۲۰ بهمن ۱۳۸۷

آنقدر واقعي كه شبيه خيال

شبي ياد دارم كه چشمم نخفت
شنيدم كه پروانه با شمع گفت
درباره اين شعر در پست قبلي نوشتم. آخرين شعر از دفتر سوم بوستان، باب عشق و شور و مستي. چند روزي است كه به شكل روايت اين شعر و تكنيك عجيبي كه سعدي در آن به كار گرفته فكر مي كنم. حكايت از اين جا شروع مي شود كه سعدي در بستر دراز كشيده و خواب به چشمش نمي رود. بعد متوجه مي شود كه شمع و پروانه با هم دارند حرف مي زنند:
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
تا به اينجا مي بينيم كه سعدي همچنان در بستر دراز كشيده و به اين گفت و گو گوش مي دهد اما بعد سر و كله دو بيت عجيب پيدا مي شود كه ادامه گفت و گوي شمع و پروانه مي تواند باشد اما ادامه وضعيت سعدي نه:
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
حالا مثل تكنيك ديزالو در سينما با همان پديده اما در موقعيت ديگري رو به رو هستيم. ديگر شمع و پروانه در حضور سعدي ديالوگ ندارند بلكه آنها ميان انجمني نشسته اند و حرف مي زنند كه يكباره سر و كله زيبا روي پري چهره اي هم آن وسط پيدا مي شود و شمع را خاموش مي كند! عجيب تر آنكه وقتي شمع خاموش مي شود درست مثل كسي كه در حال جان كندن است، آخرين حرف ها را هم مي زند، انگار دوباره پري چهره غيبش مي زند:
همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
من فكر مي كنم تعارض دو صحنه ابتدايي و انتهايي شعر چيزي فراتر از تكنيك ديزالو باشد. اجازه دهيد دو مثال دم دستي بزنم يكي از موندو و ديگري از جزيره ناشناخته: لوكلزيو در موندو موقعيتي پيش مي آورد كه پس از به خواب رفتن موندو روي جاده شني و ادامه ماجرا، مرز رويا و واقعيت و خواب و بيداري، به هم مي ريزد به اين معني كه ما ديگر نمي دانيم آنچه پس از آن مي خوانيم خواب موندوست يا بيداري او. در جزيره ناشناخته هم زن و مرد روي عرشه كشتي به خواب مي روند. ساراماگو اندكي ما را به خواب آن دو دعوت مي كند و به همان شكل ماجرا تا به آخر ادامه مي يابد كه باز نمي دانيم هنوز در خوابيم يا واقعا صبح شده و كشتي به دريا زده است.
اولين تفاوت روايت سعدي با دو روايت لوكلزيو و ساراماگو در اين است كه اين دو نويسنده با مطرح كردن "خواب"، فضاي لغزنده بين رويا و واقعيت را به وجود مي آورند در حالي كه سعدي همان ابتدا مي گويد: خواب به چشمم نمي رفت. پس آنچه مي بينيم نه لغزش بين رويا و واقعيت بلكه شناور شدن ميان دو موقعيت متفاوت از واقعيت است كه برايند چنين تركيبي نيز" فرا واقعيت" و نه رويا مي تواند باشد.
كاري كه سعدي مي كند اندكي شبيه تكنيك سوررئاليست هاست و البته فراتر از آن. زيرا همان طور كه عرض كردم رويا و واقعيت را كنار هم قرار نمي دهد بلكه دو واقعيت ناسازه را كنار هم مي گذارد هرچند در اين شاكله كلي،خود را از عنصر رويا كه همان ديالوگ شمع و پروانه است نيز محروم نمي كند: ديالوگي رويايي در دو موقعيت واقعي ناسازه با چشماني باز و بيدار.
اگر مي خواهيد بپرسيد كه اساسا چه الزامي براي به هم ريختن مرز واقعيت و رويا يا پرداختن به فرا واقعيت، لااقل در آثار مدرن وجود دارد، بايد عرض كنم كه اين مسئله، مسئله اي پيچيده است كه نمي توان در يك پست وبلاگ به آن پرداخت مگر اينكه بخواهيم بخش هاي زيادي از موضوع را ناديده بگيريم و به سوتفاهم ها دامن بزنيم اما در همين حد مي توان گفت كه مطالعه آثار مدرن به ما مي گويد چنين دغدغه اي وجود دارد.
اما حكايت شمع و پروانه. سعدي چگونه ما را از موقعيتي واقعي به موقعيت واقعي ديگري منتقل مي كند بدون آنكه متوجه شويم؟ در موندو و جزيره ناشناخته با ساده ترين شيوه طرفيم يعني خواب، وقتي شخصيت داستاني به خواب مي رود، ديگر بيدار شدن يا ادامه خواب او هنر چنداني نمي خواهد اما كار سعدي كه بيدار است سخت تر خواهد بود. او بايد با حربه اي قوي تر ما را فريب بدهد و در جريان سيال فرا واقعيت بلغزاند. من فكر مي كنم سعدي ما را با خود قصه، فريب مي دهد و مهمتر از آن زبان. او برايمان حرف مي زند و با حكايتي شيرين ما را به خواب غفلت مي برد. او بيدار است و ما خوابيده ايم. وقتي از خواب بيدار مي شويم از ياد برده ايم كه سعدي تنها نشسته بود و خواب به چشمش نمي رفت، از خواب كه بيدار مي شويم مي بينيم ميان جمعي نشسته ايم كه پري چهره اي با كشتن شمع، وقت خواب و پراكنده شدن را علامت مي دهد. اين اتفاق فقط در آثار داستايوفسكي امكان تحقق دارد: آنقدر واقعي كه شبيه خيال باشد.

