكه در قالب چارچوب هاي دقيق و تفكيك شده و درعين حال بدون تقدم و تاخرهاي تقويمي آموخت. او ذهن ما را مهندسي كرد و به ما ياد داد چگونه بپرهيزيم از ريخت و پاش كتاب ها و جزوه ها در كشوهاي درهم برهم ذهن و چگونه دوري كنيم از قفسه هايي با نظم آهنين.&lt;br /&gt;مفهوم مانيفست هاي ادبي و هنري، شناخت جريان ها و توجه به فلسفه اي كه يك اثر بر آن تكيه مي زد را از رضا سيد حسيني آموختيم حالا كافي بود خط و ربط هايي را كه پيدا كرده ايم با خط و ربط هاي كتابي شبيه آن در حوزه فلسفه مثلا كاپلستون يا كاسيرر تطبيق دهيم تا نقشه نهايي را به دست آورده باشيم. به راستي كه اين كتاب به اندازه " فلسفه روشنگري" كاسيرر اهميت داشت و دارد.&lt;br /&gt;طاعون را كه خواندم و ضدخاطرات مالرو را و بعدتر مدراتوكانتابيله، فهميدم لااقل براي من به عنوان يك ايراني فارس زبان، تمامي ارزش هاي اثر متعلق به نويسنده آن نيست و اگرچه صاحب سبك بودن براي مترجم تعارفي بيش نيست اما واقعيت اين است كه اين كتاب ها ديگر تنها از آن مالرو ، دوراس و كامو نيستند بلكه رضا سيد حسيني مترجم صاحب سبك ما نيز در ارزش هاي اين آثار با آنها شريك است. طاعون را نه كامو بلكه سيد حسيني و كامو نوشته اند. حسيني نويسنده است نه به آن دليل كه بخشي از محتوي را او مي آفريند بلكه به اين دليل كه او تنها دوبلور كلمه ها نيست او از موقعيت فرهنگي و تاريخي كلمه ها خبر دارد و خواستگاه فلسفي آنها را به ما درس مي دهد. حسيني مترجمي بود كه پيشاپيش دست نويسنده را خوانده بود و همين توجه به كيفيت است كه تعداد كتاب هاي ترجمه شده توسط او را به 34 دانه تقليل مي دهد وگرنه مترجمي در سطح سيد رضا سيد حسيني مي بايست لااقل 340 كتاب ترجمه مي كرد.مرگ او مرگ آخرين مترجم "پيشگامان شعر معاصر ترك" پس از زنده ياد جلال خسروشاهي و عمران صلاحي بود؛ كتابي كه نگاه كهكشاني و تلسكوپي "مكتب هاي ادبي" را آنجا نيز مي بينيم؛ جريان ها، اسم هاي بزرگ، زمينه هاي تاريخي و نمونه هايي بي بديل از آثار.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-2549832632720656944?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/2549832632720656944/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=2549832632720656944' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2549832632720656944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2549832632720656944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/05/blog-post_16.html' title='رضا سيد حسيني ذهن ما را مهندسي كرد'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sg6CNNpjQWI/AAAAAAAABQk/TQFZAHWo4eg/s72-c/aaa.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-8959665564245823811</id><published>2009-05-11T04:19:00.000-07:00</published><updated>2009-05-11T04:27:13.261-07:00</updated><title type='text'>يكي بود يكي نبود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SggKp_9xfWI/AAAAAAAABPk/6D90I-Er1sc/s1600-h/11111.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5334525475281796450" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 133px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SggKp_9xfWI/AAAAAAAABPk/6D90I-Er1sc/s200/11111.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قصه‌هاي 30 متن کهن فارسي به قلم 30 نويسنده‌ي معاصر با ‌عنوان «يكي بود، يكي نبود» با‌زآفريني شدند.يوسف‌ عليخاني - دبير مجموعه‌ي «يكي بود، يكي نبود» - در ‌اين‌باره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (&lt;/span&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1334492&amp;amp;Lang=P"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;ايسنا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;)، گفت: سي متن ادبيات كهن فارسي به قلم 30 نويسنده‌ي معاصر بستري براي باز‌خواني قصه‌هاي ديروز به زبان امروز شده است. &lt;a href="http://tadaneh.blogspot.com/2009/05/yeki-bod-yeki-nabod.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ادامه را اينجا بخوانيد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-8959665564245823811?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/8959665564245823811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=8959665564245823811' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8959665564245823811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8959665564245823811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='يكي بود يكي نبود'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SggKp_9xfWI/AAAAAAAABPk/6D90I-Er1sc/s72-c/11111.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-918314145065996826</id><published>2009-04-28T01:18:00.000-07:00</published><updated>2009-04-29T03:18:35.714-07:00</updated><title type='text'>Raşid Behbudov</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sfa8H-5FHiI/AAAAAAAABPM/RQfzUuy17D4/s1600-h/RASHID%20BEHBUDOV.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5329654054367075874" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sfa8H-5FHiI/AAAAAAAABPM/RQfzUuy17D4/s200/RASHID%2520BEHBUDOV.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;صداي رشيد را 17- 18 سال پيش در خانه &lt;a href="http://yakamozlum.blogspot.com/2007/11/blog-post_25.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ابراهيم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; شنيدم. ابراهيم موسيقي را خيلي خوب مي فهميد، معتقد بود بايد حس موسيقي را تربيت كرد. همان روز ترانه &lt;a href="http://www.mediafire.com/?zmeywkqzjfe"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;" Sənədə qalmaz "&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; (براي تو هم نمي ماند) با آن تركيب شيرين غناي آذري و اپراي روس در مغز استخوانم نشست و ديگر رهايم نكرد. به ابراهيم حق مي دادم ترانه هاي او را در كنار سمفوني موتسارت، بتهون، باخ و اشتراوس گوش كند. صداي رشيد معجزه مي كرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;او يكي از برترين صداهاي قرن بيستم است كه هم به زبان هاي مختلفي از جمله&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=2mTzMUqYpk0"&gt; &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;فارسي &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;ترانه خوانده است و هم ترانه هاي او با همان سبك و سياق در كشورهاي مختلفي تقليد يا بازخواني شده است. ترانه " Sənədə qalmaz " را لابد از كايا خواننده بزرگ تركيه شنيده ايد. در ايران نيز گوگوش، محمد نوري، كورش يغمايي و بسياري ديگر به بازخواني ترانه هاي او پرداخته اند كه در اين ميان "Reyhaan " با اجراي نوري و يغمايي و "Ayriliq" با اجراي گوگوش شهرت دارد. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;گزيده اي از ترانه هاي خوب او را در &lt;a href="http://shabzendeha.blogfa.com/post-733.aspx"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شب زنده ها&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;دانلود كنيد. &lt;a href="http://mp3.open.az/index.php?sn=13321"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.gajil.20m.com/MUSIQI.HTM"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; &lt;/span&gt;و &lt;a href="http://turkoglan.blogfa.com/post-32.aspx"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را هم از دست ندهيد. &lt;a href="http://www.harmonytalk.com/archives/000228.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;زندگي نامه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; رشيد هم خواندني است. به &lt;a href="http://proudlylebanese.com/videos/2/%20behbudov.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; هم سر بزنيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;اگر در وبلاگ شب زنده ها خواستيد تك آهنگ دانلود كنيد پيشنهاد من Ayriliq جدايي Gozelim Sensen زيباروي من تويي، Lacin لاچين كه با آن جواني كرده ام وAna مادر است: فداي لالايي حزين قلبت مادر كه قدر تو را طايفه ما مي فهمد، عطر تو را گل ها.&lt;br /&gt;" Sənədə qalmaz "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Könlüm sənin &lt;span style="color:#006600;"&gt;əsir&lt;/span&gt;in&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;Qəlbim&lt;/span&gt; sənindir &lt;span style="color:#009900;"&gt;yar&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;Qəlbim&lt;/span&gt; sənindir&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;İnsaf&lt;/span&gt; eylə&lt;span style="color:#009900;"&gt; xoş&lt;/span&gt; sözlə&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;Mən&lt;/span&gt;i gəl dindir yar&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;Mən&lt;/span&gt;i gəl dindir&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Söylə nədir bu &lt;span style="color:#009900;"&gt;əda&lt;/span&gt;lar&lt;br /&gt;Bu &lt;span style="color:#009900;"&gt;işvə&lt;/span&gt;,bu &lt;span style="color:#009900;"&gt;naz&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;Vallah&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#009900;"&gt;ay&lt;/span&gt; qız&lt;br /&gt;Bu gözəllik&lt;br /&gt;Sənədə qalmaz&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Yalqızam,yalqız&lt;br /&gt;Yalqızam,yalqız&lt;br /&gt;Gəl &lt;span style="color:#009900;"&gt;mən&lt;/span&gt;i &lt;span style="color:#009900;"&gt;möhnət&lt;/span&gt;ə,oda&lt;br /&gt;Salan &lt;span style="color:#009900;"&gt;vəfa&lt;/span&gt;sız&lt;br /&gt;Söylə nədir bu &lt;span style="color:#009900;"&gt;əda&lt;/span&gt;lar&lt;br /&gt;Bu &lt;span style="color:#009900;"&gt;işvə&lt;/span&gt;,bu &lt;span style="color:#009900;"&gt;naz&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;Gedər bir gün&lt;br /&gt;Bu gözəllik&lt;br /&gt;Sənədə qalmaz&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Dağlar başı dumandır&lt;br /&gt;Yenə dumandır &lt;span style="color:#009900;"&gt;yar&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;Yenə dumandır&lt;br /&gt;Ayrılığın ölümdən&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;Mən&lt;/span&gt;ə yamandır &lt;span style="color:#009900;"&gt;yar&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;Mən&lt;/span&gt;ə yamandır&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم اسير تو شد&lt;br /&gt;قلبم از آن توست&lt;br /&gt;اي يار قلبم از آن توست.&lt;br /&gt;انصاف داشته باش و با سخني شيرين&lt;br /&gt;حالی از من بپرس اي يار&lt;br /&gt;بيا و حالي از من بپرس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين اداها براي چيست بگو&lt;br /&gt;اين همه عشوه و ناز&lt;br /&gt;به خدا دختر اين زيبايي&lt;br /&gt;براي تو هم نخواهد ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهام تنها&lt;br /&gt;تنهام تنها&lt;br /&gt;بيا كه تو بي وفا در آتش محنتم افكندي&lt;br /&gt;اين اداها براي چيست بگو&lt;br /&gt;اين همه عشوه و ناز&lt;br /&gt;روزي از دست مي رود اين زيبايي&lt;br /&gt;براي تو هم نخواهد ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قله ها را مه گرفته است&lt;br /&gt;پناه بر خدا دوباره مه شد&lt;br /&gt;جدايي تو از مرگ تلخ تر است&lt;br /&gt;براي من از مرگ تلخ تر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي نوشت: در رسم الخط آذري x معادل خ ، q معادل ق، ə معادل فتحه و e معادل كسره است كه از تفاوت هاي اين زبان با تركي استانبولي است. در تركي استانبولي خ، ق و فتحه و كسره وجود ندارد. در تركي آناتولي به جاي فتحه و كسره، حركتي ميانه وجود دارد كه با e نشان داده مي شود. از اين گذشته حروف مشترك دو زبان و متفاوت با انگليسي عبارتند از: o معادل ضمه، u او، ö ضمه بعلاوه ي، ü او بعلاوه ي، c ج، ç چ، ş ش، I نيم كسره يا كسره شبيه به ي و ğ معادل غ نرم است. بقيه حروف با انگليسي مشترك اند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-918314145065996826?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/918314145065996826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=918314145065996826' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/918314145065996826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/918314145065996826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/04/rasid-behbudov.html' title='Raşid Behbudov'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Sfa8H-5FHiI/AAAAAAAABPM/RQfzUuy17D4/s72-c/RASHID%2520BEHBUDOV.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5199991362714085613</id><published>2009-04-22T04:22:00.000-07:00</published><updated>2009-04-22T04:33:31.415-07:00</updated><title type='text'>اضطرابي كشنده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنچه پس از خواندن &lt;a href="http://faryad.wordpress.com/2008/08/30/the-lottery/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;لاتاري&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; بر جاي مي ماند حس ويراني، ترس و اضطرابي كشنده است. اميدوارم شما هم حال مرا پيدا نكنيد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5199991362714085613?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5199991362714085613/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5199991362714085613' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5199991362714085613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5199991362714085613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/04/blog-post_22.html' title='اضطرابي كشنده'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-8788607777273682365</id><published>2009-04-18T03:42:00.000-07:00</published><updated>2009-04-26T13:06:47.545-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گزارش'/><title type='text'>سوخت رساني در جنگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5325981091770656450" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; HEIGHT: 201px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Semvla9v5sI/AAAAAAAABOs/XUT9FOtgryk/s320/444444" border="0" /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;او را كه يكى از نخستين شاهدان جنگ است، در آبادان ملاقات مى كنم، در آخرين روزهاى اسفند و صبح بهارى جنوب. پنجره دفتر كارش باز است و گنجشكان موسيقى گوش نوازى براى گفت وگو تدارك ديده اند. خبرى از شليك تير يا انفجار خمسه خمسه اى نيست. زندگى با آرامش رود اروند و بهمن شير جارى است:&lt;br /&gt;"در ايام جنگ خانواده ما خيلى دربه درى كشيد. ابتداى جنگ ما منزل مسكونى شركت نفتى داشتيم؛ ايستگاه ۱۲ جنب مسجد پيروز. بمباران كه شد، سه چهار خانه آن طرف تر از ما خانه يك ارمنى تخريب شد و پدرم از ترس سكته كرد طورى كه يك طرف بدنش فلج شد و لكنت زبان پيدا كرد. هرچه گفتيم پدر جان همه دارند از شهر خارج مى شوند چرا مانده اى با همان لكنت مى گفت اينجا شهر من است همين جا مى مانم و مى ميرم. گفتيم شما مريض هستيد لااقل اجازه دهيد شما را ببريم بيمارستان ماهشهر بسترى كنيم، قبول نكرد كه نكرد. آن زمان من تازه نامزد كرده بودم و محل كارم بندر ماهشهر بود. يك روز خانواده را گذاشتم پشت تراكتور و يك روز طول كشيد تا به بندر امام برسانم. آنجا در مدرسه مصطفى خمينى مستقر شديم. 6 خواهر و برادر بوديم كه مسئوليت شان با من بود چون من پسر بزرگ خانواده بودم. يك پايم پيش برادر و خواهرهايم بود، يك پايم پيش پدر و مادرم كه آبادان مانده بودند و راضى به رفتن نمى شدند.