۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

عشق سال هاي وبا

همواره نك بال هاي طوطي را مي چيدند و رهايش مي كردند تا آزادانه هر جا مي خواهد برود. ولي روزي به آشپزخانه رفت، روي ميله اي در بالاي ديگ هاي غذا نشست و آنقدر پشتك و وارو زد تا ناگهان به داخل يكي از ديگ ها افتاد. حيوان را بلافاصله با كفگير بيرون آوردند. با اينكه بدنش در آب جوش سوخته و پرهايش به هم چسبيده بود، ولي به هر حال زنده ماند. از آن به بعد، مجبور شدند پرنده را در قفس نگه دارند. البته شنيده بودند كه اگر طوطي همواره در قفس بماند، قدرت سخنگويي را از دست خواهد داد. بنابراين حيوان را هر روز بعد از ظهر حوالي ساعت چهار بيرون مي آوردند و در ايوان مي گذاشتند تا دكتر آموزش هاي لازم را بدهد. حضور مداوم طوطي در قفس موجب شد كه اهالي خانه متوجه نشوند بال هايش رشد كرده اند. بنابراين صبح روزي كه قصد داشتند پرهايش را كوتاه كنند، ناگهان پر زد و روي بلندترين شاخه درخت انبه نشست
سه ساعت از پرواز پرنده مي گذشت و هنوز كسي موفق به گرفتن آن نشده بود. همه مستخدمه هاي دكتر، همراه با مستخدمه هاي همسايه ها از هر ترفندي استفاده كردند تا طوطي را پايين بكشند، ولي نتوانسته بودند. پرنده روي شاخه نشسته بود و بدون اينكه قصد بازگشت داشته باشد، فرياد مي زد
زنده باد حزب ليبرال! زنده باد حزب ليبرال
عشق سال هاي وبا، گابريل گارسيا ماركز، كيومرث پارساي

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

ماهني

يوجه داغ باشندا، جيلان بالالار
جيلانن بالاسن، اووجو يارالار
نيجه من ئولموشئم كي، سئني آلالار
يئري يئري منده گئليم دالنجا
دستمال ئيله آپار، مني ياننجا
آغاچ اولايدم
يولدا دورايدم
سن گچئن يوللارا
كولگه سالايدم

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

وجدان زنو

ما كتاب ها را كاملا اتفاقي انتخاب مي كنيم اما آنها به شكل معجزه آسايي به هم ربط پيدا مي كنند. بعد در جايي از ذهن كه از آن بي خبريم با هم به گفت و گو مي نشينند، در گوشي چيزهايي به هم مي گويند و حتي ممكن است ما را دست بيندازند. من اين معجزه را احساس مي كنم. از خودم مي پرسم چرا بايد بعد از" مرد معلق" سال بلو بروم سراغ "وجدان زنو"ي ايتالو اسووو؟ تقريبا همان كتاب است و همان شخصيت يا بهتر بگويم لايه ديگري از زندگي همان آدم. به همان اندازه ديوانه، زود رنج و گريزان از آزادي. با اين تفاوت كه وجدان زنو را يك نويسنده غير حرفه اي مي نويسد، تاجري ايتاليايي كه به اندازه كافي دو كتاب اولش سو شهرت برايش به بار آورد كه دست از نوشتن بكشد با اين همه اسووو در سال هاي آخر عمر يك بار ديگر تسليم وسوسه نوشتن شد، معجزه وجدان زنو را نوشت بعد تصادف كرد و مرد. انگار وظيفه اش را در مقابل زندگي به انجام رسانده باشد. بعد از نوشتن چنين كتابي كار ديگري هم جز مرگ باقي مي ماند؟
مي گويند اسووو با اين كتاب فرويد و شوپنهاور را به مردم ايتاليا شناساند و حيرت بزرگ ترين نويسندگان قرن بيست را برانگيخت. داستاني كه همچون لحظه هاي زندگي كميك اما شاكله كلي و نهايي آن تراژدي است
داستان داستان مردي است كه تعادل رواني خود را از دست داده و در حال روانكاوي است. دكتر از او مي خواهد يادداشت هايي بنويسد تا از اين طريق هم دردها فرو كش كنند و هم دكتر به نتيجه اي درست براي معالجه برسد. آقاي زنو 6 يادداشت را در 500 صفحه مي نويسد كه مجموعه اين يادداشت ها رمان را شكل مي دهد: "آخرين سيگار"،" مرگ پدر"،" ماجراي ازدواج من"،" همسر و معشوقه"،" داستان يك شركت تجاري" و "روانكاوي" يادداشت هاي زنو ست كه با خواندن هر پاراگراف از آنها از ته دل خواهيد خنديد

۰۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

مردي از سرزمين ماكاندو

هميشه از تاريخ ادبيات متنفر بوده ام، هنوز هم وقتي ياد 10- 12 جلد تاريخ ادبيات ادوارد گرانویل براون مي افتم كه در دانشگاه براي نمره مجبور به خواندنش بوديم، اعصابم به هم مي ريزد. در آن سال ها تئوري ضديت با تاريخ ادبي ويكتور شكلوفسكي بهانه دستم داد تا براي حس تنفر خودم پايه و اساس تئوريك هم پيدا كنم. در دلم اين مرد روس را تحسين مي كردم. كسي كه تئوري ادبي اش تا آن اندازه فربه شد كه رهبران حزب كمونيست را از وحشت سست كردن پايه هاي تاريخي ماركسيسم، به تندترين واكنش ها واداشت. بعد هم بگير و ببندها و تبعيد ها و البته فرار عده اي به آمريكا كه از دل آن" ساختارگرايي" بيرون آمد. بعد آشنايي با مكتب پراگ و زبان شناسان روس و بعد تر كتابي به نام نظريه ادبي كه نام هر دو نويسنده هلندي اش را فراموش كرده ام اما مطالب آن كتاب واقعا مرا به هيجان آورد، نويسندگاني كه سعي كرده بودند به خاطر نبودن اداره ثبت اسناد در قرون گذشته جايگاه تاريخ ادبي را تنزل ببخشند. همه اين ها وقتي روي هم جمع شد به اين اطمينان كامل رسيدم كه تاريخ ادبي اگر فاقد ارزش هم نباشد لااقل ژانري غير ادبي است. براي من اهميتي ندارد كه پابلو اهل شيلي، اسپانيا يا پرو ست. چه اهميتي دارد نام پدر مولانا و مسير حركتش را از بلخ به قونيه بدانم؟ تا همين چند وقت پيش فكر مي كردم ويرجينياولف امريكايي است بعد فهميدم انگليسي است. خداي من چه دانش و دانايي در اين فهميدن نهفته است
با اين همه اتوبيوگرافي ها و بيوگرافي هايي كه به شكلي زنده و داستاني نوشته شده اند برايم جذابند، خيلي جذاب. اگر باز دغدغه اين نباشد كه كجا دنيا آمد و كجا درس خواند و كجا مرد
مردي از سرزمين ماكاندو نوشته ايراندخت صادقي وند و محمد قاسم زاده به هر دو شيوه وفادار مي ماند. گاه دغدغه كجا درس خواند و نام پدرش چه بود، گاه داستاني جذاب از زندگي گارسيا ماركز. با اين همه باز هم حوصله ام را سر برد اما از سه گفت و گوي عالي آن نتوانستم بگذرم. هم آموزش گفت و گو هم زيستن با گابو در كافه ترياهاي بارسلون