۱۷ بهمن ۱۳۸۷

ياد چراغ زنبوري بخير

يادم مي آيد بچه كه بودم، نقاره كوب - محله ما در بيجار- نه برق داشت نه آب لوله كشي. چاه بود و لامپا و انگليسي (فانوس) و چراغ زنبوري. خواهرم كه به دنيا آمد، من چهار سالم بود. آن شب همه محله چراغ زنبوري هاي شان را به خانه ما آوردند تا چشم هاي جي جي – ماماي مادرم – ببيند.
چراغ زنبوري مخصوص ميهمان بود، لامپا توي اتاق و انگليسي براي حياط. آخر شب كه ميهمان بلند مي شد برود، پدرم چراغ زنبوري را تلمبه مي زد، آنقدر كه صداي يك كندو زنبور مي داد بعد همه دنبال ميهمان مي رفتيم سر كوچه و برايش چراغ مي گرفتيم. گاهي با چراغ تا خانه اش مي رفتيم. بعدها فهميدم اين رسم بدرقه ميهمان بوده، پيش از آن كه تيرهاي چراغ برق سر كوچه ها سبز شوند.
اين بيت سعدي هميشه مرا به آن سال ها مي برد:
شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن
تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي
وقتي چراغ را سر كوچه خاموش مي كردي، همه همسايه ها مي فهميدند كه ميهماني در خانه داشته اي و رفته است. سعدي رندانه كلك مي زند تا همسايه هاي فضول نفهمند كسي در خانه اوست اما چه فايده:
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی
عجب حكايتي دارد سعدي با اين شمع. آن زمان ها كه هنوز تيرهاي چراغ برق عادت به سر كوچه ايستادن نداشتند، شمع و لامپا همه زندگي شبانه مردم بود. شمع را از موم عسل درست مي كردند و سعدي در دفتر سوم بوستان، فصل شور و عشق و مستي، چه داستان عاشقانه اي كه از زبان موم جدا افتاده از انگبين، نمي گويد:
چو شيريني ازمن به در مي رود
چو فرهادم آتش به سر مي رود
نيمه شب است و احتمالا پرت و پلا مي نويسم. حكايت شمع و پروانه را اينجا بخوانيد.