&lt;br /&gt;خانواده نامزدم را هم با خودم بردم سربندر و در مدرسه اى اسكان دادم. بدون هيچ اثاثيه اى. زيرمان مقوا پهن مى كرديم، همين. چون هيچ كس فكر نمى كرد جنگ ۸ سال طول بكشد. ما فكر مى كرديم نهايتاً يك يا دو ماه ديگر برمى گرديم آبادان."&lt;br /&gt;جنگ اما قرار نبود يك ماهه پايان يابد روزهاى سخت حصر آبادان در پيش بود و حال پدر قربانعلى لشنى روز به روز بدتر و بدتر مى شد تا اين كه يك روز او تصميم مى گيرد با يكى - دو نفر از همكارانش به آبادان بروند و پدر را با اجبار سوار آمبولانس كنند.&lt;br /&gt;نم چشمانش را پاك مى كند ومى گويد : "به هر حال پدرم را به بيمارستان شركت نفت ماهشهر برديم و چند روز بعد همان جا به رحمت خدا رفت. آن شب مجبور شديم جنازه اش را با وانت چراغ خاموش به سربندر ببريم و در تاريكى خاكسپارى كنيم."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ادامه بخش نخست &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.safetymessage.com/npview.asp?ID=1836924"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(51,51,255);font-size:130%;" &gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; - بخش دوم گزارش &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.safetymessage.com/npview.asp?ID=1837715"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(51,51,255);font-size:130%;" &gt;&lt;strong&gt;اينجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; - بخش سوم گزارش &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.safetymessage.com/npview.asp?ID=1838624"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(51,51,255);font-size:130%;" &gt;&lt;strong&gt;اينجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; - بخش چهارم &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1388/1/31/Iran/4189/Page/9/Index.htm"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(51,51,255);font-size:130%;" &gt;&lt;strong&gt;اينجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; -&lt;/strong&gt; بخش پنجم&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1388/2/1/Iran/4190/Page/9/Index.htm"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(51,51,255);font-size:130%;" &gt;&lt;strong&gt;اينجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; - بخش ششم&lt;strong&gt; &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1388/2/2/Iran/4191/Page/9/Index.htm"&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(51,51,255)"&gt;اينجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; - بخش &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1388/2/3/Iran/4192/Page/9/Index.htm"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هفتم &lt;/span&gt;&lt;a style="COLOR: rgb(51,51,255)" href="http://www.iran-newspaper.com/1388/2/3/Iran/4192/Page/9/Index.htm"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold;font-size:130%;" &gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; - بخش هشتم &lt;a href="http://www.safetymessage.com/npview.asp?ID=1843664"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پي نوشت: هفته گذشته در اصفهان با پديده جالبي به نام شيخي مواجه شدم كه مغز اصلي سوخت رساني در جنگ بوده است. گفت و گوي ما حدود 12 ساعت طول كشيد كه برايم بسيار جذاب و شنيدني بود. روزهاي آينده درباره ايشان خواهم نوشت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اين گزارش ها سعي كرده ام كمتر حرف بزنم و در عين حال كمتر به فضاسازي هاي معمول كه باور پذيري حوادث را پايين مي آورد، بپردازم. لينك گزارش هاي بعدي را هم در همين پست خواهم گذاشت و مطلب آخر اينكه درحال پي گيري همين سوژه در غرب كشور با محوريت پالايشگاه كرمانشاه هستم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-8788607777273682365?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/8788607777273682365/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=8788607777273682365' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8788607777273682365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8788607777273682365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='سوخت رساني در جنگ'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/Semvla9v5sI/AAAAAAAABOs/XUT9FOtgryk/s72-c/444444' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2029377425854938415</id><published>2009-03-10T07:25:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T07:30:11.199-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>نقد نسيه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معمولا هر شكلي از نگاه و اظهار نظر درباره متن يا اثري هنري را نقد مي ناميم و البته راه فراري اخلاقي هم براي اظهار نظرهاي ضعيف باقي مي گذاريم:" عقيده هر كسي براي خودش محترم است." يا حتي برخوردي از نوع شهروند متمدن:" در جهان دموكراتيك امروز هر كسي اجازه دارد صداي خودش را داشته باشد، متن مورد دلخواهش را بنويسد و يا نظر خودش را درباره اثري بيان كند." گاهي براي اين وضعيت آشفته، گزاره هاي فلسفي هم دست و پا مي كنيم:" هيچ قطعيتي وجود ندارد و هيچ حكمي صادق نيست" يعني اينكه هيچ نظم استتيكي، هيچ پايه و اساس علمي و هيچ تعريف آكادميكي وجود ندارد و هيچ نظري ارجح نيست.&lt;br /&gt;راستش را بخواهيد چنين موضع گيري هاي اخلاق مدارانه، متمدنانه و فيلسوف مآبانه تنها كلاه گشادي است كه به سر خود مي گذاريم چون قدرت تشخيص زيبا را از نازيبا و اصيل را از نسخه تقلبي نداريم، چيزي از ظرافت هاي تئوريك سرمان نمي شود و تمام تجربه هايمان محدود است به دنياي زيبا و كوچكي كه با دوستانمان ساخته ايم: آنها ما را تاييد مي كنند و ما به آنها به به و چه چه تحويل مي دهيم. چه نظام استتيكي قوام يافته اي! به قول دوستي ساختمان عظيمي از انديشه مي سازيم كه گزاره بنيادين آن سو تعبير است.&lt;br /&gt;گاه تاثرات تربيت نشده قلبي و واكنش هاي ناپخته حسي در قالب نقد بروز پيدا مي كند:" چقدر اين اثر قشنگ بود اشكم را درآورد!" گاهي همين شكل از نقد لباس علمي هم به خود مي پوشد:&lt;br /&gt;" اثر مخاطب را به خلسه عميق روحي برده و در كشمكش پارت هاي ميان متني در تعليقي عميق نگه مي دارد." قاعدتا منظور من اين نيست كه هيچ كس حق اظهار نظر ندارد اما اينكه هر نظري را نقد بدانيم محل اشكال است.&lt;br /&gt;سطح ديگري از اين دست واكنش ها را كه نسبت به اثر، نقد مي ناميم، چيزي جز مرور اثر نيست. مرور دوباره اثر در سينما و مطبوعات بيشتر به چشم مي خورد. در ادبيات داستاني جدي ترين نوع مرور، مي تواند بازگويي و واكاوي پيرنگ باشد. يعني تعريف مجدد روايت از جلو به عقب همراه با جست و جوي علت ها.&lt;br /&gt;فكر كنيد منتقدي سرخ و سياه استاندال را اين طور نقد كند:&lt;br /&gt;" در اين رمان جاويد، استاندال شخصيتي خلق مي كند به نام ژولين سورل كه پسر نجار فقيري است او چند برادر هم دارد كه به هوش و سواد وي حسادت مي كنند. ژولين سورل از آنجايي كه لاتين را خوب مي داند، بالاخره به آرزوي ديرينه اش كه شكستن حصارهاي تنگ خانوادگي و طبقاتي است، مي رسد و معلم فرزندان شهردار مي شود اما او به زن شهردار دل مي بازد و در نهايت مجبور به ترك شهر و قبول سمتي در پاريس مي شود" يادم مي آيد وقتي بچه بودم و پدرم اجازه نمي داد به سينما بروم، عمويم همه فيلم ها را اين طوري برايم تعريف مي كرد. اما مرور داستان بر اساس خط پيرنگ:&lt;br /&gt;" ژولين سورل را اعدام مي كنند "چون" درگير احزاب سياسي شده "چون" در خانواده اي اشرافي در پاريس مسئوليت مهمي به دست آورده و با بزرگان سياسي نشست و برخاست دارد "چون" مجبور بود به دليل عشق لجام گسيخته اش به زن شهردار، شهر خود را به مقصد پاريس ترك كند و..."&lt;br /&gt;اين شكل از بررسي متن مي تواند همراه با حاشيه هاي جذابي باشد كه در نهايت نوشته را خواندني كند اما بايد توجه داشت كه هنوز تا نقد فاصله بسيار است. به &lt;a href="http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?27968"&gt;اينجا &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://kargozaaran.com/ShowNews.php?35593"&gt;اينجا&lt;/a&gt; توجه كنيد كه نمونه هايي خوب و خواندني از مرور هستند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سطح ديگري از بررسي متن كه اغلب به نقد فني مي شناسيم، توضيح عناصر يا ابزار كار نويسنده است. اين شكل از نوشته مثل آن است كه درباره خياطي و دوخت و دوز بگوييم:" خياط نخ را از سوراخ سوزن عبور مي دهد بعد كوك مي زند. كوك زدن بايد طوري باشد كه سوزن يك بار از زير و يك بار از رو، لبه هاي پارچه را با فواصل منظم طي كند و..." چنين توضيح واضحاتي هيچ فرقي نمي كند با آنكه بگوييم:" نويسنده با شخصيت هاي اصلي و فرعي، قصه، زمان و مكان درگير است. حال شخصيت بايد به گونه اي در زمان و مكان تعريف شود كه... اما متاسفانه اين اثر فاقد چنين ويژگي هايي است."&lt;br /&gt;درواقع نقد، همان جمله آخري است كه تاكيد مي كنيم "اثر فاقد اين ويژگي هاست" اما اثري كه نمي داند از ابزار و لوازم خود چگونه استفاده كند، درواقع چنان فاقد ارزش است، نيازي به گفتن همان جمله هم نيست. در نقد فرض اول اين است كه اثر، اثر است. اگر اثر اثر نيست كه نيازي به چنين بررسي نيست و اگر اثر اثر است، واكاوي ابزار كار، جز پرداختن به بديهيات چيزي نيست و آنچه در چنين حوزه اي مطرح مي شود از دايره تئوري و نقد خارج است مگر آنكه نويسنده از ابزار و لوازم كار خود به گونه اي غير عادي استفاده كرده باشد مثل بررسي "نفرين ابدي بر خواننده اين برگ ها" رماني كه "راوي" ندارد. اين موضوع مثل آن است كه بگوييم سبك جديدي از خياطي آمده كه در آن از نخ و سوزن استفاده نمي كنند با اين همه باز بررسي امكانات جديد خياطي، نقد آن نيست بلكه معرفي سبكي جديد از خياطي است توسط كسي كه دانش اين كار را دارد. به هر حال قرار است نويسنده با اين ابزار و وسايل يعني شخصيت، زمان، مكان، پيرنگ و... چيزي خلق كند كه ما با آن چيزي كه خلق شده سر و كار داريم نه با خود ابزار. به ما چه ارتباطي دارد كه خياط چطور كوك مي زند يا چطور سوزنش را نخ مي كند. براي ما مهم لباسي است كه دوخته شده، به برش ها فكر مي كنيم، رنگ و مدلش.&lt;br /&gt;اولين سطحي كه نقد در آن اتفاق مي افتد، استتيك يا زيبايي شناسي است. در اين مرحله به عكس آنكه مي گويند" حكم صادر نكن" و يا " قطعيتي وجود ندارد" با گزاره هايي اسنادي طرف هستيم كه در خود" قطعيت" و "كليت" دارند. قطعيت و كليتي كه ممكن است با قطعيت و كليتي ديگر از هم بپاشد اما هر چه هست نقد كارش را با جملات انشايي" فكر مي كنم"، " احساس مي كنم"، " كاش اين گونه بود" و... پيش نمي برد. نقد مي گويد: زيبايي عنصري بي فايده است(كانت)  زيبايي غائيت خود است(كانت)زيبايي تقليد از طبيعت و طبيعت تقليد از ايده است"(افلاتون) زيبايي مقلد طبيعت نيست و ايده اي وجود ندارد(ارسطو) مولف مرده است(بارت) بنابراين نقد در حوزه تئوري زيبايي شناسي، والايي شناسي و زبانشناسي اتفاق مي افتد كه تمام گزاره ها در آن كلي، قاطع و اسنادي هستند.&lt;br /&gt;مانيفست تمامي مكتب ها و سبك هاي ادبي و هنري در واقع توضيح يك "گزاره بنيادين كلي و قاطع"اند كه به تعبير فيخته جهانمند و بديهي است. پس نقد چيزي نيست جز "تئوري در برابر تئوري" وگرنه مي توان نام نوشته را "معرفي"،" مرور"، "آسيب شناسي" و يا هر چيز ديگري گذاشت اما نقد غير از اين هاست.&lt;br /&gt;نقد سرخ و سياه استاندال بايد براي ما روشن كند كه "چرا" ژولين سورل به عنوان نماينده اي از طبقه پايين دست اجتماع وقتي اراده مي كند ديوارهاي طبقه بالا دست را در هم بشكند، با وجود همه شايستگي هايش موفق نمي شود. مانيفست ناتوراليسم و رئاليسم با قاطعيت و حكمي كلي مي گويند: "چون" انسان مقهور جبر اجتماعي و جبر وراثتي است. حال منتقد بايد بگردد و نشانه هاي اين تئوري را بيابد تا از اين رهگذر تئوري هم فربه تر شود. بي دليل نيست كه در جهان امروز منتقد ادبي در جايگاه فيلسوف مي نشيند نه معرف كتاب. و اما لايه هاي ديگر نقد و انواع آن بماند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-2029377425854938415?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/2029377425854938415/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=2029377425854938415' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2029377425854938415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2029377425854938415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='نقد نسيه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1332894963173031387</id><published>2009-02-28T14:20:00.000-08:00</published><updated>2009-02-28T14:29:17.028-08:00</updated><title type='text'>داستان نفت و جنگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تعطيلات هفته گذشته براي پيدا كردن قطعه هاي ديگري از پازل نفت، به خوزستان رفتم اما اين داستان سياه كه با حفر "چاه شماره يك" در منطقه نفتون مسجد سليمان آغاز مي شود، مرا به گنج ديگري رساند. بايد لابه لاي سطرهاي سياه اين قصه را، سفيدخواني مي كردم تا به آن گنج برسم. گنجي كه بيش از مشاهده تلمبه خانه ها و پالايشگاه ها و انبارهاي نفتي و نشستن پاي صحبت ها و درد دل ها برايم ارزش دارد. من در اين سفر جنگ را كشف كردم. اين كشف هيچ ارتباطي ندارد با تجربه ام از چند جنگ پارتيزاني كردستان، هيچ ارتباطي ندارد با گزارش هاي رسمي تلويزيون و حتي هيچ ربطي ندارد به زشت ترين خاطره جنگ، يعني بمباران شيميايي حلبچه كه از نزديكترين نقطه شاهدش بوده ام. آن روزها اگرچه همراه با بچه هاي اورامان جنازه كشيده ام و زير بغل زخمي ها را گرفته ام اما درك عميقي از آنچه دور و برم مي گذشت نداشتم، بزرگ تر كه شدم، فهميدم واقعا در حلبچه چه رخ داده است. همان سال ها در بيمارستان هاي سنندج، هفته ها پشت اتاق عمل ايستاده ام تا يكي يكي زخمي ها را داخل ببرم و از آن طرف آدم هايي با دست ها و پاهاي بريده تحويل بگيرم اما هيچ كدام، هيچ كدام ازاين تجربه ها هيچ ربطي ندارد به آنچه كه اين چند روزه از جنگ جنوب فهميدم.&lt;br /&gt;بايد پاي صحبت نخستين شاهدان جنگ نشسته باشيد كه بدانيد من چه مي گويم، پاي حرف هاي كارگر "مزرعه مخازن نفت" آبادان كه صبح 30 شهريور 59 مثل هر روز براي اندازه گيري، روي مخزن 30 ميليون ليتري مي رود و آن سوي اروند، چشمش به سربازان عراق مي افتد كه آماده اولين شليك جنگند. همان رود اروندي كه حالا ماهيگيرهاي دو كشور در دو سوي ساحلش تور مي اندازند و براي هم دست تكان مي دهند.&lt;br /&gt;بايد داستان مرحوم – چرا نگوييم شهيد- دريا قلي را از زبان دوستانش شنيده باشيد. همان اوراقچي معروف آباداني كه وقتي خزيدن بي سر و صداي لشكر عراق را ديد، بيش از 10 كيلومتر تا فرمانداري شهر دويد تا با خبر خود، آبادان را از سقوط حتمي نجات دهد. از خودم مي پرسم چرا داستان او كنار داستان ريزعلي - دهقان فداكار – و شهيد حسين فهميده در كتاب هاي درسي خالي است! و...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1332894963173031387?