۰۷ شهریور ۱۳۸۸

چند كتاب خوب

موسسه ايران به تازگي مجموعه اي 8 جلدي با عنوان "با چشم باز" منتشر كرده كه گذشته از برخي اشكالات تكنيكي و ويرايشي، اطلاعات مختصر و مفيدي از مهمترين حوادث سال هاي پس از انقلاب همچون مك فارلين، كودتاي نوژه، طبس و... را در اختيار خواننده قرار مي دهد. هر يك از كتاب هاي كم حجم اين مجموعه حدود 50 صفحه است كه در دو وعده مترو سواري مي توان خواند. من مك فارلين و كودتاي نوژه را بيش از بقيه پسنديدم اگرچه مجبور بودم مدام در ذهنم متن را از لباس شعارها و كلي بافي هاي يك جانبه برهنه كنم تا بدن لخت و عور ماجرا را ببينم.

۰۵ شهریور ۱۳۸۸

از مثل های سلیمان

عهد قدیم – کتاب امثال(مثل های حضرت سلیمان): "در دنیا چهار چیز مثل زالوست که هرچه می خورد سیر نمی شود: دنیای مردگان، رحم نازا، زمین بی آب، آتش مشتعل.
چهار چیز برای من بسیار عجیبند و من آنها را نمی فهمم: پرواز عقاب در آسمان، خزیدن مار روی صخره، عبور کشتی از دریا و عشق میان زن و مرد. زن بدکاره زنا می کند و با بی شرمی می گوید:"گناهی نکرده ام!"
چهار چیز است که زمین تاب تحملش را ندارد و از شنیدنش می لرزد: برده ای که پادشاه شود، احمقی که سیر و توانگر گردد، زن بداخلاقی که شوهر کرده باشد، کنیزی که جای بانوی خود را بگیرد.
در زمین چهار موجود کوچک و دانا وجود دارد: مورچه ها که ضعیف هستند ولی برای زمستان خوراک ذخیره می کنند، گورکن ها که ناتوانند اما در میان صخره ها برای خود لانه می سازند، ملخ ها که رهبری ندارند ولی در دسته های منظم حرکت می کنند و مارمولک ها که می توان آنها را در دست گرفت اما حتی به کاخ پادشاهان نیز راه می یابند.
چهار موجود هستند که راه رفتن شان باوقار است: شیر که سلطان حیوانات است و از هیچ چیز نمی ترسد، طاووس، بز نر و پادشاهی که سپاهیانش همراه او هستند.
اگر از روی حماقت مغرور شده ای و اگر نقشه های پلید در سر پرورانده ای، به خود بیا و از این کارت دست بکش؛ از زدن شیر، کره به دست می آید و از ضربه زدن به دماغ خون جاری می شود و از برانگیختن خشم، نزاع درمی گیرد."
پانوشت: سلیمان، پس از شائول و داود سومین پادشاه بنی اسرائیل است. خداوند پس از مرگ موسی و دستیارش یوشع پیامبر که در کوه سینا 40 روز با وی بود تا خداوند 10 فرمان را روی دو کتیبه سنگی بنویسد، 350 سال پیامبری برای این قوم نفرستاد و هرگاه که بنی اسرائیل گمراه شد، یک داور برگزید که مجموع این داورها 12تن بودند. یکی از این داوران سامسون است که ماجرای او با دلیله خواندنی است. پس از 350 سال که سموئیل پیامبر قوم شد، بنی اسرائیل نزد او آمدند و گفتند که برای ما پادشاهی برگزین. خداوند به سموئیل گفت این قوم دیگر نمی خواهند که من پادشاه شان باشم پس خودت برای آنها پادشاهی انتخاب کن. سموئیل میان 12 قوم بنی اسرائیل(هر قوم ادامه یکی از 12 فرزند یعقوب یا اسرائیل است و موسی از قوم لاوی فرزند ارشد یعقوب است که 450 سال پس از یوسف در مصر ظهور کرد تا بنی اسرائیل را که برده شده بودند برهاند و به سرزمین موعود ببرد.) قرعه کشید تا قرعه به نام قوم بنیامین افتاد بعد میان خاندان های این طایفه یک خاندان بیرون آمد و از میان پسران آن خاندان شائول به قید قرعه پادشاه شد.
شائول که خداوند دوستش نداشت و او ترویج بت پرستی می کرد، بیمار شد و طبیبان پیشنهاد دادند پسر چنگ نوازی به نام داود برای او چنگ بنوازد تا آرام گیرد و به این ترتیب پادشاه برگزیده خداوند به قصر راه یافت و با شائول دوست شد. سموئیل به فرمان خداوند، مخفیانه او را برای پادشاهی تدهین کرد و پس از کشته شدن شائول و فرزندانش در جنگ با فلسطینی ها که آن زمان بت پرست بودند، داود رسما به سلطنت رسید.
روزی داود روی بام کاخ خود رفت و زنی زیبا را دید که حمام می کند(لطفا توجه کنید به داستان نورالسنا و حسن بصری در هزار و یک شب). او را به کاخ فراخواند و با وی همبستر شد. بعد وقتی فهمید بتشبع یعنی همان زن زیبا شوی دارد و شویش از افسران خود اوست، به مافوقش دستور داد او را به خط مقدم نبرد بفرستند تا کشته شود. آن افسر بیچاره کشته شد و داود بتشبع را به زنی گرفت اما خداوند به خاطر گناه داود فرزند نامشروع بتشبع را کشت. پس از آن بتشبع دوباره حامله شد و نام پسرش را سلیمان گذاشتند.
روزی داود به خداوند گفت: این انصاف نیست که من در کاخ زندگی کنم و تو در خیمه ای محقر، اجازه بده برایت خانه ای بسازم!
زمان حضرت موسی خداوند به وی دستور داده بود خیمه ای برای عبات درست کند و 10 فرمان را هم در صندوقی به نام صندوق عهد در آن نگهدارد و هر جا که برای جنگ می روند، صندوق و خیمه را پیشاپیش حرکت دهد.
خداوند به داود اجازه نداد برایش خانه ای بسازد و گفت نگران من نباش پسرت سلیمان برای من هم خانه ای می سازد. سلیمان پس از آنکه پادشاه شد، 13 سال هزاران کارگر و مهندس را به کار گرفت تا خانه ای برای خدا ساخت و صندوق عهد را در اتاق انتهایی که قدس الاقداس نامیده بود، گذاشت. کار که تمام شد، خداوند به شکل ابری تیره وارد معبد شد و همه جا را پر کرد طوری که کاهنان نتوانستند در داخل بمانند و بیرون آمدند.
پی نوشت دوست ندارد تمام شود: خلاصه اینکه سلیمان در اولین روزهای پادشاهی اش خدا را در خواب دید و به او گفت من مثل پدرم تدبیر ندارم و با این قوم بزرگ چه کنم؟خدایا تو خودت راهش را به من نشان بده. خداوند از این حرف سلیمان خوشش آمد و گفت تو از من نه قدرت خواستی، نه ثروت، نه دفع دشمن و... پس من به خاطر این حرفت به تو حکمتی می دهم که بروی و خوش باشی. او در طول عمرش سه هزار مثل گفت که چند تای آنها را در بالا خواندید و همین طور هزار و پنج ترانه هم نوشت اما در آخر عمر خود ایمانش را از دست داد و به حرف خداوند که گفته بود از زنان بی ایمان برای خود انتخاب نکن تا تو را به بت پرستی نکشند، گوش نکرد و 700 زن بت پرست و 300 کنیز گرفت که او را به بت پرستی کشاندند و در حالی که ایمانش را به خدا از دست داده بود مرد.
پس از سلیمان میان قوم یهود که از فرزندان یهودا بودند و موسی اورشلیم را به آنها بخشیده بود، با بقیه اقوام بنی اسرائیل اختلاف افتاد و از آن پس آنها دو پادشاه برای خود انتخاب کردند. آخرین پادشاه بنی اسرائیل هوشع است که شلمناسر پادشاه آشور او را به بند کشید و همه قوم او را به بردگی برد و برخی از اسیران را هم در شهرهای سرزمین ماد جای داد. پادشاهی یهود که در ساحل غربی رود اردن بود، کمی دیر تر به پایان رسید ولی این سلسله نیز بالاخره توسط نبوکد نصر، پادشاه بابل از هم پاشید. نبوکد نصر هزاران نفر از سران اورشلیم را به بابل تبعید کرد و تنها بیماران و فقیران را باقی گذاشت.
پس از آن خداوند 70 سال به آن سرزمین استراحت داد تا از ناپاکی ها پاک شود. جالب است که بدانید خانه خدا هم در حمله نبوکد نصر کاملا درهم کوبیده شد و همه اموال آن به غارت رفت و ویرانه ای از آن باقی ماند.
در سال 539 پیش از میلاد، کورش کبیر بابل را با خاک یکسان و اسیران را آزاد کرد و در سال 586 پیش از میلاد ارمیای پیامبر از وی خواست دستور بازگشت یهودیان و بازسازی خانه خدا را بدهد و کورش نیز چنین کرد.

