۰۸ مرداد ۱۳۸۶

دانته آليگيه ري و اورهان پاموك

پاموك در " زندگي نو" يا" حيات نو" گفته است كتاب هايي كه در پي هم مي خوانم در سرم گفت و گو مي كنند. درست مي گويد چون حالا در سر من هم كه اول پاموك و بعد دانته را مي خوانم گفت و گويي برپاست. گفت و گويي در دو سوي امپراتوري رم از فلورانس تا قسطنطنيه. بايد بيشتر صبر كنم تا ابعاد اين مكالمه برايم روشن شود
دانته كتابي دارد به نام "زندگي نو" كه پاموك نام رمان پر آوازه خود را – يني حايات- از آن گرفته است اما اين تمامي ديالوگ پاموك و دانته نيست آليگيه ري كمدي الهي اش را به سفارش كليساي كاتوليك مي نويسد و لابد پاموك نيز چنين رسالتي در خود احساس كرده است كه دست به خلق قلعه سفيد مي زند. پاموك در قلعه سفيد نجوم داني ونيزي – شايد دانته باشد - را به ما معرفي مي كند كه به عنوان اسير به دربار عثماني مي آيد او موظف مي شود دانش خود را در طب، نجوم و... به مردي كه از نظر قيافه كاملا شبيه اوست بياموزد، البته اين رمان ناخودآگاه مرد تكثير شده ساراماگو را نيز به ذهن مي آورد كه قسمت هايي از آن هم كپي برابر اصل است اما آنچه كه پاموك مي خواهد در اين رمان تاريخي – تخيلي بگويد همان سفارشي است كه دانته از سوي كليساي كاتوليك بر عهده گرفته است. نا گفته نماند كه خود دانته اگر ازسه منبع در سرودن كمدي الهي الهام گرفته باشد يعني انه ئيد ويرژيل، آموخته هاي كليسا و رساله معراجيه كه به نام روياهاي محمد دو قرن پيش از ورد قرآن به اروپا ترجمه و در اختيار دانته بوده، يك سوم و اساسا بخش مهم فضاي ذهني اش را با يك منبع اسلامي رنگ مي زند
ادامه

۰۷ مرداد ۱۳۸۶

جاي همه شما خالي

در جنگل هاي جواهر ده بود يا نمك آبرود كه از راه راست خارج شدم و از سوراخ جهنم پايين رفتم. شبح دانته و ويرژيل به دادم رسيد.گفتند بايد ازگدازه هاي درون بگذري از مخروطي در نيم كره شمالي با دوايري تو در تو كه در انتها و در قعر دوزخ ، جايي كه نوميدي مستولي شد از غاري ديگر در نيم كره جنوبي بيرون خواهيم آمد و از كوه برزخ تا باغ عدن بالا خواهيم رفت. در دوزخ همه جمع بودند، ابن سينا، ارسطو، فارابي، مي گفتند پيش از اين كسي آمده بود تا شفاعت نوح و موسي را بكند. ارواحي ديدم كه پانصد سال بيشتر بود بر شكم خوابيده بودند، ارواحي در گنداب و زير باران سياه جهنمي، ارواحي سرگردان در توفان، مردگاني خوابيده در گورهاي سرخ و گداخته، ارواحي شرور كه بدن هاي خويش تكه تكه مي كردند و نيمي از تن را در مقابل سگ سه سر دوزخي محافظ نيمي ديگر مي كردند. ارواحي كه صخره هاي بزرگ را مي غلتنداند و دوباره باز مي گشتند. از مردابي پر از دست ها و سرها و پاهاي تكه تكه گذشتيم و آن سوي ساحل در انتظار كشتيي مانديم كه از بندر فلورانس ارواح را به برزخ مي آورد. كشتي بادبان نداشت و بال هاي فرشته به پيشش مي راند
دانته بدبختم كرد