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1332894963173031387/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1332894963173031387' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1332894963173031387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1332894963173031387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/02/blog-post_28.html' title='داستان نفت و جنگ'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3137937362784194811</id><published>2009-02-21T07:46:00.000-08:00</published><updated>2009-02-21T07:58:47.526-08:00</updated><title type='text'>آقاي گلشيري من معذرت مي خواهم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دفاع بد از حمله ناجوانمردانه هم بدتر است. دوست عزيزم آقاي &lt;a href="http://tadaneh.blogspot.com/2009/02/ejdehakoshan-afraz.html"&gt;يوسف عليخاني &lt;/a&gt;نبايد خوشحال باشد از اينكه &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8712020801"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقاي كربلايي لو او را بالاتر از گلشيري دانسته است&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;. اين قياس همانقدر خنده دار و مضحك است كه دوستي در ستايش من يا عدم اعتقاد به كانت بگويد: محمد مطلق را بالاتر از كانت مي دانم. كله چنين دوستي را بايد چنان با سنگ بكوبي كه ديگر هوس تعريف و تمجيد به سرش نزند. روزي به افلاتون گفتند فلاني خيلي سلام رساند. افلاتون دستمالش را در آورد و يك دل سير گريه كرد. گفتند آزاري از او به شما نمي رسد، بنده خدا فقط سلام رسانده همين، ديگر دليل اين گريه هاي شما چيست! افلاتون گفت من بدبخت حتما جايي خطايي كرده ام كه او به من سلام مي رساند وگرنه آدم خل وضعي مثل او چرا بايد از من خوشش بيايد و سلام برساند!&lt;br /&gt;اگر از گلشيري و سبك كار او خوشمان نمي آيد، خوب نيايد اما يك چيز را فراموش نكنيم كه او گلشيري است. روزنامه همشهري كه بودم روزي آقاي فريدون صديقي مرا به دفترش صدا كرد و گفت راستش را بگو مطلق، بود و نبود من تاثيري در روزنامه دارد يا نه؟ گفتم آقاي صديقي گزارش "مرده شوي خانه" شما را سال هاي سال است كه توي دانشگاه تدريس مي كنند. راستش را بخواهيد من اين گزارش را بارها و بارها خوانده ام و اجازه دهيد كه بگويم گزارش عالي نيست اما همين گزارش نسلي از گزارش نويسان را در اين كشور تربيت كرده است شما هم اگر توي دفترتان بنشينيد و چايي نوش جان كنيد و سيگار بكشيد، باز هم وجودتان غنيمت است، براي اينكه شما فريدون صديقي هستيد و اگر از روي اين صندلي بلند شويد كسي جاي شما مي نشيند كه ممكن است گند بزند به همه چيز. حتي اگر اين قضاوت درست باشد كه شما و آقاي فلاني و فلاني شازده هاي مطبوعات هستيد، من به شما احترام مي گذارم چون مطبوعات ما بيش از عمله نيازمند همين شازده هاست.&lt;br /&gt;گلشيري اگر چه و چه و چه را هم ننوشته باشد همين كه شازده ادبيات ماست كفايت مي كند، اگر شازده گلشيري و شازده شاملو را نداشته باشيم، آن وقت ادبيات به قول خود شاملو پر مي شود از يوسفعلي و كرمعلي و محرمعلي و...&lt;br /&gt;من فكر مي كنم هنوز بعضي از دوستان نمي توانند تفكيكي ميان ادبيات كارگري و كارگري كردن قائل شوند. راستي از كي تا به حال كتابخانه گردي نقطه ضعف شاعر و نويسنده شده است؟ پس نويسنده چه غلطي بكند؟ برود بيل بزند يا در بازار حمالي كند، نويسنده رنج كشيده خوبي از آب در مي آيد؟ اگر اين طور است بايد ماركوپولو به خاطر سفرهاي زيادي كه كرده بود و رنج هاي فراواني كه برده بود، بزرگترين نويسنده تاريخ بشريت مي شد. چرا سفر كرده ي ماركوپولو او را نويسنده نكرد اما سفر ناكرده ي به بهشت و جهنم و برزخ، دانته را نويسنده كرد؟ راستي بعد از او جان ميلتون چگونه اين سفر را در بهشت گم شده و بهشت بازيافته تجربه كرد؟ لابد اگر كمدي الهي را خوانده باشد، ضعف بزرگي براي او محسوب مي شود، او بايد بند كفش هايش را ببند و برود جهنم و برگردد تا بتواند بهشت گم شده را بنويسد؟&lt;br /&gt;چقدر بدبخت است بورخس كه نويسنده اي كتابخانه گرد است! نويسنده اي كه درباره كودكي اش مي نويسد:" چيزي از آن دوران به ياد ندارم جز كتابخانه پدرم."هنوز دو مقاله او را درباره عطار و هزار و يك شب، بهترين مقاله هايي مي دانم كه در زمينه ادبيات و فرهنگ ايران نوشته شده اند. بورخس كي به جاي كتابخانه گردي، ايران گردي كرده اند كه ما خبر نداريم؟ كالوينو كي به ايران آمده كه آن مقاله عجيب و غريب را درباره خمسه نظامي مي نويسد؟&lt;br /&gt;يوسف عزيز لطف كرد و مرا هم به اين جلسه دعوت كرد كه خدا را شكر نتوانستم بروم. توهم و بيماري مسري موفقيت، بدجوري بيداد مي كند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3137937362784194811?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3137937362784194811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3137937362784194811' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3137937362784194811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3137937362784194811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/02/blog-post_21.html' title='آقاي گلشيري من معذرت مي خواهم'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3299872635825841606</id><published>2009-02-18T08:14:00.000-08:00</published><updated>2009-02-18T08:19:49.541-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>دنياي مردانه بوستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها نكته اي كه در بوستان آزارم مي دهد، دنياي مردانه و سخت اين كتاب است: هميشه مردي از سفر باز مي گردد، درحالي كه زني انتظارش را نمي كشد، پادشاهي به شكار مي رود و در اردوي او هيچ زني نيست. پسر عضدالدوله ديلمي در بستر بيماري مي افتد و پدر، آرام و قرار از كف مي دهد. اين زنان كجا قايم شده اند كه نه در قصر شاه نه در كوچه و بازار و نه حتي در پستوي خانه ها خبري از آنها نيست؟&lt;br /&gt;گاه كه شمع و پروانه اي سخن عاشقانه در گوش هم مي گويند، پري چهره اي از ناكجا آبادي مي آيد و شعله را خاموش مي كند و مي رود، گم مي شود در روايت. آه فراموش كردم در دفتر ششم، پيرزني با گربه اش در كلبه خرابه اي زندگي مي كند، همين. سعدي در اين كتاب تنها يك جا و تنها در يك شعر به زنان اجازه تنازي و دلبري مي دهد: دفتر هفتم، حكايت دختري كه در آغوش هندوي دراز قامت سياه آرميده است:&lt;br /&gt;كه در هند رفتم به كنجي فراز&lt;br /&gt;چه ديدم؟ چو يلدا سياهي دراز&lt;br /&gt;در آغوش وي دختري چون قمر&lt;br /&gt;فرو برده دندان به لب هاش در&lt;br /&gt;چنان تنگش آورده اندر كنار&lt;br /&gt;كه پنداري الليل يغشي النهار&lt;br /&gt;آيا چون اين دختر هندوست، اجازه حضور در بوستان را دارد؟ البته اين طور نيست. سعدي بوستان با حكايت هاي مردانه اش، همان سعدي غزليات است كه شعر او نه از كرشمه معشوقي آسماني چون حافظ كه با عطر نفس زنان زميني جان مي گيرد:&lt;br /&gt;سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست&lt;br /&gt;به غیرشمع و همین ساعتش زبان ببرم&lt;br /&gt;میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود&lt;br /&gt;وگر حجاب شود تا به دامنش بدرم&lt;br /&gt;ويرجينياوولف در "اتاقي از آن خود" پاسخ اين پرسش را مي دهد:" زنان دنياي قديم تنها در اشعار عاشقانه حضور داشتند." سعدي آنجا كه حكايت زندگي را روايت مي كند، خبري از زن نيست اما وقتي سخن از تغزل و "شعر ناب" به ميان مي آيد تنها زن اجازه حضور دارد و بس. با اين همه باز اين سوال بي پاسخ مي ماند: اگر بوستان حكايت زندگي است و در هيچ كجاي زندگي خبري از زن نيست كه آن را روايت كند،شاهنامه هم شعر ناب نمي تواند باشد، اين منظومه هم به نوبه خود داستان زندگي است اما چرا در اين روايت از زندگي، زنان و مردان پيوسته شانه به شانه هم حركت مي كنند؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3299872635825841606?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3299872635825841606/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3299872635825841606' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3299872635825841606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3299872635825841606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/02/blog-post_18.html' title='دنياي مردانه بوستان'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4839589740275996012</id><published>2009-02-17T01:40:00.000-08:00</published><updated>2009-02-17T01:42:05.589-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>وجود تو شهري است پر نيك و بد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وجود تو شهريست پر نيك و بد&lt;br /&gt;تو سلطان و دستور دانا خرد&lt;br /&gt;ديشب با ديدن اين بيت در ديباچه باب هفتم بوستان، واقعا تعجب كردم، موضوع در ذهنم با شخصيت پردازي رمان هاي "چند آوايي" داستايوفسكي گره خورد، بعد از شعر اسپاسمانتاليزم سر درآوردم، به عروسك ماتيوشكا فكر كردم كه عروسكي است در دل عروسكي و عروسكي در دل آن عروسك، به زبانشناسي و نشانه شناسي، به هرمنوتيك! چگونه ممكن است سعدي آدمي را اين گونه ديده باشد، اين همه مدرن!&lt;br /&gt;با خودم گفتم شايد نوعي تشبيه ساده و شاعرانه باشد و اگر شعر را ادامه دهم، دست شاعر رو مي شود اما ابيات بعد نه تنها تصور اوليه را مخدوش نكرد، بلكه به آن پر و بال هم داد. اشتباه نكرده بودم سعدي، آدمي را نه خوب و نه بد، بلكه مجموعه اي از خوبي ها و بدي ها مي داند، خوبي ها و بدي هايي كه هر يك زندگي مستقل خود و آواي مستقل خود را دارند. همان چيزي كه در تحليل ابله، يا برادران كارامازوف داستايوفسكي مي گويند: آدم هايي كه ابعاد روحي شان از هر سو به شدت رشد كرده است و به قول فورستر:" روح زيادي در آنها دميده شده" آدم هايي كه هم مستعد خيانتند و هم در آخرين درجه عشق ورزي، هم به دين و اخلاق مي انديشند و هم كليسا را مسخره مي كنند، فرزندشان را براي تربيت به دست راهبان مي سپارند و در همان حال آنها را عامل بدبختي بشر مي دانند: عروسكي در دل عروسكي و عروسكي در دل آن عروسك. در شهري كه سعدي ترسيم مي كند، آدم هاي زيادي زندگي مي كنند. شهري شلوغ و پلوغ كه نام حاكم آن عقل است، نگاهبان دروازه اش راز و آدم هاي نيك نامش رضا و ورع. جيب بر اين شهر هوي و هوس است و...&lt;br /&gt;مبادا كه دونان گردن فراز&lt;br /&gt;در اين شهر گيرند سودا و آز&lt;br /&gt;رضا و ورع نيك نامان حر&lt;br /&gt;هوي و هوس، رهزن و كيسه بر&lt;br /&gt;چو سلطان عنايت كند با بدان&lt;br /&gt;كجا ماند آسايش بخردان&lt;br /&gt;ترا شهوت و حرص و كين و حسد&lt;br /&gt;چو خون در رگانند جان در جسد&lt;br /&gt;گر اين دشمنان تربيت يافتند&lt;br /&gt;سر از حكم و راي تو برتافتند&lt;br /&gt;هوا و هوس را نماند ستيز&lt;br /&gt;چو بينند سرپنجه عقل تيز&lt;br /&gt;نبيني كه شب دزد و اوباش و خس&lt;br /&gt;نگردند جايي كه گردد عسس&lt;br /&gt;رييسي كه دشمن سياست نكرد&lt;br /&gt;هم از دست دشمن رياست نكرد &lt;br /&gt;و....&lt;br /&gt;درون دلت شهر بند است راز&lt;br /&gt;نگر تا نبيند در شهر باز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4839589740275996012?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4839589740275996012/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4839589740275996012' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4839589740275996012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4839589740275996012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/02/blog-post_17.html' title='وجود تو شهري است پر نيك و بد'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1558728623859555032</id><published>2009-02-14T00:56:00.000-08:00</published><updated>2009-02-14T00:57:51.145-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>سعدي شاعر هميشه آوانگارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دهان آدم از خواندن بوستان باز مي ماند وقتي مي بيند سعدي به چه چيزهايي كه فكر نكرده: جمهوري، سرمايه داري، چالش در بحث، صنعت توريسم و گردشگري، فرار مغزها و سرمايه ها و صدها مفهوم مدرن ديگر. حتي كلمه نويسنده در اين اثر دقيقا به معناي امروزي آن به كار رفته و...&lt;br /&gt;بيا تا در اين شيوه "چالش" كنيم&lt;br /&gt;سر خصم را سنگ، بالش كنيم&lt;br /&gt;راستي با ديدن نام رمان مشهور سالينجر در بوستان چه حسي به شما دست مي دهد؟&lt;br /&gt;جهانديده پيري برو برگذشت&lt;br /&gt;چنين گفت خندان به "ناطور دشت"&lt;br /&gt;اين اصطلاح رايج سياسي را ببينيد:&lt;br /&gt;كه "جمهور" در سايه همتش&lt;br /&gt;مقيمند و بر سفره نعمتش&lt;br /&gt;با اين اصطلاح پزشكي چطوريد:&lt;br /&gt;چنين گفت پيش زغن كركسي&lt;br /&gt;كه نبود زمن "دوربين" تر كسي&lt;br /&gt;به كلمه نويسنده و شكل به كار گيري آن دقت كنيد:&lt;br /&gt;چه دانند مردم كه در جامه كيست&lt;br /&gt;نويسنده داند كه در نامه چيست&lt;br /&gt;سعدي مديران و پادشاهان را درباره موضوعات مختلفي نصيحت مي كند كه جالب است. او تاج شاهي را براي پادشاهي كه سر پر غرور و تهي از تحملي دارد حرام مي داند:&lt;br /&gt;سر پر غرور از تحمل تهي&lt;br /&gt;حرامش بود تاج شاهنشهي&lt;br /&gt;اگر جور در پادشايي كني&lt;br /&gt;پس از پادشايي گدايي كني&lt;br /&gt;او در مورد زيرآب زني مديران را اين طور پند مي دهد:&lt;br /&gt;به سمع رضا مشنو ايذاي كس&lt;br /&gt;وگر گفته آيد به غورش برس&lt;br /&gt;مديريت و آباداني:&lt;br /&gt;نمرد آنكه ماند پس از وي به جاي&lt;br /&gt;پل و خاني و خان و مهمرانسراي&lt;br /&gt;پادشاه هم روزي مي ميرد:&lt;br /&gt;طمع برده بودم كه كرمان خورم&lt;br /&gt;كه ناگه بخوردند كرمان سرم&lt;br /&gt;فرار سرمايه:&lt;br /&gt;شنيدند بازارگانان خبر&lt;br /&gt;كه ظلمست در بوم آن بي هنر&lt;br /&gt;بريدند از آنجا خريد و فروخت&lt;br /&gt;زراعت نيامد رعيت بسوخت&lt;br /&gt;مي دانم طولاني شد. بقيه بماند براي بعد اما لطفا نظر وي را درباره نظام تنبيه و تشويق هم بخوانيد:&lt;br /&gt;به فرمانبران بر، شه دادگر&lt;br /&gt;پدروار خشم آورد بر پسر&lt;br /&gt;گهي مي زند تا شود دردناك&lt;br /&gt;گهي مي كند آبش از ديده پاك&lt;br /&gt;چو نرمي كني، خصم گردد دلير&lt;br /&gt;وگر خشم گيري شوند از تو سير&lt;br /&gt;درشتي و نرمي به هم در به است&lt;br /&gt;چو رگزن كه "جراح" و مرهم نه است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1558728623859555032?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1558728623859555032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1558728623859555032' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1558728623859555032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1558728623859555032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/02/blog-post_14.html' title='سعدي شاعر هميشه آوانگارد'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1998351324575540957</id><published>2009-02-08T12:15:00.000-08:00</published><updated>2009-02-08T12:17:44.025-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>آنقدر واقعي كه شبيه خيال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شبي ياد دارم كه چشمم نخفت&lt;br /&gt;شنيدم كه پروانه با شمع گفت&lt;br /&gt;درباره اين شعر در پست قبلي نوشتم. آخرين شعر از دفتر سوم بوستان، باب عشق و شور و مستي. چند روزي است كه به شكل روايت اين شعر و تكنيك عجيبي كه سعدي در آن به كار گرفته فكر مي كنم. حكايت از اين جا شروع مي شود كه سعدي در بستر دراز كشيده و خواب به چشمش نمي رود. بعد متوجه مي شود كه شمع و  پروانه با هم دارند حرف مي زنند:&lt;br /&gt;شبی یاد دارم که چشمم نخفت&lt;br /&gt;شنیدم که پروانه با شمع گفت &lt;br /&gt;که من عاشقم گر بسوزم رواست&lt;br /&gt;تو را گریه و سوز باری چراست؟ &lt;br /&gt;بگفت ای هوادار مسکین من&lt;br /&gt;برفت انگبین یار شیرین من &lt;br /&gt;چو شیرینی از من به در می‌رود&lt;br /&gt;چو فرهادم آتش به سر می‌رود &lt;br /&gt;همی گفت و هر لحظه سیلاب درد&lt;br /&gt;فرو می‌دویدش به رخسار زرد &lt;br /&gt;که ای مدعی عشق کار تو نیست &lt;br /&gt;که نه صبر داری نه یارای ایست &lt;br /&gt;تو بگریزی از پیش یک شعله خام&lt;br /&gt;من استاده‌ام تا بسوزم تمام &lt;br /&gt;تو را آتش عشق اگر پر بسوخت &lt;br /&gt;مرا بین که از پای تا سر بسوخت&lt;br /&gt;تا به اينجا مي بينيم كه سعدي همچنان در بستر دراز كشيده و به اين گفت و گو گوش مي دهد اما بعد سر و كله دو بيت عجيب پيدا مي شود كه ادامه گفت و گوي شمع و پروانه مي تواند باشد اما ادامه وضعيت سعدي نه:&lt;br /&gt;همه شب در این گفت و گو بود شمع  &lt;br /&gt;به دیدار او وقت اصحاب، جمع &lt;br /&gt;نرفته ز شب همچنان بهره‌ای  &lt;br /&gt;که ناگه بکشتش پری چهره‌ای &lt;br /&gt;حالا مثل تكنيك ديزالو در سينما با همان پديده اما در موقعيت ديگري رو به رو هستيم. ديگر شمع و پروانه در حضور سعدي ديالوگ ندارند بلكه آنها ميان انجمني نشسته اند و حرف مي زنند كه يكباره سر و كله زيبا روي پري چهره اي هم آن وسط پيدا مي شود و شمع را خاموش مي كند! عجيب تر آنكه وقتي شمع خاموش مي شود درست مثل كسي كه در حال جان كندن است، آخرين حرف ها را هم مي زند، انگار دوباره پري چهره غيبش مي زند:&lt;br /&gt;همی گفت و می‌رفت دودش به سر  &lt;br /&gt;همین بود پایان عشق، ای پسر &lt;br /&gt;ره این است اگر خواهی آموختن  &lt;br /&gt;به کشتن فرج یابی از سوختن &lt;br /&gt;من فكر مي كنم تعارض دو صحنه ابتدايي و انتهايي شعر چيزي فراتر از تكنيك ديزالو باشد. اجازه دهيد دو مثال دم دستي بزنم يكي از موندو و ديگري از جزيره ناشناخته: لوكلزيو در موندو موقعيتي پيش مي آورد كه پس از به خواب رفتن موندو روي جاده شني و ادامه ماجرا، مرز رويا و واقعيت و خواب و بيداري، به هم مي ريزد به اين معني كه ما ديگر نمي دانيم آنچه پس از آن مي خوانيم خواب موندوست يا بيداري او. در جزيره ناشناخته هم زن و مرد روي عرشه كشتي به خواب مي روند. ساراماگو اندكي ما را به خواب آن دو دعوت مي كند و به همان شكل ماجرا تا به آخر ادامه مي يابد كه باز نمي دانيم هنوز در خوابيم يا واقعا صبح شده و  كشتي به دريا زده است.&lt;br /&gt;اولين تفاوت روايت سعدي با دو روايت لوكلزيو و ساراماگو در اين است كه اين دو نويسنده با مطرح كردن "خواب"، فضاي لغزنده بين رويا و واقعيت را به وجود مي آورند در حالي كه سعدي همان ابتدا مي گويد: خواب به چشمم نمي رفت. پس آنچه مي بينيم نه لغزش بين رويا و واقعيت بلكه شناور شدن ميان دو موقعيت متفاوت از واقعيت است كه برايند چنين تركيبي نيز" فرا واقعيت" و نه رويا مي تواند باشد.&lt;br /&gt;كاري كه سعدي مي كند اندكي شبيه تكنيك سوررئاليست هاست و البته فراتر از آن. زيرا همان طور كه عرض كردم رويا و واقعيت را كنار هم قرار نمي دهد بلكه دو واقعيت ناسازه را كنار هم مي گذارد هرچند در اين شاكله كلي،خود را از عنصر رويا كه همان ديالوگ شمع و پروانه است نيز محروم نمي كند: ديالوگي رويايي در دو موقعيت واقعي ناسازه با چشماني باز و بيدار.&lt;br /&gt;اگر مي خواهيد بپرسيد كه اساسا چه الزامي براي به هم ريختن مرز واقعيت و رويا يا پرداختن به فرا واقعيت، لااقل در آثار مدرن وجود دارد، بايد عرض كنم كه اين مسئله، مسئله اي پيچيده است كه نمي توان در يك پست وبلاگ به آن پرداخت مگر اينكه بخواهيم بخش هاي زيادي از موضوع را ناديده بگيريم و به سوتفاهم ها دامن بزنيم اما در همين حد مي توان گفت كه مطالعه آثار مدرن به ما مي گويد چنين دغدغه اي وجود دارد.&lt;br /&gt;اما حكايت شمع و پروانه. سعدي چگونه ما را از موقعيتي واقعي به موقعيت واقعي ديگري منتقل مي كند بدون آنكه متوجه شويم؟ در موندو و جزيره ناشناخته با ساده ترين شيوه طرفيم يعني خواب، وقتي شخصيت داستاني به خواب مي رود، ديگر بيدار شدن يا ادامه خواب او هنر چنداني نمي خواهد اما كار سعدي كه بيدار است سخت تر خواهد بود. او بايد با حربه اي قوي تر ما را فريب بدهد و در جريان سيال فرا واقعيت بلغزاند. من فكر مي كنم سعدي ما را با خود قصه، فريب مي دهد و مهمتر از آن زبان. او برايمان حرف مي زند و با حكايتي شيرين ما را به خواب غفلت مي برد. او بيدار است و ما خوابيده ايم. وقتي از خواب بيدار مي شويم از ياد برده ايم كه سعدي تنها نشسته بود و خواب به چشمش نمي رفت، از خواب كه بيدار مي شويم مي بينيم ميان جمعي نشسته ايم كه پري چهره اي با كشتن شمع، وقت خواب و پراكنده شدن را علامت مي دهد. اين اتفاق فقط در آثار داستايوفسكي امكان تحقق دارد: آنقدر واقعي كه شبيه خيال باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1998351324575540957?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1998351324575540957/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1998351324575540957' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1998351324575540957'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1998351324575540957'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/02/blog-post_08.html' title='آنقدر واقعي كه شبيه خيال'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-9163991617393393103</id><published>2009-02-05T14:14:00.000-08:00</published><updated>2009-02-05T14:21:59.357-08:00</updated><title type='text'>ياد چراغ زنبوري بخير</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يادم مي آيد بچه كه بودم، نقاره كوب - محله ما در بيجار- نه برق داشت نه آب لوله كشي. چاه بود و لامپا و انگليسي (فانوس) و چراغ زنبوري. خواهرم كه به دنيا آمد، من چهار سالم بود. آن شب همه محله چراغ زنبوري هاي شان را به خانه ما آوردند تا چشم هاي جي جي – ماماي مادرم – ببيند.&lt;br /&gt;چراغ زنبوري مخصوص ميهمان بود، لامپا توي اتاق و انگليسي براي حياط. آخر شب كه ميهمان بلند مي شد برود، پدرم چراغ زنبوري را تلمبه مي زد، آنقدر كه صداي يك كندو زنبور مي داد بعد همه دنبال ميهمان مي رفتيم سر كوچه و برايش چراغ مي گرفتيم. گاهي با چراغ تا خانه اش مي رفتيم. بعدها فهميدم اين رسم بدرقه ميهمان بوده، پيش از آن كه تيرهاي چراغ برق سر كوچه ها سبز شوند.&lt;br /&gt;اين بيت سعدي هميشه مرا به آن سال ها مي برد:&lt;br /&gt;شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن&lt;br /&gt;تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي&lt;br /&gt;وقتي چراغ را سر كوچه خاموش مي كردي، همه همسايه ها مي فهميدند كه ميهماني در خانه داشته اي و رفته است. سعدي رندانه كلك مي زند تا همسايه هاي فضول نفهمند كسي در خانه اوست اما چه فايده:&lt;br /&gt;کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان&lt;br /&gt;پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی&lt;br /&gt;عجب حكايتي دارد سعدي با اين شمع. آن زمان ها كه هنوز تيرهاي چراغ برق عادت به سر كوچه ايستادن نداشتند، شمع و لامپا همه زندگي شبانه مردم بود. شمع را از موم عسل درست مي كردند و سعدي در دفتر سوم بوستان، فصل شور و عشق و مستي، چه داستان عاشقانه اي كه از زبان موم جدا افتاده از انگبين، نمي گويد:&lt;br /&gt;چو شيريني ازمن به در مي رود&lt;br /&gt;چو فرهادم آتش به سر مي رود&lt;br /&gt;نيمه شب است و احتمالا پرت و پلا مي نويسم. &lt;a href="http://rira.ir/rira/php/?page=view&amp;amp;mod=classicpoems&amp;amp;obj=poem&amp;amp;id=10368"&gt;حكايت شمع و پروانه را اينجا بخوانيد&lt;/a&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-9163991617393393103?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/9163991617393393103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=9163991617393393103' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9163991617393393103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9163991617393393103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='ياد چراغ زنبوري بخير'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5134061428087656807</id><published>2009-01-29T07:29:00.000-08:00</published><updated>2009-01-29T12:57:19.512-08:00</updated><title type='text'>سرگرمي ابدي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كالوينو در &lt;span style="color:#660000;"&gt;"&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sokhan.com/articles.asp?shen=9494303001"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt; چرا بايد كلاسيك ها را خواند"&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; مي گويد:" همه نويسنده شده اند، ديگر خواننده نداريم!" خب متاسفانه من هم مجبورم دو ماه مانده به عيد را به جرگه نويسندگان بپيوندم. چندان حس خوشايندي نيست به ويژه وقتي كه نمي تواني به قول همشهري كالوينو، ايتالو اسووو، ادبيات را مثل پير مردها بخواني: براي سرگرمي، بدون احساس دويدن روي خط مسابقه، بدون نياز به خنزر پنزر و حتي بدون دغدغه فهميدن و ياد گرفتن. دلم براي كتاب هاي نخوانده تنگ مي شود. كتاب هايي كه پيش از مردن بايد خواند و خوشبختانه هميشه آنقدر كتاب نخوانده باقي مانده است كه نخواهي به زندگي ات خاتمه دهي. رسالت ادبيات چه چيزي مي تواند باشد جز آنكه آيزاك باشويس سينگر گفت:" سرگرمي ابدي". حالا كه قصه، قصه ي سرگرمي است، خجالت نكشيم. به قول كالوينو هركسي كه تمام كارهاي شكسپير را خوانده دستش را بالا ببرد يا زولا، بالزاك؟ بوستان. بوستان؟ چيزهاي بي سر و تهي را از بوستان توي كتاب هاي درسي خوانده ام، در دانشگاه هم مثل همه ي متون كلاسيك روخواني كرده ام. نه نشد. چرا بايد كلاسيك ها را خواند؟ و باز به قول كالوينو اصلا چرا نبايد كلاسيك ها را خواند!&lt;br /&gt;در اين دو ماه لعنتي كه مجبورم نويسنده باشم، يعني يك كتاب نخوان حرفه اي، روزها به "نفت" فكر مي كنم و شب ها به "بوستان" گاهي هم برعكس. البته بعد از خوابيدن ايليا كه شب ها مسئوليت رتق و فتق امورش با من است. شب كه به خانه مي رسم &lt;a href="http://kmotlagh1.blogspot.com/2009/01/blog-post_29.html"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;آيدا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و مادرش را از فرط خستگي به حالت اغما برده است. به ياد خزندگان ماقبل تاريخ لارنس مي افتم كه نيمه بي هوش گوشه اي مي نشينند و تا ابد پلك مي زنند. &lt;a href="http://kmotlagh1.blogspot.com/2009/01/blog-post.html"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;كوفته قلقلي امروز هفتاد روزه شد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. دلخوشي بزرگي است وقتي ظهر زنگ مي زند و پشت گوشي قن و قون مي كند. عصباني كه باشد مي گويد "اينا" خوشحال كه باشد مي گويد "اونا" وقتي هم قاطي مي كند اينا و اونا و اوغنا و غيغنا. توله سگ! تفريح همكاران محترم هم اين است كه به قن و قون من گوش دهند و بخندند.&lt;br /&gt;مي بينم ايتالو كالوينو كاملا حق داشت چون وقتي آدم كتاب نمي خواند، حرف هاي زيادي براي نوشتن دارد. از قن و قون بچه گرفته تا جامعه شناسي رفتار تهراني ها در مترو يا حتي حرف هاي مهمي درباره سياست. اين به انتخاب شما بستگي دارد كه بخواهيد خواننده باشيد يا نويسنده. من سرگرمي ابدي را برگزيده ام.&lt;br /&gt;آه بله بوستان. تازه دارم كشفش مي كنم و تازه دارم مي فهمم "چرا بايد كلاسيك ها را خواند" كتابي كه در ليست صد اثر برتر ادبيات جهان به انتخاب نويسندگان صاحب نام در &lt;a href="http://www.warning.mihanblog.com/post/38"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;نظر سنجي گاردين&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; چون آفتابي مي درخشد. در اين كه رمان نداريم حرفي نيست اما براي دوره رمانس، همين سه اثر، تاريخ بشر را كفايت مي كند: &lt;a href="http://www.iiketab.com/ebook/hezarshab/hezarshab.htm"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;هزار و يك شب&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.efeh.com/products/6263.htm"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;خمسه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://rira.ir/rira/php/?page=view&amp;amp;mod=classicpoems&amp;amp;obj=book&amp;amp;id=42"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;بوستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. از بوستان خواهم نوشت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5134061428087656807?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5134061428087656807/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5134061428087656807' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5134061428087656807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5134061428087656807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/01/blog-post_29.html' title='سرگرمي ابدي'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1957203585814657336</id><published>2009-01-21T13:33:00.000-08:00</published><updated>2009-01-21T13:50:26.314-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>پدران و پسران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SXeWd2-47oI/AAAAAAAABLg/UlXrcVquvtM/s1600-h/222.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5293865326716972674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 71px; CURSOR: hand; HEIGHT: 136px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SXeWd2-47oI/AAAAAAAABLg/UlXrcVquvtM/s200/222.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كريم مجتهدي نويسنده "آثار و افكار داستايوفسكي" معتقد است داستايوفسكي "برادران كارامازوف" را در مقابل "پدران و پسران" تورگنيف نوشت. نويسنده اي كه از نظر وي بيش از حد غرب زده است.&lt;br /&gt;ايوان سرگيويچ تورگنيف در ژانويه 1818 در ولايت آريول روسيه به دنيا آمد. پدر او سر گي ايوانويچ از خانواده هاي بسيار قديمي و اصيل روسيه محسوب مي شد اما شخصا چندان ثروتي نداشت ولي مادر ايوان كه زني بسيار مستبد و سنگ دل بود از خانواده متوسط اشرافي و بسيار ثروتمندي بود.&lt;br /&gt;خاطره زندگي و تجربيات كودكي در روح حساس و پر شور ايوان اثري محو نشدني باقي گذاشت و بعدها هم سر چشمه الهام نوشته هاي وي شد. او نه تنها عشق به طبيعت آرام و مه آلود دهات روسيه را براي هميشه در دل خود حفظ كرد و مناظر زيباي ان را مثل نقاشي زبردست در حكايات و رمان هاي خويش به رنگ هاي مختلفي جلوه گر ساخت، بلكه در بسياري از داستان هاي خود از شخصيت خارق العاده مادش هم استفاده كرد و استبداد بي نهايت او را در كمال خلوص و مهارت توصيف و منعكس ساخت.&lt;br /&gt;در سال 1833 وي با تخيلي قوي و علاقمند به ادبيات وارد دانشگاه مسكو شد. پس از يك سال تحصيل در اين دانشگاه و فعاليت سياسي در زمينه حمايت از حكومت جمهوري به دانشگاه پترزبورگ انتقال يافت چرا كه دانشگاه مسكو شديدا بوسيله دولت مركزي مراقبت و با فعالان سياسي برخورد مي شد.&lt;br /&gt;در سال 1836 پس از اتمام دانشكدده ادبيات پترزبورگ، بنا به تشويق مادرش به برلن رفت و به تحصيل هگل كه در آن زمان شهرت زيادي داشت مشغول شد.&lt;br /&gt;ايوان قد بلند بود و هيكلي چون پهلوانان داشت كه از پدر به ارث برده بود اما بسيار دل نازك و سست اراده تا حدي كه مدام عاشق مي شد و در عين حال نمي توانست ازدواج كند. مادر ايوان هم او را در ماجراهاي عاشقانه اش ياري مي داد و به كار نكردن و مجرد ماندن تشويق مي كرد كه البته همين طور هم شد. او تا پايان عمر نه كار كرد و نه تن به ازداوج داد.&lt;br /&gt;تورگنيف پاريس را براي زندگي و نوشتن انتخاب كرد و آنجا با ژرژ ساند، گوستاوفلوبر، گنكور، موپاسان، آلفونس دوده و بسياري جلسات ادبي شكل داد و خيلي زود به جايگاه استادي رسيد. چنانچه فلوبر كه خود استاد موپاسان است بارها از وي به استادي نام مي برد.&lt;br /&gt;ايوان تورگنيف روز سوم سپتامبر 1883 در اثر عارضه قلبي كه سه سال او را رنج داد در منزل معشوقه اش شاهزاده پولين جان سپرد.&lt;br /&gt;جسد وي با احترام به روسيه حمل شد. هنگام مراسم خاك سپاري او در روسيه و نيز وداع با پيكرش در پاريس چنان جمعيتي شركت كردند كه بنا بر قول مورخين هيچگاه نظير نداشته است: مراسمي باشكوه تر از خاكسپاري پوشكين و ويكتور هوگو.&lt;br /&gt;و سخن آخر اينكه خاك بر سرمن كه تا كنون "پدران و پسران" اين نويسنده بزرگ را نخوانده بودم. رماني كه طعم ادبيات روسيه و فرانسه را با هم دارد. اين اثر اولين بار سال 1334 در ايران ترجمه و چاپ شده است.&lt;br /&gt;پدران و پسران – تورگنيف – مهري آهي – چاپ ششم 1375 – شركت انتشارات علمي و فرهنگي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.ketabnews.com/detail-390-fa-43.html"&gt;اينجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?id=139"&gt;اينجا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1957203585814657336?