۱۶ تیر ۱۳۸۷

زنده باد مرگ

مردي پاهايم را در ماسه هاي كرانه ي مليا چال مي كرد، دستهاي اورا بر پاهاي بچه گانه ام به ياد مي آورم. سه سال داشتم و همان طور كه خورشيد مي درخشيد، قلب و الماس در دانه هاي بي شمار آب متلاشي مي شد.
بسيار از من مي پرسند چه كسي بيشترين تاثير را بر من گذاشته و چه چيز بيشترين ستايشم را بر انگيخته و من آن گاه، كافكا و لوئيس كارول يعني چشم انداز دهشتزا و كاخ پايان ناپذير، و گراثيان و داستايوفسكي، يعني سرحدهاي جهان و روياي ملعون را از ياد مي برم، مي گويم:آن كس كه تنها دست هاي او بر پاهاي بچه گانه ام به يادم مانده: پدرم.
ساليان سال اسپانيا را در جستجوي نامه ها، پرده ها و نقاشي هاي او زير پا گذاشتم. پدرم نقاشي مي كرد و هر يك از اثرهاي او گذر صد هزار اسب گريان را از جهان سكوت و فرياد ، در من بيدار مي كند در مليا جنگ داخلي در 17 ژوئيه آغاز شد و پدرم- فرناندو آرابال روئيث- دو ساعت بعد در خانه خود دستگير و به جرم"شورش نظامي"محكوم به مرگ شد. گاهي، چون به او مي انديشم، نارنج و آسمان، پژواك و موسيقي، جامه يي از كتان و ارغوان به تن مي پوشند.
پس از نه ماه، مجازات او به سي سال و يك روز زندان تغيير يافت. ولي من تنها از او دستهايش را بر پاهاي بچه گانه ام كه در ماسه هاي كرانه مليا چال شده بود به ياد مي آورم. و چون نامش را مي خوانم ، نردبام هاي آهني و بالدار سكوت مي كنداو زندان هاي مليا، ثئوتا، ثيوداد رودريگو و بورگوس را پشت سر گذاشت. در ثئوتا سعي كرد با بريدن رگ هايش خودكشي كند و من امروز هنوز ريزش خون نمناك او را بر پشت برهنه خود احساس مي كنم.
زنده باد مرگ - رمان كوتاه - فرناندو آرابال نويسنده اسپانيايي - نشر فردا - م كاشيگر

۱۵ تیر ۱۳۸۷

شكار انسان

هتاكي، چرك نويسي و فحش هاي آبدار ژوئائو اوبالدو ريبيرو تا چه اندازه باعث جذابيت هاي "شكار انسان" مي شود، بماند. فحش ها و بد دهني هايي كه براي مخاطب چاره اي جز خنديدن باقي نمي گذارد. چيزي كه مي خواهم بگويم تقريبا هيچ ربط مستقيمي به موضوع ندارد و خودم هم نمي دانم چرا و چه چيزي باعث مي شود كه با خواندن اين فحش نامه به جريان هاي روشنفكري و نيمه روشنفكري فكر كنم! موضوع برايم حسي است يعني احساس مي كنم بايد بين فحش دادن و روشنفكر بودن نوعي رابطه مرموز و تنگاتنگ وجود داشته باشد. خوب اگر چنين نظريه اي درست باشد قطعا ريبيرو روشنفكرترين انسان همه اعصار خواهد بود:
هر جا باشين مي كشيم تون بيرون. مملكت تو نمي ذاريم تو چنگ شما آشغال كله ها بيفته كه گه آتيش مي زنين، نمك رو مزرعه ها مي پاشين. شبا اين ور و اون ور آدم مي فرستيم. آره، مي گيم كار دمكراتاس، كار ملي گراهاس، كار سوسياليستاس.كاري مي كنم زمينو گاز بگيري، مث زن ها جيغ بكشي. براي اين كار بايد عصباني بشم، بايد از كوره در برم. من كه مي گم اين آشغال كله داره يه فكرايي مي كنه. داره تو اتاق قدم مي زنه. يعني مي خوام بگم نبايد اين نفله ي الدنگو سالم تحويل بديم. نستور يه انباري داره كه توش تا بخواي ميله داغ زني هس. مي گم چطوره يكي از خرسك هاشو جزغاله كنيم؟ جايي كه پيدا نيس، كسي هم حرفي زد، بويي برد مي گيم از اولش نداشته، همين. خيال نمي كنم كار مشكلي باشه. ميله رو داغ مي كنيم مي ذاريم بش بعد ور مي داريم، بوي گوشت جزغاله شده هوا مي ره، همين، تموم شد و رفت. اين كار لازمه چون از طرف انقدر خون مي ره كه ريغ رحمتو سر مي كشه
اما شروع باشكوه رمان! سفليس اين جوري ديگه. هميشه در حركته. اگه به حال خودش بذارينش فرياد آدمو به آسمون مي رسونه و هزار جور درد بي درمون ديگه به جون آدم ميندازه
شكار انسان - ژوئائو اوبالدو ريبيرو - نشرنگاه - احمد گلشيري

