۱۶ آبان ۱۳۸۶

از روزي كه بانوان محترم بر تحريريه ها استيلا وتفوق يافتند ما سيگاري هاي زبان بسته به راه پله ها و پاگردها تبعيد شديم. اين دو عكس را احمد جلالي فراهاني از راه پله روزنامه ايران و در ورودي تحريريه گرفته است. داود پنهاني را هم در پس زمينه مي بينيد

۱۲ آبان ۱۳۸۶

مرثيه / شعري از عارف نيهات آسيا


عارف نيهات آسيا، در سال 1904 در چالجا متولد شد، تحصيلات دانشگاهي خود را در استانبول به پايان برد، در قبرس و تركيه به معلمي پرداخت و در سال 1975 از دنيا رفت
مليت خواهي و عشق به وطن جايگاه ويژه اي در اشعار او دارد. آسيا اندكي هم به عرفان متمايل است و به اعتقاد منتقدين ترك توانسته است از تاثير شاعران ديگر تا حدودي در امان بماند و صداي خود را داشته باشد. صدايي كه هر لحظه با طنيني تازه به گوش مي رسد و تجربه اي نو را به رخ مي كشد. رباعي هاي آسيا در ميان اشعار وي حلاوت ويژه اي دارد
مجموعه اشعار: هيكل تراش،
نام كتاب به عينه فارسي است 1924، روياي متكايم 1930 آيه ها 1936 يك پرچم در انتظار باد 1946 گنبد خضرا 1956 شاخه ها و ريشه ها 1964 پستانك ها 1964 دعاها و آمين ها 1967 در آينه مانده 1969 رباعيات عارف، نام كتاب به عينه فارسي است 1956، رباعي هاي قبرسي 1964 نيسان نام يكي از ماه هاي بهار است كه از فارسي گرفته شده 1964، 1967برج دلو
و در سال 1971 رباعي هايي از اروپا، چاپ و منتشر شد

مرثيه

بگرييد آي دختران روشن آب ها
بادست هاي تان كه حنا
و انگشت هاي تان كه نور
بگرييد با آسماني از ستاره و تشويش
اينك در جاده ها، كورشاد
دراز كشيده است مثل يك مرده

آه گريه كن آك اولكه، گريه كن سوتگلي
كه فرزندانم غريب مي ميرند
كدام شان در سمرقند چشم به راه من است
كدام شان در جابر

جابر نيست، تيانشان نيست، آرال نيست
من چگونه اينجايم؟
گريه كن اي آنكه در كوه سترگ خدايان
خداي شكست خورده مني

چرا بريده نمي شود اين بازوها
فرات چرا، دجله چرا، ارس چرا
زاييده مي شود از من و
در آغوش نمي گيرد مرا

من كه با اتش هم صحبتم، با سيل
با ايديل هم صحبتم با توناي و نيل

قطار مي رود

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام
براي ادبيات سه دهه اخير ايران اين شعر كافي است بيش از اين هم نيازي نيست. بگذريم از شعر ديگري كه مرحوم سلمان هراتي سرود و بيتي از پرويز بيگي، باقي همه فسانه است

۱۰ آبان ۱۳۸۶

افسانه هاي تباي

همسرايان: مي خواهيم حقيقت هياهويي را كه تا به امروز بر سر زبان هاست بدانم
اديپوس: واي بر من
همسرايان: آرام باش تمنا مي كنم
اديپوس: بسيار ناهنجار است. باري مي گويم. من نارواترين بيداد را بر خود هموار كردم. من ستمي ناسزاوار بر خود هموار كردم. خدا مي داند كه اختياري در كار نبود
همسرايان: در چه كاري؟
اديپوس: در ازدواجي ننگين به خاطر شرم نادانسته به زناشويي رسوايي دست زدم
همسرايان: مي گويند مادرت در اين پيوند ننگين همسر تو بود
اديپوس: بياد آوردن آن در حكم مرگ من است. تازه اين دو نيز( آنتيگنه و ايسمنه) از آن منند
همسرايان: نه
اديپوس: فرزندان نفرين شده
همسرايان: آه، خدايا
اديپوس: و ميوه هاي بطن همان مادر
همسرايان: دختران تو و
اديپوس: خواهرانم! آه خواهران پدر خود
همسرايان: آيا پدرت را
اديپوس: باز هم رنجي ديگر و شكنجه اي تازه؟
همسرايان: تو او را كشتي؟
اديپوس: آري اما به حق
همسرايان: به حق؟
اديپوس: آري ( ناشناخته، در راه) كسي را كشتم كه مي خواست مرا بكشد
اديپوس نوشته سوفوكلس يكي از قديمي ترين تراژدي هاي بشر است كه پدر كشي اش ما را به ياد پسر كشي رستم مي اندازد و نابينايي و تبعيدش كوراغلو را به خاطر مي آورد. اين اثر به نام " افسانه هاي تباي" توسط زنده ياد شاهرخ مسكوب ترجمه شده است. مقدمه خود مسكوب بي نظير است و مقاله انتهاي آن با نام"آنتيگنه و لذت تراژيك" به قلم آندره بونار، چشم اندازي وسيع از درك تراژدي را پيش روي ما مي گستراند. بونار مي نويسد
نوشتن تراژدي كه چه؟ نشستن روي پله هاي تئاتر و تماشاي بدبختي انسان، چه فايده؟
بي شك براي لذت. اما چه لذت كه بدانيم اختياردار زندگي خود نيستيم، موجودات خدانام با ما بازي مي كنند و مرگ، ما را از شور و شوق و تقوايمان جدا مي سازد