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1957203585814657336/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1957203585814657336' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1957203585814657336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1957203585814657336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/01/blog-post_21.html' title='پدران و پسران'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SXeWd2-47oI/AAAAAAAABLg/UlXrcVquvtM/s72-c/222.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-8741053010503072804</id><published>2009-01-17T12:45:00.000-08:00</published><updated>2009-01-17T12:48:01.902-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>نوه چنتو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SXJDwCJ4q_I/AAAAAAAABKc/vmFXWuDbpfg/s1600-h/Im_5962.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5292367004604869618" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 75px; CURSOR: hand; HEIGHT: 145px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SXJDwCJ4q_I/AAAAAAAABKc/vmFXWuDbpfg/s200/Im_5962.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هميشه اين طور اتفاق مي افتاد كه در جايي كسي سرش را بلند مي كرد ... و آن را مي ديد. دركش مشكل است. يعني مي خواهم بگويم ... بيشتر از هزار نفر در آن كشتي مسافربري بوديم و در ميان ما همه رقم آدمي وجود داشت از خرپول هاي در حال سفر تا مهاجران و مردم عجيب و ما ... و هميشه يك نفر، تنها يك نفر بود كه براي اولين بار مي ديدش. مثلا زماني كه در حال غذا خوردن يا قدم زدن روي عرشه بود، يا اينكه به سادگي در حال بالا كشيدن و سفت كردن كمربند شلوارش ... و در همان حال سر جايش ميخكوب مي شد، قلبش از شدت هيجان به طرز وحشتناكي مي تپيد و هميشه، حاضرم قسم بخورم هر بار او، لعنتي به طرف ما برمي گشت، به طرف كشتي، به سمت همه و به كندي فرياد مي كشد: آمريكا. سپس همان جا مي ماند، بي حركت، درست مثل اينكه بخواهد در عكس ثبت شود.&lt;br /&gt;دو داستان در يك كتاب: آقاي پالومار – ايتالو كالوينو. نوه چنتو – الساندرو بريكو – ترجمه آرزو اقتداري – موسسه ايران&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-8741053010503072804?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/8741053010503072804/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=8741053010503072804' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8741053010503072804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/8741053010503072804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/01/blog-post_17.html' title='نوه چنتو'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SXJDwCJ4q_I/AAAAAAAABKc/vmFXWuDbpfg/s72-c/Im_5962.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-6892496846392271214</id><published>2009-01-13T14:31:00.000-08:00</published><updated>2009-01-13T14:44:49.839-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>ترس و لرز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290910992567034306" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 77px; CURSOR: hand; HEIGHT: 129px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SW0Xg-oq4cI/AAAAAAAABKM/qy2O8x8TFKc/s200/1046-j.jpg" border="0" /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SW0Xyuk106I/AAAAAAAABKU/wLur0oVGFYw/s1600-h/nothomb.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290911297493652386" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 78px; CURSOR: hand; HEIGHT: 129px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SW0Xyuk106I/AAAAAAAABKU/wLur0oVGFYw/s200/nothomb.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;وقتي بچه بودم، مي خواستم خدا شوم اما خيلي زود فهميدم كه آرزويم محال است و كوتاه آمدم و قانع شدم مسيح شوم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; به زودي متوجه شدم كه اين هم عملي نيست. پس تصميم گرفتم وقتي بزرگ شدم شهيد شوم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بزرگ كه شدم با خودم گفتم نبايد تا اين حد بزرگ بين باشم و در نتيجه مترجم شركتي ژاپني شدم. افسوس، از سرم زيادي بود و يك درجه پايين آمدم و حسابدار شدم. ولي تنزل شغليم ديگر تمامي نداشت و در نتيجه به هيچي رسيدم. متاسفانه – البته بايد حدس مي زدم – هيچي هم براي من زيادي بود و اين بود كه آخرين سمتم شد نظافتچي دستشويي.&lt;br /&gt;اين سير تنزلي از مقام ربوبيت هيجان انگيز بود. مي گويند وقتي خواننده اپرايي بتواند از سوپرانو به كنترالتو برسد، حتما صدايش وسعت زيادي دارد. حتما من هم استعدادهاي بي شماري داشتم كه توانسته بودم در تمام گوشه هاي موسيقي آواز بخوانم. بتوانم گاهي خدا باشم و گاهي آفتابه چي.&lt;br /&gt;ترس و لرز – آملي نوتومب – شهلا حائري – نشر قطره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-6892496846392271214?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/6892496846392271214/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=6892496846392271214' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6892496846392271214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/6892496846392271214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/01/blog-post_13.html' title='ترس و لرز'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SW0Xg-oq4cI/AAAAAAAABKM/qy2O8x8TFKc/s72-c/1046-j.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7692273693115748236</id><published>2009-01-08T03:22:00.000-08:00</published><updated>2009-01-08T04:29:10.952-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>بارون درخت نشين</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SWXjrtCOZRI/AAAAAAAABKE/vQrc4v1bw4A/s1600-h/PhotoBox.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5288883677379323154" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 75px; CURSOR: hand; HEIGHT: 158px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SWXjrtCOZRI/AAAAAAAABKE/vQrc4v1bw4A/s200/PhotoBox.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پانزده ژوئن 1767 آخرين روزي بود كه برادرم كوزيمو لاورس دو روندو با ما گذراند. اين روز را چنان به ياد دارم كه انگار ديروز بود. در ناهارخوري خانه مان در امبروزا نشسته بوديم. شاخه هاي پر برگ بلوط بزرگ باغ از پنجره ديده مي شد.&lt;br /&gt;مدت ها بود مي خواستم كارهاي ايتالو كالوينو را بخوانم و فرصت نمي شد بالاخره طلسم شكست و با "بارون درخت نشين" شروع كردم. اولين چيزي كه به ذهنم آمد اظهار نظر آقاي بهمن فرزانه درباره مقايسه آثار كالوينو و آلبادسس پدس در ايتاليا بود. ايشان گفته بودند كه در اين كشور پدس جايگاه مهمتري نسبت به كالوينو دارد و يادم مي آيد كه كم و بيش با اين نظر مخالفت شد اما حالا كه كالوينو را شروع كرده ام – اگرچه مي دانم براي نظر دادن زود است – مي بينم كه حق با آقاي فرزانه بوده است. مقايسه كالوينو با پدس اگر همه كارهاي ايشان در همين فضا و همين سبك و سياق باشد مثل مقايسه پروين اعتصامي با فروغ فرخزاد است. موضوع ارزش گذاري و حتي ارجحيت دادن نيست اما واقعيت اين است كه سخن گفتن با سمبل ها و پيش بردن داستان لابه لاي استعاره و نيز به سخن درآوردن پرندگان و درختان پيش از اين تجربه شده و به كناري گذاشته شده است. راستي از به سخن در آوردن پرندگان و درختان – تشخيص يا شخصيت انساني دادن به اشيا و حيوانات و نباتات كه در ادبيات ما سابقه اي ديرين دارد – گفتم كه يادم آمد كالوينو هم مثل پروين اعتصامي بدش نمي آيد گاهي چنين كند:"چنين مي نمود كه هر دانه گيلاس چون نگاهي به او دوخته شده است انگار كه درخت به جاي ميوه پر از چشم بود" يا "بخش ديگري از ذهنش كه خيالباف و بازي گوش بود، گاهي شگرف ترين پندارها را در خود مي پروراند: بدين گونه بود كه كوزيمو ديد درختان گيلاس حرف مي زنند."&lt;br /&gt;گاهي اين درختان وارد عمل هم مي شوند و پيش از افتادن كوزيمو، شاخه اي را دراز مي كنند تا او را در هوا بگيرند. در واقع تفاوت اين نوع نگارش با شعرهاي پروين اعتصامي در اين است كه در اشعار پروين لوبيا و نخود و سير و پياز با قاطعيت حرف مي زنند ولي در "بارون درخت نشين" آدم ها خيال مي كنند كه درختان حرف مي زنند. به هرحال رمان يعني واقعيت و به ميزان خاصي اين قاعده را مي شود زير پا گذاشت. براي همين كالوينو مجبور است يك صفحه آسمان و ريسمان به هم ببافد تا بالاخره به ما بقبولاند كه باغ گيلاس حرف مي زند و در عين حال نمي زند.&lt;br /&gt;از كالوينو خوشم آمد مثل كسي كه تا به حال اشعار پروين اعتصامي را نخوانده اما حرف آقاي فرزانه تا به اينجا كه بارون درخت نشين را خوانده ام درست از آب درآمده كه "پدس در ادبيات ايتاليا موقعيت بهتري دارد."&lt;br /&gt;و نكته ديگر اينكه پيش از اين در "عذاب وجدان"، " دفترچه ممنوع"و "عروس فرنگي" پدس و تا حدودي "وجدان زنو" ايتالو اسووو – خيلي كمتر از پدس – به اين نتيجه رسيده بودم كه نويسندگان ايتاليايي انگار با "راوي" و "نظرگاه" هنوز مشكل دارند. گويي در حال آزمون خطا هستند و اين برداشت با "بارون درخت نشين" قوام بيشتري گرفت. اول شخصي كه به شكلي كارگاهي تبديل به سوم شخص محدود و گاه داناي كل مي شود و از باور پذيري داستان مي كاهد: "ديگر او را نديدم و آنچه را كه از اين پس تعريف مي كنم – مانند بسياري ديگر از گوشه هاي اين داستان – يا خود كوزيمو بعدها برايم بازگو كرده است و يا اين كه خودم از اين و آن شنيده ام يا حدس زده ام." كالوينو مي ترسد از اينكه مبادا مخاطب، تغيير راوي را نپذيرد و متاسفانه براي توجيه خود شروع به استدلال آوردن مي كند و اثر را تا حد يك متن كارگاهي نازل مي كند. به قول فورستر نويسنده با توضيح مكانيزم نوشتار خود، مثل اين است كه به جاي عروسك گرداني، مخاطب را به پشت صحنه دعوت كند و طرز كار با عروسك ها را به او نشان دهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بارون درخت نشين - ايتالو كالوينو - مهدي سحابي - نشر نگاه - &lt;a href="http://www.iricap.com/magentry.asp?id=5618"&gt;اينجا &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.atiban.com/article.aspx?id=3221"&gt;اينجا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7692273693115748236?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7692273693115748236/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7692273693115748236' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7692273693115748236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7692273693115748236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/01/blog-post_08.html' title='بارون درخت نشين'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SWXjrtCOZRI/AAAAAAAABKE/vQrc4v1bw4A/s72-c/PhotoBox.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2267478183932790572</id><published>2009-01-01T13:09:00.000-08:00</published><updated>2009-01-01T13:23:53.104-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>قصه جزيره ناشناخته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SV0ysuYSBqI/AAAAAAAABJ8/raQYuUc84i0/s1600-h/ghesseh.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286437281548338850" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 75px; CURSOR: hand; HEIGHT: 139px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SV0ysuYSBqI/AAAAAAAABJ8/raQYuUc84i0/s200/ghesseh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و زمين به نظر خدا فاسد گرديده و زمين از ظلم پر شده بود. و خدا زمين را ديد كه اينك فاسد شده است زيرا تمامي بشر راه خود را بر زمين فاسد كرده بودند." سفر پيدايش، باب ششم، آيه هاي 11 و 12 "&lt;br /&gt;ساراماگو اگرچه در "قصه جزيزه ناشناخته" به عكس كوري، بينايي، مرد تكثير شده، دخمه، همه نام ها و ديگر آثارش، نقالي مي كند اما من به دلايل احمقانه اي از اين اثر بيش از "آئور"ي فوئنتس خوشم آمد. يكي از اين دلايل احمقانه پايان بندي هر دو داستان است كه بي نهايت شبيه و بي نهايت دور از هم هستند. هر دو داستان يك حرف را مي زنند: اينكه "ديگري" همان "من" است. در آئورا، آئورا همان عمه و راوي دوم شخص همان "سرهنگ" است و در جزيره ناشناخته، جزيره ناشناخته همان كشتي و كشتي همان زن يا رختشوي دربار.&lt;br /&gt;فوئنتس كاخي بلند مي سازد و ما را دعوت مي كند تا در گشودن اسرار مرموز اين بناي بلند و مخوف همراهش باشيم و همين كه سر نخ را يافتيم، به جاي رعايت ادب ما را با لگد بيرون مي اندازد. پايان بندي آئورا جز اين نيست وقتي كه نويسنده بي دليل اصرار مي كند "تو" همان "سرهنگ"ي و "آئورا" همان عمه. در حالي كه اين را ما خود پيش از گفتن او فهميده ايم.&lt;br /&gt;ساراماگو اما هيچ اصراري ندارد كه قصه جزيره ناشناخته مثل كوري يا بينايي، كاخي بلند و مخوف و مرموز باشد. او كلبه اي كوچك را در ساحل دريايي آرام به ما تعارف مي كند. كلبه اي صميمي و دوست داشتني و با همين ادبيات روستايي كه :"مردي به در قصر پادشاه رفت و گفت به من يك كشتي بدهيد".&lt;br /&gt;البته ساراماگو هم اين وسوسه را مثل فوئنتس دارد كه به خواننده بگويد، جزيره ناشناخته همان كشتي و كشتي همان زن است هرچند او خوب مي داند كه ما اين را دانسته ايم. تا آخرين جمله داستان هم دندان روي جگر مي گذارد اما بالاخره او هم مثل فوئنتس دسته گل را به آب مي دهد:"جزيره ناشناخته" سرانجام به دريا زد. براي يافتن خويش."&lt;br /&gt;اما همين جمله اضافي چنان سرجاي خود مي نشيند كه بدون آن انگار نقص بزرگي در داستان وجود خواهد داشت. زن و مرد با كشتي كه نامش را جزيره ناشناخته گذاشته اند به دريا مي زنند تا جزيره ناشناخته را بيابند. موضوع آنقدر بعد مي گيرد كه با آخرين جمله ساراماگو نه تنها چيزي كم نمي آيد بلكه مثل آخرين ضربه مضراب، موسيقي باشكوه او را كامل مي كند. حالا نه تنها خرد بلكه حس نيز ارضا شده است.&lt;br /&gt;از اين ها كه بگذريم شباهت هر دو داستان در جست و جوي يوتوپياست. آرمان شهري كه سراسر عشق است و در آن خبري از فساد انسان نيست.&lt;br /&gt;قصه جزيره ناشناخته – ژوزه ساراماگو – محبوبه بديعي – نشر مركز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-2267478183932790572?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/2267478183932790572/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=2267478183932790572' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2267478183932790572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2267478183932790572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='قصه جزيره ناشناخته'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SV0ysuYSBqI/AAAAAAAABJ8/raQYuUc84i0/s72-c/ghesseh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5897181920590987351</id><published>2008-12-31T10:36:00.000-08:00</published><updated>2008-12-31T10:41:41.100-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>نيويورك شهر فراعنه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SVu8cJV-R2I/AAAAAAAABJ0/eLu1lfe60I4/s1600-h/74432afe77085f6e0564d90604ca3bb0.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5286025779379849058" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 77px; CURSOR: hand; HEIGHT: 136px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SVu8cJV-R2I/AAAAAAAABJ0/eLu1lfe60I4/s200/74432afe77085f6e0564d90604ca3bb0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;بيابان، بزرگراه، نور، گرما، وسعت عمودي و افقي و در نتيجه "وانمود" و "حاد واقعيت"، از جمله واژه هاي كليدي است كه در"آمريكا"ي ژان بودريار موج مي زند: سفرنامه اي عجيب و قوام يافته از درهم ريزي ژانرهاي گزارش مطبوعاتي، رساله فلسفي، جامعه شناسي، روانشناسي و البته زيبايي شناسي و تحليل متن، نسخه اي اصيل از يك متن پست مدرنيستي.