۱۰ بهمن ۱۳۸۷

سرگرمي ابدي

كالوينو در " چرا بايد كلاسيك ها را خواند" مي گويد:" همه نويسنده شده اند، ديگر خواننده نداريم!" خب متاسفانه من هم مجبورم دو ماه مانده به عيد را به جرگه نويسندگان بپيوندم. چندان حس خوشايندي نيست به ويژه وقتي كه نمي تواني به قول همشهري كالوينو، ايتالو اسووو، ادبيات را مثل پير مردها بخواني: براي سرگرمي، بدون احساس دويدن روي خط مسابقه، بدون نياز به خنزر پنزر و حتي بدون دغدغه فهميدن و ياد گرفتن. دلم براي كتاب هاي نخوانده تنگ مي شود. كتاب هايي كه پيش از مردن بايد خواند و خوشبختانه هميشه آنقدر كتاب نخوانده باقي مانده است كه نخواهي به زندگي ات خاتمه دهي. رسالت ادبيات چه چيزي مي تواند باشد جز آنكه آيزاك باشويس سينگر گفت:" سرگرمي ابدي". حالا كه قصه، قصه ي سرگرمي است، خجالت نكشيم. به قول كالوينو هركسي كه تمام كارهاي شكسپير را خوانده دستش را بالا ببرد يا زولا، بالزاك؟ بوستان. بوستان؟ چيزهاي بي سر و تهي را از بوستان توي كتاب هاي درسي خوانده ام، در دانشگاه هم مثل همه ي متون كلاسيك روخواني كرده ام. نه نشد. چرا بايد كلاسيك ها را خواند؟ و باز به قول كالوينو اصلا چرا نبايد كلاسيك ها را خواند!
در اين دو ماه لعنتي كه مجبورم نويسنده باشم، يعني يك كتاب نخوان حرفه اي، روزها به "نفت" فكر مي كنم و شب ها به "بوستان" گاهي هم برعكس. البته بعد از خوابيدن ايليا كه شب ها مسئوليت رتق و فتق امورش با من است. شب كه به خانه مي رسم آيدا و مادرش را از فرط خستگي به حالت اغما برده است. به ياد خزندگان ماقبل تاريخ لارنس مي افتم كه نيمه بي هوش گوشه اي مي نشينند و تا ابد پلك مي زنند. كوفته قلقلي امروز هفتاد روزه شد. دلخوشي بزرگي است وقتي ظهر زنگ مي زند و پشت گوشي قن و قون مي كند. عصباني كه باشد مي گويد "اينا" خوشحال كه باشد مي گويد "اونا" وقتي هم قاطي مي كند اينا و اونا و اوغنا و غيغنا. توله سگ! تفريح همكاران محترم هم اين است كه به قن و قون من گوش دهند و بخندند.
مي بينم ايتالو كالوينو كاملا حق داشت چون وقتي آدم كتاب نمي خواند، حرف هاي زيادي براي نوشتن دارد. از قن و قون بچه گرفته تا جامعه شناسي رفتار تهراني ها در مترو يا حتي حرف هاي مهمي درباره سياست. اين به انتخاب شما بستگي دارد كه بخواهيد خواننده باشيد يا نويسنده. من سرگرمي ابدي را برگزيده ام.
آه بله بوستان. تازه دارم كشفش مي كنم و تازه دارم مي فهمم "چرا بايد كلاسيك ها را خواند" كتابي كه در ليست صد اثر برتر ادبيات جهان به انتخاب نويسندگان صاحب نام در نظر سنجي گاردين چون آفتابي مي درخشد. در اين كه رمان نداريم حرفي نيست اما براي دوره رمانس، همين سه اثر، تاريخ بشر را كفايت مي كند: هزار و يك شب، خمسه و بوستان. از بوستان خواهم نوشت.

