۲۱ خرداد ۱۳۸۷

خويشاوندان دور

كارلوس فوئنتس در "گرينگوي پير" مي گويد انگليسي ها وقتي پا به آمريكا گذاشتند سرخ پوست ها را كشتند اما اسپانيايي ها به جاي كشتار در آمريكاي لاتين با زنان ما خوابيدند و نسل تازه اي به وجود آوردند
فئونتس در "خويشاوندان دور" به دنبال يافتن نسبت هاي ديگري است، نسبتي ميان مكزيك و فرانسه: ويكتور پسر جوان هره ديا به پاريس مي آيد، در غياب ميزبان يعني آقاي برانلي، "خدمتكاران اسپانيايي" او را با شلاق مي نوازد و در يك شرط بندي با پدر روي دفترچه راهنماي تلفن متوجه مي شود همنامي در پاريس دارد. همنامي پير كه مي تواند گذشته ويكتور هره دياي جوان باشد
نگاه هاي آنها با هم تلاقي كرد، بيگانه لبخندي به لب آورد و گفت: مرا ببخشيد اسم من ويكتور هره ديا است. عميقا متاسفم كه اين اتفاق درست جلوي در خانه من افتاد. ما هر كاري بتوانيم براي راننده شما خواهيم كرد. آقاي...؟
دوستم به خشكي گفت برانلي
احساس او در آن روز بزدلي يا مآل انديشي بود و يا ترس خالص و ساده، نه بزدلانه و نه مآل انديش: او ويكتور هره ديا را به ويكتور هره ديا معرفي نكرد

۲۰ خرداد ۱۳۸۷

مرگ سپيد

آغ اؤلوم

آتام يايدا اؤلدو
اؤلوم ماوي ايدي
پاييزدا اؤلدو ليلا
اؤلوم ساري ايدي
ياشار
باهاردا اؤلدو
اؤلوم ياشيل ايدي
ايندي من بورجلويام
بير آغ اؤلومه

پدرم تابستان مرد
مرگ آبي بود
پاييز مرد ليلا
مرگ زرد بود
ياشار
بهار مرد
مرگ سبز بود
حالا من بدهكارم
يك مرگ سپيد


جاماكا - مجموعه شعر تركي رسول يونان

۱۹ خرداد ۱۳۸۷

روزي از روزهاي زندگي


مانليو آرگه تا از كنار هر فاجعه اي آرام مي گذرد: از كنار فقر، شكنجه، تجاوز و قتل عزيزان. و
اين چيزي است كه" روزي از روزهاي زندگي" را به دردي آرام و حيرتي ناپيدا بدل مي كند. لوپه در كمال آرامش در كلبه چوبي اش مي خوابد و از درزهاي ديوار كه از آن باد مي وزد به ستاره ها زل مي زند. روزهاي چالاتنانگو داغ و سوزانند و پاي بچه ها برهنه. صبحانه، ناهار و شام سال هاي سال چيزي نيست جز خمير ذرت و لوبيا: صبح تورتيلاي داغ، شب تورتيلاي سرد
بايد آرام بود، تعجب نكرد، هيجان زده نشد چون سربازان گارد سلطنتي خوشحال مي شوند. شما هم به عنوان خواننده اوضاع و احوال السالوادور را درك كنيد و از اينكه لوپه حتي با مرگ شوهرش غمگين نمي شود، وقتي به مامورها مي گويد او را نمي شناسد و انكارش مي كند، بعد در را مي بندد و تورتيلاي بچه ها را گرم مي كند، تعجب نكنيد. تعجب نكنيد اگر صبح سر بريده خوزيستينو را روي گردن مترسكي ببينند، به او خبر دهند و او برايش مراسم نهم هم نگيرد. السالوادور سرزميني است كه بايد عزيزانت را انكار كني: وقتي تو را مي بينم كه تبديل به يك تكه گوشت شده اي كه سگ ها گاز گرفته باشند بدنم يك تكه يخ مي شود: آخر از ميان لباس پاره پاره ات بدنت را مي توانم ببينم كه انگار آنها تو را با چنگك گرفته اند و سگ هار به جانت انداخته اند، گوشتت را قلمبه بيرون كشيده اند و خونت را مكيده اند
آن وقت گفتم نه، اين نه را بايد بدون اينكه صدايم لرزيده باشد، بدون اينكه كوچك ترين رد ترديدي در آن باشد، گفته باشم و در همان لحظه آن چشمت كه سالم بود، باز شد، شايد تا آن موقع به اين علت بسته بودي كه چيزي را لو ندهد كه انگار شناخته نشود. آن يك جفت چشم قهوه اي رنگت را همان هايي را كه من با يك چشم خودم بيش از سي سال ديده بودم
روزي از روزهاي زندگي- مانليو آرگه تا- پري منصوري

۱۲ خرداد ۱۳۸۷

گرينگوي پير

كارلوس فوئنتس كه بر اساس گمانه زني ها يكي از چهار شانس نوبل 2008 است، مكزيكي ها را در "گرينگوي پير" اين گونه معرفي مي كند: هيچ مكزيكي با خوردن و نوشيدن در ديار خودش از اسهال نمي ميرد
فوئنتس لحظه هاي درخشاني را مي آفريند و از مجموع اين لحظه ها كه در جاي جاي رمان پراكنده اند تابلويي چشم نواز ترسيم مي كند. به راستي در مقابل عظمت چنين لحظه هايي چه مي توان گفت. به تصوير مكزيك دقت كنيد
كوه ها چون مشت هاي فرسوده سياه ، سر بركرده بودند و پيرمرد پيكر مكزيك را پيش چشم آورد، چون نعشي غول آسا با استخوان هايي از نقره، چشماني از طلا، گوشتي از سنگ و بيضه هايي از مس
خداي من! فئونتس براي باروري لحظه ها از مرزهاي زبان شعر هم عبور مي كند اما چه كسي مي تواند بگويد كه فئونتس زبان رمان را با شعر اشتباه گرفته است. او در بازتاب يك لحظه و تنها يك لحظه، مردان حسود و خروس جنگي مكزيك را اين گونه توصيف مي كند
از ميزبان چاقش پرسيد راه چيهواهوا همين است؟
مرد مكزيكي سري تكان داد و با نيم نگاهي غيرت آميز به در بسته خانه خود پرسيد: ببينم قربان توي چيهواهوا چه كار داريد؟


نشر طرح نو و ترجمه به يادماندني عبدالله كوثري