كتاب اين طور شروع مي شود:" حسرت ناشي از عظمت تپه هاي تگزاس و رشته كوه هاي نيومكزيكو: حركت آرام در بزرگراه، پخش آهنگ هاي موفق روز از راديو ضبط كرايسلر، موج گرما. عكس ها و تصاوير كلي كافي نيستند. به كل فيلم سفر در زمان واقعي، از جمله گرماي تحمل ناپذير و موسيقي احتياج داريم." و اما عبارت هاي ناب براي توصيف آمريكا:&lt;br /&gt;سالت ليك سيتي: تقارن و تناسب پر افاده مورموني. همه جا مرمرين است: بي عيب و نقص، ماتمزده. ولي با اين همه نوعي مدرنيته لس آنجلسي و وسايل لازم براي آسايش فرازميني همه جا به چشم مي خورد. گنبد مزين به تمثال مسيح. صاف و پوست كنده از برخورد نزديك، بيرون آمده: دين به مثابه جلوه هاي ويژه...&lt;br /&gt;عظمت زمين شناختي – و بنابراين مابعدالطبيعي – در مقايسه با ارتفاع طبيعي مناظر معمولي نقش و نگارهاي برجسته وارونه، كه با آب و باد و يخ به صورت مجسمه درآمده، شما را به درون گرداب زمان، به ابديت بي پايان فاجعه اي با حركت آهسته مي كشاند... جادوي اين شهر ناشي از غرور تغيير جنسيت داده و سرمايه دارانه اين مردم جهش يافته و عجيب الخلقه است، مساوي و متضاد جادوي لاس وگاسآ آن روسپي طراز اولي كه در آن سوي بيابان قرار دارد. &lt;a href="http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html"&gt;ادامه مطلب را اينجا بخوانيد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5897181920590987351?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5897181920590987351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5897181920590987351' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5897181920590987351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5897181920590987351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html' title='نيويورك شهر فراعنه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SVu8cJV-R2I/AAAAAAAABJ0/eLu1lfe60I4/s72-c/74432afe77085f6e0564d90604ca3bb0.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4870112220886586473</id><published>2008-12-29T14:05:00.000-08:00</published><updated>2008-12-29T14:16:16.660-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>آئورا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SVlLjHi7yPI/AAAAAAAABJs/jLMxXMaq_zo/s1600-h/p-khorshid-300.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5285338704389064946" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 69px; CURSOR: hand; HEIGHT: 131px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SVlLjHi7yPI/AAAAAAAABJs/jLMxXMaq_zo/s200/p-khorshid-300.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان آئورا در صفحه 57 تمام مي شود بعد مي رسي به پيوست ها و برابر حجم داستاني كه خوانده اي مي نشيني پاي حرف هاي فوئنتس و اينكه: "چگونه آئورا را نوشتم" آنقدر جذاب كه به شيرني خود داستان، داستاني درباره داستان كه نمي تواني به حساب پيوست هاي زمختي كه تا حالا خوانده اي بگذاري و مجبوري يك نفس پيش بروي :&lt;br /&gt;يك، آري يك دختر بيست ساله در تابستان سال 1961 بيش از بيست و دو سال پيش، از درگاه اتاق نشيمن كوچك آپارتماني در بولوار راسپاي گذشت و به اتاق خوابي كه در آن به انتظارش بودم پاي نهاد.&lt;br /&gt;زمزمه هاي ناخوشنودي و بوي انفجار در پايتخت فرانسه پيچيده بود. اين سال هايي بود كه دوگل در جست و جوي راهي براي خروج از الجزاير بود و او.آر.اس، سازمان ارتش مخفي، بي هيچ تبعيضي ژان پل سارتر و سرايدار خانه اش را هدف بمب هاي خود مي كرد: بمب هاي ژنرال هاي تساوي طلب بودند.&lt;br /&gt;اما پاريس شهري دوگانه است: هرچه آنجا مي گذرد سرابي دارد كه گويي فضايي از واقعيت را باز مي آفريند. ما بسي زود درمي يابيم كه اين گونه اي فريب است. آينه هاي فراوان درون خانه هاي پاريس كارشان تنها اين نيست كه فضايي خاص بازآفرينند. گابريل گارسيا ماركز مي گويد: پاريسي ها با سپاه آينه هاشان اين پندار را به وجود مي آورند كه آپارتمان هاي كوچك شان دوبرابر اندازه واقعي است. اما جادوي واقعي – اين را من و گابريل مي دانيم – اين است كه آن چه ما بازتابش را در اين آينه ها مي بينيم، همواره زماني ديگر است: زماني گذشته، زماني نامده. و نيز اين كه گاه اگر بخت با تو يار باشدف شخصي كه ديگر است بر اين درياچه هاي سيماب ظاهر شود.&lt;br /&gt;من بر آنم كه آينه هاي پاريس چيزي بيش از پندار خود در بر دارند. آنها در عين حال بازتاب چيزي ناملموس ترند: روشنايي شهر، روشنايي كه من بارها كوشيده ام توصيفش كنم...&lt;br /&gt;صبح روز بعد، در كافه اي نزديك هتلم در خيابان بري، آئورا را آغاز كردم...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.p-khorshid.ir/view.php?page=viewketab&amp;amp;id=95"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;آئورا&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;– كارلوس فوئنتس – عبدالله كوثري – نشر ني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4870112220886586473?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4870112220886586473/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4870112220886586473' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4870112220886586473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4870112220886586473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post_29.html' title='آئورا'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SVlLjHi7yPI/AAAAAAAABJs/jLMxXMaq_zo/s72-c/p-khorshid-300.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-9132395720768253658</id><published>2008-12-25T14:56:00.000-08:00</published><updated>2008-12-25T14:59:22.278-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>بودريار اغوا مي كند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بودريار در اغوا مي نويسد:"قرن 18 هنوز از اغوا سخن مي گفت به همراه شجاعت و شرافت كه از دل مشغولي هاي محيط هاي اشرافي بود" اگر از اين زاويه ديد به رمان هاي اوايل قرن 18 و يا اواخر قرن 17 سري بزنيم به درستي سخن بودريار پي خواهيم برد. رمان هاي جين آستين مملو از اين سه مفهومند: اغواگري زنانه در مجالس رقص و ميهماني ها و تئاترهاي خانوادگي در عين حفظ شرافت. اگر قرن 18 يا عصر روشنگري را نقطه جدايي عصر قديم و جديد بدانيم، به گفته بودريار اين انقلاب بورژوازي است كه به چنين دل مشغولي هايي پايان مي دهد:&lt;br /&gt; خصيصه بارز عصر قديم آن چنان كه معمولا قضاوت مي شود، سركوب زنانگي بوده است. زن در پستوها پنهان شده اما مردان در معرض اغواگري او هستند اگرچه بودريار اعتقادي به سركوب ندارد و معتقد است زن و مرد در دنياي پيش از اين هر يك نقش خود را بازي كرده اند و هيچ يك بازنده نبوده اند. انقلاب روشنفكران و از بين رفتن تضادهاي دوگانه اي همچون دوئل و جنگ تن به تن كه جهان قديم را تفسير مي كرد، موضوع زنانگي و اغواگري را وارونه كرد، به اين معني كه جهان فرهيخته با تكثير زنانگي، انقلاب جنسي، توليد و مديريت لذت و خرد پردازشگر ميل و نيز مونث سازي در همه عرصه ها اغوا را از بين برد: انقلاب مخملي زنانه، نرم خبر زنانه، گوشي تلفن ظريف زنانه، قدرت نرم و...&lt;br /&gt;به عبارت ديگر اگر در جهان قديم زن پنهان و اغوا آشكار بود، دنياي جديد زن را آشكار و اغوا را پنهان كرد. نتيجه چنين جهاني چه مي تواند باشد؟ بودريار به دو گفته از بارت و فرويد اشاره مي كند، آنجا كه بارت مي گويد:" جنسيت همه جا حضور دارد جز در خود جنسيت" و پيش از او فرويد كه به تفسير جهاني مردانه مي نشيند:"تنها يك جنسيت وجود دارد: مرد" &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://kmotlagh1.blogspot.com/2008/12/blog-post.html"&gt;ادامه مطلب را اينجا بخوانيد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.poetrymag.ws/docs/eghva_ghazai.htm"&gt;كتاب را اينجا دانلود كنيد&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-9132395720768253658?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/9132395720768253658/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=9132395720768253658' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9132395720768253658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/9132395720768253658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post_25.html' title='بودريار اغوا مي كند'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1256532867982440126</id><published>2008-12-20T01:14:00.000-08:00</published><updated>2008-12-20T07:27:10.993-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>چال مورچه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SUy4LWlRscI/AAAAAAAABI8/VWokkN2_NQ8/s1600-h/111.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5281798968178749890" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 78px; CURSOR: hand; HEIGHT: 133px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SUy4LWlRscI/AAAAAAAABI8/VWokkN2_NQ8/s200/111.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SUy4muPSkaI/AAAAAAAABJM/_TRRvEKWedw/s1600-h/222.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5281799438385451426" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 131px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SUy4muPSkaI/AAAAAAAABJM/_TRRvEKWedw/s200/222.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصوير كوه هاي شبيه مشت را اولين بار در"گرينگوي پير" فوئنتس خواندم و چقدر از آن لذت بردم، وقتي كه مي خواهد خشونت و نازايي بيابان هاي مكزيك را نشان دهد:"كوه ها چون مشت هاي فرسوده سياه ، سر بركرده بودند و پيرمرد پيكر مكزيك را پيش چشم آورد، چون نعشي غول آسا با استخوان هايي از نقره، چشماني از طلا، گوشتي از سنگ و بيضه هايي از مس"&lt;br /&gt;اما اين تصوير به شكل ديگري در"كولي و باكره" ديويد هربرت لارنس تكرار شد. معلوم بود فوئنتس آن را از لارنس گرفته و به شكل ديگري پرورده است. حتم دارم به اين عبارت هم انديشيده كه "مكزيك و گرينگوي پير چيزي نمي تواند باشد جز همان مشت هاي گره كرده"&lt;br /&gt;بالاخره رد اين تصوير زيبا را بار ديگر در "چال مورچه" لسينگ ديدم و اين بار در توصيف كوه هاي آفريقا، جايي كنار معادن عميق طلا كه مثل چال مورچه تا عمق زمين پيش رفته اند:" بايد شتاب كرد و كوه هاي خفه و خاموش را ترك گفت، تا به دشت خنك رسيد، به جايي كه بادهاي آزاد مي وزند. ولي دشتي در بين نبود. به جاي آن گردنه به گودال و دره اي منتهي مي شد كه گرداگردش را تپه هاي كوچك فرا گرفته بودند. كوه ها به صورت مشتي گره كرده در آمده بود: مشتي كه كف دستش به صورت يك مايل از بوته اي انبوه پوشيده بود."&lt;br /&gt;چال مورچه – دوريس لسينگ – ضيا الدين ترابي – سوره مهر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1256532867982440126?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1256532867982440126/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1256532867982440126' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1256532867982440126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1256532867982440126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post_20.html' title='چال مورچه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SUy4LWlRscI/AAAAAAAABI8/VWokkN2_NQ8/s72-c/111.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-5531411109595049831</id><published>2008-12-10T03:53:00.000-08:00</published><updated>2008-12-10T04:09:22.178-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>خرابكاري عاشقانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5278132141164475138" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 87px; CURSOR: hand; HEIGHT: 142px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ST-xN7euMwI/AAAAAAAABI0/IwJ-DyM2_H8/s200/ccd224a22828301d05e7bb98e8ce4400.jpg" border="0" /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;املي نوتومب بانوي 41 ساله بلژيكي و متولد ژاپن كه تجربه زندگي در چين، لائوس، نيويورك، ميانمار و بنگلادش را دارد، پكن را در يك جمله اين طور توصيف مي كند:" پكن بوي استفراغ بچه مي داد."&lt;br /&gt;خيلي خوب به ياد دارم روزي را كه فهميدم براي زندگي به چين خواهم رفت. به زحمت پنج سالم مي شد. ولي خيلي زود متوجه موضوع اصلي شدم بعد از اين مي توانستم فخر فروشي كنم.&lt;br /&gt;اين قاعده استثنا ندارد: حتي بزرگترين محكوم كنندگان چين، پا گذاشتن در خاك چين را همانند دريافت نشان افتخار مي دانند.&lt;br /&gt;هيچ چيز براي انسان پر افتخار تر از اين نيست كه با حالتي بي اعتنا بگويد:"از چين مي آيم". امروز هم وقتي مي بينم كسي به اندازه كافي مرا تحسين نمي كند در ميان جمله اي با بي تفاوتي مي گويم:"زماني كه در چين زندگي مي كردم..."&lt;br /&gt;اين ويژگي حقيقتا خاص چين است. همچنين كه مي توانم بگويم:"زماني كه در لائوس زندگي مي كردم" كه كاملا استثنايي است. ولي زياد شيك نيست. چين كلاسيك است، نامشروط است، ادكلن شانل شماره 5 است.&lt;br /&gt;خرابكاري عاشقانه – املي نوتومب – زهرا سديدي – نشر مركز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-5531411109595049831?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/5531411109595049831/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=5531411109595049831' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5531411109595049831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/5531411109595049831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post_10.html' title='خرابكاري عاشقانه'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/ST-xN7euMwI/AAAAAAAABI0/IwJ-DyM2_H8/s72-c/ccd224a22828301d05e7bb98e8ce4400.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1597234605199616497</id><published>2008-12-06T06:29:00.000-08:00</published><updated>2008-12-06T06:33:31.418-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>تونل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STqMyKKDjhI/AAAAAAAABIk/EvjZGUttSiE/s1600-h/1"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276684706765835794" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 108px; CURSOR: hand; HEIGHT: 156px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STqMyKKDjhI/AAAAAAAABIk/EvjZGUttSiE/s200/1" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ارنستو ساباتو انگار اين كتاب را با كالبد شكافي روحيه و ذهنيت ايراني نوشته است. داستاني تلخ و شيرين، تراژدي و مضحك و در يك كلمه گروتسك. با اين همه مهم ترين وجه "تونل" شايد اين باشد كه جنبه هاي روانشناسيك آن هرگز بر سويه هاي ادبي نمي چربد و اثر را در نهايت به يك رساله روانشناختي تبديل نمي كند. ساباتو با رو در رو قرار دادن دو شخصيت هنرمند شكاك و زني كه مدام خود را در موقعيت هاي سوظن بر انگيز قرار مي دهد، داستاني جذاب خلق مي كند و البته همه چيز همين جا ختم نمي شود: داستان اگرچه لازمه رمان است و به قول فورستر:"آه بله داستان، از آن گريزي نيست"، اما تكنيك بيان داستان گاه اهميت بيشتري پيدا مي كند و تونل به تك تك اين خواسته ها پاسخ مثبت مي دهد. يك رمان بي نقص كه آلبر كامو آن را اين گونه ستايش مي كند:&lt;br /&gt;تلخي و تندي، شور حرارت آن را مي ستايم.&lt;br /&gt;توماس مان: گيرا و جذاب.&lt;br /&gt;گراهام گرين: به خاطر تحليل روانشناختي اش عميقا آن را ستايش مي كنم.