يادت به خير كافه تيتر

موضوع ساده تر از اين حرف هاست: ادبياتي است كه نمي فهميم، زباني است كه رمز گشايي از كدهايش را بلد نيستيم، فرم و فضايي است كه برايمان عجيب است، آداب معاشرت در آن اذيتمان مي كند دوست داريم مثل كفتر جلد زودتر برگرديم لب بام گلي مان و دلي دلي كنيم। روزنامه اي است كه عادت و امنيت بصري مان را به هم مي ريزد، شعر نوي است كه از به هم خوردن مصراع هايش هراسانيم، احساس مي كنيم مشكوك است، تا به حال چنين نت هايي را نشنيده ايم، شايد نت ها را شيطاني سروده باشد! شايد
يك روز سر كلاس مثنوي، استاد پابلو نرودا را دستم ديد و پيش گويي كرد كه من به زودي خودكشي خواهم كرد. دنياي او را مثنويي ساخته بود كه من پيش از رفتن به دانشگاه دوره اش كرده بودم. دلم برايش سوخت. بلافاصله ذهنم تمام عناصر محدودي را كه ذهن او ميان شان لينك برقرار كرده بود را درنورديد. مي دانستم از كسي شنيده كه صادق هدايت خودكشي كرده و داستان هايش مايوس كننده است و احتمالا شنيده بود كه هدايت مثل يك اجنبي به ادبيات كلاسيك ما پشت كرده و در دامان ادبيات غرب در افتاده است. مي دانستم شنيده كه بعد از جنگ دوم جهاني تمامي فيلسوف ها و شاعران غرب مايوس شده اند و خيلي ها خود كشي كرده اند. نام پابلو نرودا را هم براي اولين بار از روي كتابي كه در دست من بود مي شنيد، نمي دانست چقدر خلاقيت مي خواهد كه از صادق هدايت يكبار ذهنت به پابلو نرودا برسد، ذهنت اين همه فاصله را با تهي و از هيچ طي كند. راهي هم جز اين نتيجه برايش نمانده بود كه من روزي خودكشي خواهم كرد. اما هنوز سالم و سرحالم
بنده خدا نمي دانست از مثنوي چيزي نمي فهمد چون نشنيده بود كه ويكتور شكلوفسكي مي گويد"آنهايي كه در ساحل زندگي مي كنند، صداي امواج را نمي شنوند." نمي دانست صادق هدايت به بچه هاي محل پول مي داد تا برايش ضرب المثل فارسي جمع كنند. نمي دانست. نمي دانست. چرا نمي دانست چون خيلي از مثنوي مي دانست. همين دانايي از مثنوي كار دستش داده بود، قدرت حركتش را گرفته بود. ديگر چيزي از مثنوي هم نمي فهميد. حجاب خودش شده بود. بايد از دست دانايي راحت شد تا فهميد تا نفوذ كرد. دارم "معنا و اسطوره " لوي استروس را مي خوانم دلم نمي آيد به اين گفته شاهكارش اشا ره نكنم
من هر ماه مجله scientific American را از سطر اول تا آخرش مي خوانم هرچند خيلي از مطالبش را نمي فهمم
استروس اين انسان شناس بزرگ مي خواهد بگويد قرار بر اين نيست كه آدم همه چيز را بفهمد و از آن مهم تر قرار نيست انسان از چيزي كه نمي فهمد دوري كند

راز جاودانگي را به كسي نگو

گيلگمش در جست و جوي زندگي جاويد به دنبال " اوتناپيشتيم" (نوح) وقتي به باغ خدايان مي رسد، "سابيتو" الهه دربان اين باغ او را نصيحت مي كند. شايد اين جملات اولين واژه هايي باشند كه تفكر اپيكوريسم را تا اين اندازه زيبا بيان كرده اند
"گيلگمش كجا مي روي؟ زندگي كه تو مي جويي، نخواهي يافت. چون خدايان آدميان را آفريدند، مرگ را نصيب آدميان كردند، زندگي را براي خود نگه داشتند. از اين رو گيلگمش، بنوش و بخور، تن خود را بينبار، شب و روز شاد باش! هر روزي را جشن شادي بگير! شب و روز با چنگ و ني و رقص شاد باش! جامه هاي پاك بپوش، سر خود را با روغن بينداي، تن را در آب تازه صفا بده! از ديدار فرزنداني كه دست تو را مي گيرند لذت ببر! در آغوش زنان شاد باش! از اين رو به به اوروك برگرد، به شهر خود" گيلگمش گوش نمي دهد به جزيره دور مي رود كه نوح آنجاست . نوح برايش قصه توفان بزرگ را تعريف مي كند و راز جاودانگي را كه در عصاره بوته خاري در كف درياست. گيلگمش سنگ ها را به پاي خود مي بندد و در آب مي پرد. بوته را برمي دارد و راهي شهرش مي شود. در راه هوس شنا و شست و شوي بدن به سرش مي زند خار را به كناري مي گذارد و در آب مي پرد. ماري داروي حيات را مي بلعد و در دم پوست مي اندازد و جوان مي شود. گيلگمش ناله كنان به شهر باز مي گردد
اما چه فرقی می کرد پیش از یافتن بر می گشت؟ این جمله را بسیاری پاسخ داده اند
هایدگر در"باریکه راه مزرعه" بخش نخست کتاب" مفهوم زمان" این طور پاسخ می دهد
"سرخوشی آگاهانه دروازه ای است به جاودانگی. درهایش بر آن پاشنه هایی می چرخد که روزگاری از رازهای دازاین در آهنگرخانه ای خبره تفته و پرداخته شده اند." گیلگمش باید این باریکه راه را می رفت و بر می گشت. پیدا می کرد و گم می کرد تا پیدا کرده باشد