۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

مرد معلق


مرد معلق سال بلو را در ادامه سنت يادداشت هاي لائوريس بريگه ي راينر ماريا ريلكه و حتي تهوع سارتر مي بينم،اگرچه درست نمي دانم تهوع پيش از مرد معلق نوشته شده يا بعد از آن. اجازه دهيد به اين سنت يك كتاب ديگر از نويسنده اي نه چندان مطرح هم اضافه كنم: دفترچه ممنوع آلبا دسس پدس. يادداشت هايي پراكنده كه نخي ناپيدا همه آنها را به هم وصل مي كند. من سال بلو را بيش از همه مي پسندم و براي چنين پسندي دلايل زيادي هم دارم كه مي توانم مثل كشفي تازه، يك يك آنها را با هيجان شماره كنم اما شايد مهم ترين اين دلايل" زنده بودن" مرد معلق است. سال بلو كار چندان عجيب و غريبي نمي كند او از خودش مي نويسد كار روزانه اش و روابطش با خانواده و دوستان. گاه يادداشتي تحليلي ارائه مي دهد، گاهي داستاني از ماجراي يك ميهماني و گاهي هم به چرند گويي روي مي آورد. شما از خواندن چرنديات او در يادداشت هايي كه هيچ يك از جمله هايش با جمله ديگر ارتباط منطقي ندارد هم، هيجان زده خواهيد شد
مرد معلق نوشته سال بلو برنده نوبل76 ، نشر اختران ، ترجمه منصور وحدتي احمدزاده

۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

توفان برگ

توفان برگ را كه اولين كتابم است بيش از همه نوشته هايم دوست دارم. به گمانم بسياري از كارهايي كه بعد از توفان برگ نوشتم از آن مايه گرفته اند. خود انگيخته ترين كار من است و نوشتن اش برايم از همه سخت تر. تجربه نويسندگي ام در آن زمان از هميشه كمتر بود يعني از ترفندهاي پليد نويسندگي كمتر خبر داشتم. كتابي ناشيانه و شكننده اما در نهايت خودجوشي است و نوعي صميميت خام دارد كه كتاب هاي ديگرم از آن بويي نبرده اند. دقيقا مي دانم كه چطور توفان برگ از گوشه جگرم كنده شد و بر كاغذ نشست
كارهاي ديگرم را پخته ام و خوب فلفل و نمك شان زده ام

گابريل گارسيا ماركز. ناشر: آبگون. ترجمه: محمد رضا اينانلو

۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

شهري كه دوستش دارم

زندگي در اين ويرانه شهر قدرتي مي خواهد كه من ندارم. چشم هايم به دود خيابان ها عادت كرده و ديگر نمي سوزد، عطسه ام نمي گيرد و دماغم قرمز نمي شود، توي پياده رو گيج و منگ از عابران آدرس نمي پرسم، پاهايم ورم نمي كند از پياده گز كردن هاي بي هدف. با اين همه هر صبح در آن لحظه هاي نحسي كه زمان و مكان را گم كرده ام، دلهره هاي كشنده و مرگبار به سراغم مي آيد. نمي دانم كجا از خواب خواهم پريد: پشت بام خانه مان در بادامستان؟ جايي كه شهر به انتها مي رسد و آفتاب لرزان صبح، آرام آرام از روي شانه نسار بالا مي آيد و نور عسلي اش را بر دامنه هاي پر از بابونه وحشي مي ريزد يا بلوك 2 واحد 8 ؟ مثل آدمي كه قرار است با هيجاني غيرقابل وصف چيزي را كشف كند، يك چشمم را باز مي كنم و تندي به رختخوابم نگاه مي كنم:" من هنوز يك شهروند تهراني ام، لبريز از معرفت واضطراب" بايد چند دقيقه صبر كنم تا ضربان تند قلبم آرام شود و در همان حال قبل از آنكه بلند شوم و برون سر يخچال ناخنك بزنم و در جا تخم مرغي دنبال پاكت سيگارم بگردم، به شلوغي مترو فكر مي كنم، اقساط پرداخت نشده، كفش هاي واكس نخورده، كتاب هاي نصفه نيمه ي نخوانده، آبله مرغان كه مرض واگير داري است و هزار چيز ديگر. بايد بگذارم شب كه چراغ ها يكي يكي خاموش شد و اشباح فضا را سنگين كردند به همه اين چيزها خوب فكر كنم اگر يادم نرفته باشد
فكر مي كنم لوكا گروسكي هم همين احساس را نسبت به بيجار دارد، عكس هايش را اينجا ببينيد
وبلاگ گروسي هاي من كه به روزش خواهم كرد
فرش هاي گروس كه از جنس خيالند
و شكار در طبيعت اين شهر

۲۵ فروردین ۱۳۸۷

كتاب عجايب و حقيقت از نگاه شروود اندرسن

در آغاز، آن زماني كه دنيا جوان بود، فكرهاي بسيار زيادي وجود داشت، ولي چيزي به نام حقيقت وجود نداشت.حقيقت ها را خود انسان ساخت. هر حقيقتي تركيبي بود از افكار مبهم و بسيار زياد. حقيقت ها در همه جاي دنيا بودند و همه هم زيبا بودند. در اينجا قصد ندارم همه آنها را براي شما بازگو كنم. حقيقت پاكدامني بود و حقيقت شوريدگي، حقيقت تمكن و فقر، صرفه جويي و اسراف، حقيقت بي بند و باري و بي قيدي. صدها و صدها حقيقت وجود داشت و همه هم زيبا بود و آن وقت آدم ها از راه رسيدند. هر كس كه پيدايش شد به يكي از حقيقت ها چنگ انداخت و بعضي ها كه خيلي قوي بودند ده ها حقيقت را در چنگ خود گرفتند
اين حقيقت ها بودند كه مردم را به عجايب بدل كردند. درست در همان لحظه اي كه يك نفر حقيقتي را براي خودش برمي دارد و آن را حقيقت خودش مي خواند و سعي مي كند زندگي اش را با آن بگذراند، خودش به عجايب و حقيقتي كه به آن ايمان آورده است، به دروغ بدل مي شود
ملكوم كاولي درباره اندرسن استاد همينگوي، فاكنر، ولف، ميلر و... مي گويد: لحظه هايي از زندگي امريكائيان وجود دارد كه اندرسن اولين و آخرين توصيف كننده آنها بوده است

مترجم: روحي افسر