۰۲ بهمن ۱۳۸۷

پدران و پسران

كريم مجتهدي نويسنده "آثار و افكار داستايوفسكي" معتقد است داستايوفسكي "برادران كارامازوف" را در مقابل "پدران و پسران" تورگنيف نوشت. نويسنده اي كه از نظر وي بيش از حد غرب زده است.
ايوان سرگيويچ تورگنيف در ژانويه 1818 در ولايت آريول روسيه به دنيا آمد. پدر او سر گي ايوانويچ از خانواده هاي بسيار قديمي و اصيل روسيه محسوب مي شد اما شخصا چندان ثروتي نداشت ولي مادر ايوان كه زني بسيار مستبد و سنگ دل بود از خانواده متوسط اشرافي و بسيار ثروتمندي بود.
خاطره زندگي و تجربيات كودكي در روح حساس و پر شور ايوان اثري محو نشدني باقي گذاشت و بعدها هم سر چشمه الهام نوشته هاي وي شد. او نه تنها عشق به طبيعت آرام و مه آلود دهات روسيه را براي هميشه در دل خود حفظ كرد و مناظر زيباي ان را مثل نقاشي زبردست در حكايات و رمان هاي خويش به رنگ هاي مختلفي جلوه گر ساخت، بلكه در بسياري از داستان هاي خود از شخصيت خارق العاده مادش هم استفاده كرد و استبداد بي نهايت او را در كمال خلوص و مهارت توصيف و منعكس ساخت.
در سال 1833 وي با تخيلي قوي و علاقمند به ادبيات وارد دانشگاه مسكو شد. پس از يك سال تحصيل در اين دانشگاه و فعاليت سياسي در زمينه حمايت از حكومت جمهوري به دانشگاه پترزبورگ انتقال يافت چرا كه دانشگاه مسكو شديدا بوسيله دولت مركزي مراقبت و با فعالان سياسي برخورد مي شد.
در سال 1836 پس از اتمام دانشكدده ادبيات پترزبورگ، بنا به تشويق مادرش به برلن رفت و به تحصيل هگل كه در آن زمان شهرت زيادي داشت مشغول شد.
ايوان قد بلند بود و هيكلي چون پهلوانان داشت كه از پدر به ارث برده بود اما بسيار دل نازك و سست اراده تا حدي كه مدام عاشق مي شد و در عين حال نمي توانست ازدواج كند. مادر ايوان هم او را در ماجراهاي عاشقانه اش ياري مي داد و به كار نكردن و مجرد ماندن تشويق مي كرد كه البته همين طور هم شد. او تا پايان عمر نه كار كرد و نه تن به ازداوج داد.
تورگنيف پاريس را براي زندگي و نوشتن انتخاب كرد و آنجا با ژرژ ساند، گوستاوفلوبر، گنكور، موپاسان، آلفونس دوده و بسياري جلسات ادبي شكل داد و خيلي زود به جايگاه استادي رسيد. چنانچه فلوبر كه خود استاد موپاسان است بارها از وي به استادي نام مي برد.
ايوان تورگنيف روز سوم سپتامبر 1883 در اثر عارضه قلبي كه سه سال او را رنج داد در منزل معشوقه اش شاهزاده پولين جان سپرد.
جسد وي با احترام به روسيه حمل شد. هنگام مراسم خاك سپاري او در روسيه و نيز وداع با پيكرش در پاريس چنان جمعيتي شركت كردند كه بنا بر قول مورخين هيچگاه نظير نداشته است: مراسمي باشكوه تر از خاكسپاري پوشكين و ويكتور هوگو.
و سخن آخر اينكه خاك بر سرمن كه تا كنون "پدران و پسران" اين نويسنده بزرگ را نخوانده بودم. رماني كه طعم ادبيات روسيه و فرانسه را با هم دارد. اين اثر اولين بار سال 1334 در ايران ترجمه و چاپ شده است.
پدران و پسران – تورگنيف – مهري آهي – چاپ ششم 1375 – شركت انتشارات علمي و فرهنگي