&lt;br /&gt;و همين طور سان فرانسيسكو كرونيكل كه نمي شناسمش: نمادگرايي اي كه بر ژرف ترين و عام ترين زواياي روح انگشت مي گذارد.&lt;br /&gt;اين رمان را بخوانيد بخوانيد و بخوانيد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1482529"&gt;تونل - ارنستو ساباتو نويسنده آرژانتيني - مصطفي مفيدي - نشر نيلوفر&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1597234605199616497?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1597234605199616497/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1597234605199616497' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1597234605199616497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1597234605199616497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post_06.html' title='تونل'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STqMyKKDjhI/AAAAAAAABIk/EvjZGUttSiE/s72-c/1' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-7772819197309809725</id><published>2008-12-03T06:40:00.000-08:00</published><updated>2008-12-03T07:01:08.594-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>بادي آرتيست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STabvOlSIoI/AAAAAAAABIc/riLDuMrtt88/s1600-h/12.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5275575249181745794" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 81px; CURSOR: hand; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STabvOlSIoI/AAAAAAAABIc/riLDuMrtt88/s200/12.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دان دليلو هيچ شباهتي به نويسندگان امريكايي ندارد و همين طور اجداد ايتاليايي اش. آيا متفاوت بودن و گريز از هر شباهتي مي تواند امتياز بزرگي باشد؟ من از ادبيات متفاوت و به اصطلاح "ادبيات پيشنهاد دهنده" متنفرم، مگر طعمي متفاوت كه آشپزي كار كشته مي آفريند. كسي كه از ذائقه ما آگاه است و بي آنكه قصد برهم زدن چنين مذاقي را داشته باشد، آرام آرام ادويه مخصوص خودش را در غذا مي ريزد. كار ديگري هم مي تواند بكند: به جاي آبگوشت يك پيتزا مكزيكي تند درست كند و سر ميز بياورد و بگويد:" بخور ببينم مي پسندي؟" يعني پيشنهاد گونه اي ديگر از غذا. آنچه دان دليلو در "بادي آرتيست" مي كند نه اين است و نه آن. او تكه اي از پيتزاي مكزيكي را توي كاسه اي شوربا مي اندازد و مي گويد تليت كن! واقعا حالم از اين پيشنهاد به هم مي خورد.&lt;br /&gt;بادي آرتيست – دان دليلو – منصوره وفايي – نشر ني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-7772819197309809725?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/7772819197309809725/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=7772819197309809725' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7772819197309809725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/7772819197309809725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post_03.html' title='بادي آرتيست'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STabvOlSIoI/AAAAAAAABIc/riLDuMrtt88/s72-c/12.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4898016936535771669</id><published>2008-12-03T03:55:00.000-08:00</published><updated>2008-12-03T03:57:47.295-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>فرزند پنجم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STZ0CGeGthI/AAAAAAAABIE/JPxI_gtWxas/s1600-h/1"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5275531592956556818" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 76px; CURSOR: hand; HEIGHT: 132px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STZ0CGeGthI/AAAAAAAABIE/JPxI_gtWxas/s200/1" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;پشت جلد كتاب ها معمولا چيزهايي مي نويسند شبيه ليد گزارش هاي مطبوعاتي كه گاهي هم ما را به سمت نوعي پيش داوري مي كشاند. توصيه اي كه جان پك دارد اين است كه هرگز قبل از خواندن اثر چنين چيزهايي را نخوانيم به ويژه معرفي هاي جدي تر و يا حتي نقدها و تحليل ها. با اين همه معرفي هاي كوتاه پشت جلد را تقريبا نمي شود نخواند.&lt;br /&gt;پشت جلد فرزند پنجم دو پاراگراف از گاردين و تايمز نقل قول شده كه شايد براي هر خواننده ايراني ديگري مثل من كمي بامزه به نظر برسد. عباراتي كه اثر را در ژانر وحشت تعريف مي كنند اما كتاب به پايان مي رسد و خبري از وحشت نيست. تنها نتيجه اي كه از آن تحليل ها و اين حال خوش تهي از ترس مي توانم بگيرم اين است كه دز ما ايراني ها در مقابل وحشت خيلي بالاست!&lt;br /&gt;اما گاردين:" دوريس لسينگ قادر است در هر ژانري كه بخواهد بنويسد. در اين كتاب او به سراغ ژانر وحشت رفته است و به شكلي زيبا وحشت را بازآفريني كرده است. فرزند پنجم بازي با تصاويري به ياد ماندني از وحشتي است كه از دوراني دور وجود داشته است."&lt;br /&gt;ساندي تايمز:" قدرت لسينگ در جذب و قانع كردن خواننده از ابتداي اين كتاب مشهود است ... فرزند پنجم كتابي است كه تمام وجود شما را غرق در وحشت مي كند اما در عين حال نمي توانيد تا پايان داستان اين كتاب را روي زمين بگذاريد."&lt;br /&gt;همان طور كه گفتم با خواندن اين عبارات آماده مي شدم داستاني وحشتناك بخوانم و چند شب كابوس هاي پريشان ببينم اما واقعا اين اتفاق نيفتاد و به تاويلي متفاوت رسيدم: من فكر مي كنم بين اين اثر لسينگ در قرن بيستم و آثار جين آستين در يكي دو قرن پيش ديالوگي معنادار وجود دارد. آستين شكوه و آرامش زندگي خانوادگي در انگلستان را به تصوير مي كشد و لسينگ نابودي آن را: گويي خانواده براي هميشه در اين كشور كه نماد غرب است، تباه شده و فرزندان ناقص الخلقه اين تباهي همچون انسان هاي ميمون نماي هزاران سال پيش در خيابان ها سرگردانند. آدم هايي بريده از ريشه ها كه مستعد شورش و آشوبند، قربانيان رساله هاي فلسفي و سياسي كه خود چيزي از آن نمي فهمند:" يك روز انقلاب مي كنيم و اين خانه را از چنگ شما سرمايه دارهاي كثيف در مي آوريم" فرزند پنجم "منسفيلد پارك" معكوس است.&lt;br /&gt;سبك نوشتن لسينگ - لااقل در اين اثر- نيز به نظرم بسيار جذاب آمد. مي توانم بگويم سبكي ميانه و پرهيز از انواع تند روي ها: پرهيز از توصيف هاي خسته كنند و پرداختن بيش از حد به جزئيات، پرهيز از داستان گويي بدون توجه به جزئيات به سبك رمان هاي آمريكاي لاتين و... خواندن اين رمان را به همه توصيه مي كنم.&lt;br /&gt;فرزند پنجم – دوريس لسينگ – كيهان بهمني – نشر افراز&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4898016936535771669?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4898016936535771669/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4898016936535771669' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4898016936535771669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4898016936535771669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='فرزند پنجم'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/STZ0CGeGthI/AAAAAAAABIE/JPxI_gtWxas/s72-c/1' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-3503334638964454509</id><published>2008-11-25T02:51:00.000-08:00</published><updated>2008-11-25T03:02:10.656-08:00</updated><title type='text'>پشت سرت را نگاه نكن اژدها كشان است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جريان داستان در بستري مدرن و لابه لاي برج ها و آسمان خراش ها، داستان را مدرن نمي كند، همچنان كه فضاي روستا الزاما بدان رنگ ادبيات اقليمي نمي زند. نكته اي ظريف و اساسي كه در ادبيات ما مغفول مانده اين است كه ما از ياد برده ايم ادبيات مدرن وسيله اي براي تثبيت دنياي مدرن نيست بلكه حيات آن در ضديت با "خرد ابزاري" است كه مدرنيته تبليغ مي كند. هنر مدرن اولين دشمن دنياي مدرن است و راه اين دو، هزار سال از هم جداست. "عصر جديد" چاپلين نمونه اي عالي از چنين ضديتي است. چاپلين با ابزار مدرن به جنگ مدرنيسم مي رود تا زشتي له شدن انسان را ميان چرخ دنده هاي كارخانه اي كه دود مي كند و مانيفست هاي سياسي كه زندان ها را انباشته مي سازد، از ياد نبريم. مدرن بودن اين اثر در استفاده چاپلين از فضاهاي مدرن كارخانه و مترو نيست بلكه در جنگ او با همين فضاهاست و تئوري هاي مخفي و پنهاني كه آنها را شكل داده اند.&lt;br /&gt;نويسنده كلان شهر نشين تهراني ما كه پايين تر از ميدان انقلاب را نمي شناسد و احتمالا هيچ وقت گذرش به دروازه غار نيفتاده ويا با ديدن چهره اي روستايي رويش را برمي گرداند و احتمالا پيف پيف مي كند، چگونه مي تواند درك خودش را از تجربه هاي دم دستي و مناسبات فانتزي محدودش، ادبيات بنامد؟ همچنان كه حيرت يك روستايي از مواجهه با مناسبات كلانشهري مثل تهران، آميخته با نوستالژي روستايي اش الزاما ادبيات نيست. جوهر ادبيات را بايد جاي ديگري جست و جو كرد.&lt;br /&gt;داستان هاي آيزاك باشويس سينگر در روستاها مي گذرد، ميان طويله ها و آغل ها، بالش هاي بوگندوي حال به هم زن و تخت خواب هاي پر از كاه همين طور داستان هاي ماركز كه آدم هاي داستاني اش مدام ميان وزوز مگس ها دنبال جايي براي بستن ننوي شان مي گردند، نوشته هاي يوسا، بورخس، فوئنتس، حتي وولف كه نويسنده اي مدرن مدرن است و اجازه دهيد به لوكلزيو اشاره كنم – برنده نوبل امسال – كه تازه" موندو" يش را خواندم و مدام يا در ساحل دريا بودم لابه لاي سوراخي زير موج شكن ها يا روي تپه اي كه از شدت گرماي تابستان آتش گرفته و مي سوزد.&lt;br /&gt;هيچ يك از اين فضاها اثري را ادبي نمي كند، ادبيات پيش از آنكه شهري يا روستايي باشد بايد ادبيات باشد يعني نشان دهنده تجربه وسيع و عميق نويسنده اش از انسان، تفكر، قواعد زيبايي و تكنيك بيان.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;پي نوشت:&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; براي يوسف عليخاني و اژدها كشان – بسياري از يوسف انتقاد كردند كه داستان هاي تو ميان روستاها و خرافه هاي شان مي گذرد. تبريك دوباره به او براي جايزه جلال و نامزدي اش در جايزه گلشيري&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همچنين تبريك به هميشه دوست، فارس باقري عزيز براي نامزدي "پشت سرت را نگاه نكن" در جايزه گلشري&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=29354"&gt;پشت سرت را نگاه نكن اژده كشان است&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-3503334638964454509?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/3503334638964454509/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=3503334638964454509' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3503334638964454509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/3503334638964454509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/11/blog-post_25.html' title='پشت سرت را نگاه نكن اژدها كشان است'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2172468374900833491</id><published>2008-11-24T03:29:00.001-08:00</published><updated>2008-11-24T03:32:05.586-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>آيا كسي مرا به فرزندي قبول مي كند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SSqQOfCeh5I/AAAAAAAABH8/19iZgaYY81k/s1600-h/22"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5272184892315043730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 78px; CURSOR: hand; HEIGHT: 128px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SSqQOfCeh5I/AAAAAAAABH8/19iZgaYY81k/s200/22" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;هيچكس نمي توانست بگويد كه موندو از كجا آمده است. روزي بدون آن كه كسي او را ببيند، به طور اتفاقي وارد شهر ما شده بود و سپس همه به حضور او عادت كرده بودند. حدود ده سال داشت با صورتي گرد و چهره اي آرام و چشماني سياه و زيبا و كمي مورب. اما آن چه در ظاهر او توجه ديگران را به خود جلب مي كرد، موهايش بود: موهايي به رنگ قهوه اي مايل به خاكستري كه با توجه به جهت تابش آفتاب تغيير رنگ مي داد و هنگام غروب تقريبا به رنگ خاكستر مي شد.&lt;br /&gt;كسي از خانواده و يا خانه و كسان او اطلاعي نداشت، شايد اصلا نه خانه اي داشت و نه خانواده اي. هميشه وقتي كه كسي منتظرش نبود و يا فكرش را نمي كرد، در گوشه خياباني نزديك ساحل يا در ميدانگاهي بازار روز پيدايش مي شد. هميشه يك جور لباس مي پوشيد: شلوار جين آبي، كفش هاي ورزشي و تي شرت كه تا اندازه اي برايش گشاد بود.&lt;br /&gt;وقتي كه به سمت شما مي آمد، به صورتتان زل مي زد و چشمان كشيده اش به صورت دو شكاف درخشان در مي آمد. اين طرز سلام كردنش بود. وقتي از كسي خوشش مي آمد، مي ايستاد و به سادگي از او مي پرسيد:&lt;br /&gt;"آيا مرا به فرزندي قبول مي كنيد؟"&lt;br /&gt;و تا قبل از اينكه مخاطب از بهت و حيرت خارج شود، از آن جا دور شده بود.&lt;br /&gt;موندو – ژان ماري گوستاولوكلزيو – دكتر الميرا دادور - نشرمرواريد - &lt;a href="http://aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/c5c1169205253p1.php"&gt;درباره لوكلزيو و الميرا دادور&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-2172468374900833491?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/2172468374900833491/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=2172468374900833491' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2172468374900833491'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/2172468374900833491'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/11/blog-post_24.html' title='آيا كسي مرا به فرزندي قبول مي كند'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SSqQOfCeh5I/AAAAAAAABH8/19iZgaYY81k/s72-c/22' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4248076960895816714</id><published>2008-11-22T06:22:00.000-08:00</published><updated>2008-11-22T06:31:21.568-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>آيا شازده احتجاب يك شاهكار است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SSgXgh49-bI/AAAAAAAABH0/tSzYpDI9Tc0/s1600-h/1111"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5271489211457730994" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 82px; CURSOR: hand; HEIGHT: 162px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SSgXgh49-bI/AAAAAAAABH0/tSzYpDI9Tc0/s200/1111" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;گاهي كه دوباره به سراغ داستان ها و رمان هاي ايراني مي روم، ترس برم مي دارد. مي ترسم تمام آن لحظه هاي خوشي را كه سال ها پيش هنگام خواندن شان داشته ام رويايي از دست رفته بيابم. بوف كور را بخوانم و شب بهار نباشد و قلقل كتري روي بخاري و خواب هاي طلايي جواد معروفي. بدتر از همه مي ترسم بلايي كه از دوباره خواندن شازده احتجاب سرم آمد، تكرار شود يعني كشتي گرفتن با متن، غلتيدن به تاويلي متفاوت و به هم ريختن همه تصورات خوشايند. آيا شازده احتجاب واقعا يك شاهكار است؟&lt;br /&gt;داستان نويس يا مبنا را بر اين مي گذارد كه خواننده چيزي از آدم ها و ماجراهاي داستاني او نمي داند و يا به عكس. اگر مبنا بر اين باشد كه خواننده چيزي از داستان نمي داند قاعدتا نويسنده خواهد كوشيد مدام اطلاعات لازم را در اختيار او قرار دهد. به عبارت ديگر در اين رويكرد توضيح، روشنگري و همدلي اساس كار نوشتن است و نويسنده پيوسته مراقب است داده هاي داستاني به شكلي شفاف از هم قابل تفكيك باشد.