۰۹ تیر ۱۳۸۷

يك نوع مردن

اگر در حال مطالعه ادبيات آمريكاي لاتين هستيد پيشنهاد مي كنم رمان"روزي از روزهاي زندگي" مانليو آرگه تا را با " يك نوع مردن" ماريو مونته فورته تولدو، با هم بخوانيد. دو اثر با دو رويكرد و ايدئولوژي متفاوت از جريان انقلاب هاي كمونيستي و توده اي در السالوادور و گواتمالا. سبك وسياق هر دو نويسنده تقريبا شبيه به هم است اما نگرش ها دقيقا در دو جبهه رو به روي هم. آرگه تا- رييس كتابخانه ملي السالوادور- مستقيما ليبراليسم امريكايي و ديكتاتورهاي دست نشانده را مورد حمله قرار مي دهد و راه نجات را در حركت هاي توده اي مي بيند. جالب آنكه توده و تفكر توده اي كه او ترسيم مي كند به نوعي با كليسا نيز آميخته شده و ناخودآگاه ما را به ياد كمونيسم نوع ايراني مي اندازد. چنانكه شورش هاي مردمي اغلب از كليسا سازمان دهي مي شود. از سوي ديگر تولدو به تفكر توده اي حمله ور مي شود و چهره اي طنزآلود و كاريكاتوري از آن در برابر چشم خواننده مي گذارد:
رفيق روئه دا مسئول انجمن كارگري روستا تصميم مي گيرد مشكل آب روستايي ها را حل كند. در اين روستا پيرزني از طبقه بورژوا زندگي مي كند كه دهقانان زمين هاي كشاورزي او را از چنگش درآورده اند اما حالا آبي براي كاشتن نيست. آب در انحصار پير زن و زمين در انحصار روستايي هاست. رفيق روئه دا به عنوان آخرين راه حل مجبور به سازش مي شود، بخشي از زمين ها را در بهاي آب براي كشاورزان پس مي دهد، گزارش به حزب مي رسد و دفتر مركزي حزب، پرالتا را براي محاكمه او به روستا مي فرستد، حالا پرالتا شب ها مجبور است در خانه روئه دا سر كند و روزها به محاكمه او بپردازد. او براي اين محاكمه سخت چنانچه عبرت روستائيان شود از خود روئه دا هم كمك مي گيرد:" نه بايد فكر ديگري بكنيم پيشنهاد اعدام خوب نيست از تو يك قهرمان مي سازد. فكر ديگري نداري؟"
يكي از تلخ ترين لحظه هاي رمان لحظه اي است كه زن روئه دا به شوي اش مي گويد كه نماينده حزب را در جريان همه جزئيات قرار دهد اينكه آنها سال ها پيش به شكلي اتفاقي "در كليسا عقد كرده اند". تا زن و شوهري كه پيوندهاي آنها فراتر از عشق و دوست داشتن و ازدواج است اينگونه در مقابل ايدئولوژي حزب مسخ شدگي خود را به نمايش بگذارند:
"زن توضيح داد:
چند سال پيش بود. در شمال، در كوهستان بوديم. به كليسايي رسيديم، كليسايي زيبا بود، محقر و گل هاي زيبايي جلوي درش بود. تصميم گرفتيم وارد شويم. چون هيچ كدام بلد نبوديم دعا بخوانيم همان طور كه نشسته بوديم به شمع ها و مجسمه ها نگاه مي كرديم. راستش براي اينكه استراحتي كرده باشيم. كشيشي بيرون آمد. پيرمرد چاقي بود. بعد دو كودك وردستش آمدند و كشيش ما را براي هم عقد كرد. بعدش هم رفتيم. فقط همين بود.
روئه دا خيلي جدي گفت:
درست است رفيق. در اين مورد هم بايد قضاوت شود، چون ممكن است اقدامي ... انحرافي باشد.
پرالتا احساس كرد كه يك طرف صورتش آتش گرفته. فقط يك گونه اش، مثل اينكه به صورتش سيلي زده باشند."
نشر ثالث – ترجمه قاسم صنعوي

۰۴ تیر ۱۳۸۷

ساندويچ كتاب

امروز بعد مدت ها يك رمان ايراني خواندم كه قرار است به زودي از طرف نشر چشمه چاپ شود. نويسنده كتاب كه از دوستان خوب من است لطف كرده بود و كتاب را پيش از چاپ برايم ايميل كرده بود كه بخوانم. هر وقت هم اجازه بدهد مفصل نقدش خواهم كرد. به هر حال اين رمان ايراني كمي حال و هوايم را عوض كرد اما خوشبختانه اتفاقات خوب امروز به همين جا ختم نشد. نيمه هاي كتاب بودم كه مي بايست به بانك مي رفتم و برمي گشتم تا با داوود پنهاني ناهار بخوريم. وقتي برگشتم، داوود قاشقش را پايين بالا مي انداخت و كتاب مي خواند. يك كتاب كوچك. آسپرين بچه. صفحه آخر بود. كتاب را زمين گذاشت و رفت كه دست و صورتش را آب بزند و تا برگردد من نيمه هاي داستان بودم:
- يه دقيقه بشين تموم كنم بعد بريم، 5 صفحه مونده!
بعد از ناهار رامتين شهبازي گفت مطلق داشتي كلاه گيس ناتاليا گينزبورگ رو مي خوندي، گفتم نه حافظه شكسپير بورخس 20 صفحه بود تموم شد چه ابتكار جالبي، كيف كردم مثل آسپرين بچه مي مونه، خوراك حب كردنه، فست فوده، پيتزا يه نفره... هنوز توي سرگيجه ي مردي بودم كه حافظه شكسپير در حافظه اش رسوخ مي كند و آهنگ هايي را سوت مي زند كه خودش هم نشنيده است. گفت پس بيا كلاه گيس رو هم بخون 23 صفحه اس يه منولوگه. بعد فهميدم نشر نيلا با اين ابتكار جالب يك سري كتاب كم حجم منتشر كرده كه راحت مي شود در يك وعده مترو سواري يكي دو جلد از آن ها را خواند. گفتم رامتين چند تا از اين آسپرين ها داري؟ گفت 40 تا!
خوب از قديم گفته اند: آدم خوش حساب شريك مال مردمه مگه نه؟