شايد همان طور كه من در فكر او بودم او هم در فكر من بود و در سالن در كنار خانم دانورز مرا نگاه مي كرد. وقتي براي نوشتن نامه پشت ميز تحريرش مي نشستم شايد او نيز كنار من مي نشست. آن روز باراني او را پوشيدم و از دستمال او استفاده كردم، احتمالا او هم آنجا كنارم بود. جاسپر سگ او بود، ولي اكنون جلوي پاي من مي دويد. رزها به او تعلق داشتند، اما حالا من آنها را مي چيدم. آيا به همان اندازه كه من از او متنفر بودم او هم از من بي زار بود؟ آيا مي خواهد دوباره با ماكسيم در اين خانه تنها باشد؟ من مي توانم با زنده ها مبارزه كنم اما با مرده ها نمي توانم.
ربه كا - دافنه دوموريه - نازگل نيكويي - نشر مهتاب