&lt;br /&gt;در رويكرد دوم نويسنده به جاي آنكه با خواننده همدلي كند، همدلي او را مي طلبد. او مبناي كار را بر آن مي گذارد كه خواننده هم داستان را مي داند، آدم ها را مي شناسد و از زير و بم ماجراها آگاه است. البته چنين پيش فرضي نويسنده را با درد سر بزرگي روبه رو خواهد كرد. مارگريت دوراس اين درد سر را به حد اعلا مي رساند او از يك سو باور دارد كه خواننده، داستان را مي داند و از سوي ديگر تعمدا نمي خواهد چيزي تعريف كند. بنابراين روايت بايد از اين تنگنا عبور كند كه راوي اش حاضر به گفتن نيست و خواننده اش به زعم نويسنده ماجرا را مي داند كه در واقع چيزي نمي داند: "مدراتوكانتابيله" و "شيدايي لول. و. اشتاين" از همين تنگنا زاييده مي شوند. نوع ديگري از اين شكل نوشتن، نگفتني است كه از نتوانستن ناشي مي شود. نويسنده مي خواهد همه ماجرا را آن طور كه در خور عظمت حقيقت باشد بيان كند و البته كه موفق نخواهد شد. چيزي كه در غرب به "شكل گرايي اخلاقي" مطرح شد در بر گيرنده همين موضوع است. موريس بلانشو در "حكم مرگ" مي خواهد اعتراف كند و با صداقت كامل هم چنين مي خواهد ولي پيوسته" معنا به تعويق مي افتد" او هر چه سخن مي گويد كار خراب تر مي شود و از حقيقت دورتر مي شود. اگزوپري حق داشت كه مي گفت:" زبان منشا سو تفاهم است"&lt;br /&gt;اما رويكرد معمول كه با روحيه نوستالژيك ايراني هم جور در مي آيد اين است كه" خواننده داستان را مي داند و نويسنده – راوي، چيزي براي او تعريف نمي كند، بلكه چيزهايي را به ياد او مي آورد" (نمي دانم شايد بشود اين فرضيه را با مثل افلاطون كه در آن يادآوري اصل است نه يادگيري و نيز روحيه افلاطوني ايراني پيوند زد.)&lt;br /&gt;شازده احتجاب گلشيري از همين قاعده بهره مي برد با اين تفاوت كه آنچه گلشيري مي پندارد ما نيز مي دانيم و بايد با حس او در به ياد آوري شريك شويم، زمينه اي تاريخي بعلاوه ي زباني نيمه آركائيك نيز وجود دارد. مشكل اول اين است كه نويسنده نمي تواند اطلاعات را سر راست در اختيار خواننده قرار دهد او چنين حقي را از خود سلب كرده است پس بايد به شكل "سيلان ذهن" و "تداعي معاني" از هر دري سخني بگويد و به گونه اي سخن بگويد كه خواننده احساس نكند نويسنده گير افتاده است و به ناچار دارد درباره آدم ها توضيح مي دهد. خواننده نيز بايد پازل به هم ريخته داستان را كنار هم بگذارد و همان گونه كه نويسنده از فبيولا (داستان خطي اوليه) به سيوژه (داستان به هم ريخته غير خطي) رسيده، مسير را به عكس طي كند تا پيرنگ (برگشت زمان بعلاوه عليت) به دست بيايد. مسير سختي كه به زعم من گلشيري در آن گير افتاده و اما تاريخ كه اين وضعيت را بغرنج تر مي كند.&lt;br /&gt;ببخشيد اگر به چنين برداشتي رسيده ام، مي دانم گلشيري خود يك معلم بود و اين چيزها را درس مي داد، درس خوانده هاي مكتب او را هم از بهترين هاي داستان نويسي اين كشور مي دانم اما نمي توانم قبول كنم شازده احتجاب يك شاهكار باشد و باز ببخشيد اگر مي گويم در آن خام دستي مي بينم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4248076960895816714?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4248076960895816714/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4248076960895816714' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4248076960895816714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4248076960895816714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/11/blog-post_22.html' title='آيا شازده احتجاب يك شاهكار است'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SSgXgh49-bI/AAAAAAAABH0/tSzYpDI9Tc0/s72-c/1111' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-1582104456856726352</id><published>2008-11-16T04:52:00.000-08:00</published><updated>2008-11-16T05:11:38.463-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='يادداشت'/><title type='text'>واقعيت و آرسنيك جن و روح در رمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ميريام آلوت مي نويسد:" استفاده از ارواح در داستان مثل استفاده از آرسنيك در پزشكي است كه اگر به جا و به اندازه نباشد، كشنده است" از اين نظر خوان رولفو نويسنده "پدرو پارامو" و ويرجينياوولف خالق آثاري همچون " به سوي فانوس دريايي"، "اتاقي از آن خود" و "سال ها"، از دو سوي بام افتاده اند:&lt;br /&gt;خوان رولفو در پدروپارامو از جمله هاي ابتدايي رمان كه مي گذرد، ديگر پاي خواننده را از زمين كنده و او را به عالم ارواح برده است.غلظت اين آرسنيك كشنده تا آن حد است كه اثر هيچ نسبتي با واقعيت برقرار نمي كند مگر به شكلي مثالي و سمبوليك: هاله اي از توهم پر رنگ كه ارواح سرگردان در آن سخن مي گويند اما ويرجينياوولف راه مخالف را برمي گزيند: او هيچ علاقه اي به دخالت عوامل متافيزيكي ندارد از جمله حضور ارواح. اگر لاستيك اتومبيلي در جاده اي مي لغزد قاعدتا باران باريده است و اين اشباح و ارواح نيستند كه خواستار سرنگوني سرنشينان اتومبيلند. با اين همه وولف در ثبت واقعيت راه ميانه را نمي رود،او عاشق جزئيات است. در "به سوي فانوس دريايي" چند صفحه كتاب به لحظه اي اختصاص دارد كه خانم رمزي ظرف ميوه در دست كنار ميز پذيرايي ايستاده است. توصيف شكل و شمايل ميوه ها، سايه ظرف در رقص نور شمع و ذهن خانم رمزي. در واقع خوان رولفو با پشت كردن به واقعيت ملموس و عيني فلسفه وجودي رمان را كه ثبت واقعيت است زير سوال مي برد و ويرجينياوولف با پافشاري بر ارزشمندي لحظه لحظه واقعيت و جزئيات آن رمان را به دايره المعارفي از چيزهاي به درد نخور تبديل مي كند.&lt;br /&gt;فورستر هموطن او از نظام ارزش ها مي گويد و اينكه نبايد اجازه داد هر چيزي در رمان حضور پيدا كند مگر آنكه ارزش داستاني داشته باشد و آدرنو از تناقضي كه در ثبت اغراق آميز واقعيت نهفته است. او مي نويسد:" پرداختن افراطي به جزئيات از جمله در آثاري كه شبيه به روزنوشت هستند، دقيقا به اين معناست كه همه واقعيات داراي ارزشند، حال آنكه اينگونه نيست."&lt;br /&gt;وولف در "به سوي فانوس دريايي" به داستاني ساده مي پردازد، خانواده اي قرار است به ديدن فانوس دريايي بروند كه سال ها بعد اين اتفاق مي افتد. اما در قالب همين داستان ساده چنان جزئيات بر هم انبار مي شوند كه حاصل آن جز به هم ريختن اعصاب خواننده نيست و در نهايت اين پرسش باقي مي ماند كه مگر نحوه ايستادن خانم رمزي با ظرف ميوه اي كه در دست دارد چقدر مي تواند اهميت داشته باشد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-1582104456856726352?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/1582104456856726352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=1582104456856726352' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1582104456856726352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/1582104456856726352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='واقعيت و آرسنيك جن و روح در رمان'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-4567726411174886363</id><published>2008-10-28T13:10:00.000-07:00</published><updated>2008-10-28T13:21:36.701-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>سال ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SQdz_TCha5I/AAAAAAAABHs/TIEeC-g1cqM/s1600-h/1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5262302220885519250" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 80px; CURSOR: hand; HEIGHT: 145px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SQdz_TCha5I/AAAAAAAABHs/TIEeC-g1cqM/s200/1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين قطعه از رمان ويرجينيا وولف شما را به ياد كدام رمان هاي ايراني مي اندازد:&lt;br /&gt;او به ياد حرف هاي پدرش افتاد" تو نمي توني بدون احساس ترحم سرنيزه را در شكم كسي فرو كني."&lt;br /&gt;ادوارد گفت: "و نمي تواني بدون خوردن شراب در جلسه امتحان شركت كني." او مكث كرد و به تقليد پدرش ليوان را جلوي نور گرفت. سپس آن را جرعه جرعه نوشيد. او ليوان را روي ميز مقابل خود گذاشت و دوباره به سمت "آنتيگون" رفت. شروع به خواندن كرد، سپس جرعه اي شراب نوشيد، دوباره به خواندن ادامه داد و پس از آن باز جرعه اي ديگر خورد. گرمايي لطيف پشت گردن و ستون فقراتش پخش شد. به نظر مي رسيد شراب دريچه هاي بسته مغزش را باز مي كرد. در اثر تاثير شراب بود يا واژه هايي كه خوانده بود و يا هر دو، كه كالبدي نوراني، دودي ارغواني در مقابلش شكل گرفت و دختري يوناني از آن بيرون آمد، ولي آن دختر انگليسي بود. او آنجا ميان سنگ هاي مرمرين و گل هاي سوسن سفيد ايستاده بود، اما آنجا ميان كاغذ ديواري هاي موريس و قفسه ها بود. او دخترخاله اش "كيتي" بود، به همان صورتي كه ادوارد را در آخرين مهماني شام در "لاج" ديده بود. آن دختر هر دوي آنها بود، هم كيتي و هم آنتيگون، اينجا در كتاب و آنجا در اتاق، شاداب و سرزنده همچون گلي به رنگ ارغواني.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سال ها - ويرجينيا وولف - فرهاد بدري زاده - نشر نگاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-4567726411174886363?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/4567726411174886363/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=4567726411174886363' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4567726411174886363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/4567726411174886363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/10/blog-post_28.html' title='سال ها'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SQdz_TCha5I/AAAAAAAABHs/TIEeC-g1cqM/s72-c/1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-313504679282477103</id><published>2008-10-18T06:11:00.000-07:00</published><updated>2008-10-18T06:52:11.589-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>فانوس دريايي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnkDAz4ejI/AAAAAAAABG8/339bugzCE98/s1600-h/1"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258484780340116018" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 86px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px" height="162" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnkDAz4ejI/AAAAAAAABG8/339bugzCE98/s200/1" width="98" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258486037582023394" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="134" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnlMMZtiuI/AAAAAAAABHM/lCmwVwBc1bg/s200/2.jpg" width="108" border="0" /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديشب با خواندن همان جمله هاي ابتدايي "به سوي فانوس دريايي" اين ترديد برايم به وجود آمد كه "باورهاي حقيقي" نبايد نوشته همين نويسنده باشد. پراكنده خواني نمي توانست مرا با سبك و سياق ويرجينياوولف آشنا كند يعني وضعيتي كه قبلا داشتم اما حالا مي توانستم با خودم شرط ببندم كه رمان جذاب "باورهاي حقيقي" نوشته او نيست. چرا بايد شك مي كردم؟ به خودم گفتم كه ديدگاه همان ديدگاه وولف است، همان نويسنده با همان دغدغه ها، وقتي دو پسر در "باورهاي حقيقي" پشت آكواريوم غرق در نور سرخ نشسته اند و لب هاي شان به هم نزديك مي شود، مگر همان خانم رمزي در "به سوي فانوس دريايي" نيست كه تنسلي از راه رفتن در كنار او احساس غرور مي كند؟ پرداخت ماجرا گذشته از همجنس يا غير همجنس بودن يكي است، به يك اندازه نزديك شدن و به يك اندازه سر بزنگاه رها كردن.&lt;br /&gt;راستش را بخواهيد من "باورهاي حقيقي" را زنده تر و زيبا تر از "به سوي فانوس دريايي" مي دانم و با آدم هايش احساس همدردي بيشتري دارم. اما با آن سبك و پردازشي كه نويسنده در "به سوي فانوس دريايي" دارد، غير ممكن بود كه پذيرفته باشم "باورهاي حقيقي" را هم او نوشته است، متفاوت، آنقدر كه بخواهم سالينجر را با تولستوي مقايسه كنم &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnl7cOKjlI/AAAAAAAABHc/2-oz8Id5QfY/s1600-h/4"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258486849282412114" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 90px; CURSOR: hand; HEIGHT: 130px" height="162" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnl7cOKjlI/AAAAAAAABHc/2-oz8Id5QfY/s200/4" width="90" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnlgQ52V3I/AAAAAAAABHU/Vq6GzoQFelU/s1600-h/3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258486382387943282" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 107px; CURSOR: hand; HEIGHT: 132px" height="150" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnlgQ52V3I/AAAAAAAABHU/Vq6GzoQFelU/s200/3.jpg" width="125" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;و نزديك، انگار سالينجر و سال بلو. يك جاي كار اشكال داشت:&lt;br /&gt;يادم آمد "باورهاي حقيقي" در فضايي امريكايي مي گذرد آيا ممكن بود دو وولف وجود داشته باشد، يكي انگليسي و ديگري امريكايي؟ فرضيه خوبي نبود چون نويسندگان خارجي به عكس ايراني ها به همه جاي دنيا سرك مي كشند. آيا ممكن نيست وولف انگليسي رماني با جغرافياي نيويورك نوشته باشد؟ همان طور كه فوئنتس از فرانسه مي نويسد، همينگوي از اسپانيا و...&lt;br /&gt;فرض دوم اين بود كه مترجم فاضل "به سوي فانوس دريايي" استاد صالح حسيني چنان اديبانه اين اثر را ترجمه كرده كه از ادبيات "باورهاي حقيقي" به ترجمه مامك بهادرزاده متفاوت شده است. باورهاي حقيقي اين طور شروع مي شد:" اسم من لاوانه و پانزده سال دارم" اما ترجمه فاضلانه حسيني:"بادبان فرو هشت... هر روز عصر به سائقه نيازي، مرتب به آنجا مي رفتند، چنان بود كه گويي..."&lt;br /&gt;و فرض بدبينانه اينكه "باورهاي حقيقي" را نه وولف بلكه مترجم آن نوشته است و چقدر هم زيبا نوشته درست مثل بعضي كتاب هاي عزيز نسين و آگاتا كريستي. امكان چنين فرضي البته خيلي ضعيف بود، امكان ندارد رمان نويسي ما به چنان بلوغي رسيده باشد كه نسخه تقلبي اش بشود "باورهاي حقيق"&lt;br /&gt;صبح تحقيقاتم را شروع كردم و خيلي زود به اين نتيجه رسيدم كه فرض اول درست بوده است. واقعا دو وولف وجود دارد يكي امريكايي و ديگري انگليسي. البته ويرجينيا اورولف نام دقيق تر وولف يا ولف امريكايي و نويسنده "باورهاي حقيقي" است نويسنده كتابي كه برنده جايزه ملي نيز شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5740961815865076722-313504679282477103?l=kmotlagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kmotlagh.blogspot.com/feeds/313504679282477103/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5740961815865076722&amp;postID=313504679282477103' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/313504679282477103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5740961815865076722/posts/default/313504679282477103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kmotlagh.blogspot.com/2008/10/blog-post_18.html' title='فانوس دريايي'/><author><name>محمد مطلق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03114651403186197034</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='29' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SgllaN7E66I/AAAAAAAABQE/QNBaFZ6QPYM/S220/1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPnkDAz4ejI/AAAAAAAABG8/339bugzCE98/s72-c/1' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5740961815865076722.post-2398000580428707040</id><published>2008-10-15T03:09:00.001-07:00</published><updated>2008-10-15T03:23:23.432-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كتاب'/><title type='text'>اتاقي از آن خود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPXDY0sq_rI/AAAAAAAABG0/0GPolZiIum4/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5257322971255209650" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 96px; CURSOR: hand; HEIGHT: 138px" height="154" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPXDY0sq_rI/AAAAAAAABG0/0GPolZiIum4/s200/1.jpg" width="102" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Oq800x1hulo/SPXC5wBybNI/AAAAAAAABGs/XJQVCFH8NW8/s1600-h/3.j