۲۵ مرداد ۱۳۸۸

قصه ابر و آتش

كتاب مقدس، عهد عتيق، كتاب خروج، باب ابر و آتش و عبور از درياي سرخ: سرانجام فرعون به قوم اسرائيل اجازه داد تا از مصر بيرون روند... پس قوم اسرائيل سوكوت را ترك كرده، در ايتام كه در حاشيه صحرا بود، خيمه زدند. در اين سفر، خداوند ايشان را در روز به وسيله ستوني از ابر و در شب به وسيله ستوني از آتش هدايت مي كرد... خداوند به موسي فرمود:" به قوم من بگو كه به سوي فم الحيروت كه در ميان مجدل و درياي سرخ و مقابل بعل صفون است برگردند و در كنار درياي سرخ خيمه بزنند. فرعون گمان خواهد كرد كه چون روبروي شما دريا و پشت سر شما بيابان است، شما در ميان دريا و صحرا در دام افتاده ايد، و من دل فرعون را سخت مي سازم تا شما را تعقيب كند. اين باعث مي شود كه من بار ديگر قدرت و بزرگي خود را به او و تمام لشكرش ثابت كنم تا مصري ها بدانند كه من خداوند هستم." پس بني اسرائيل در همان جا كه خداوند نشان داده بود خيمه زدند.
وقتي به فرعون خبر رسيد كه اسرائيلي ها از مصر فرار كرده اند، او و درباريانش پشيمان شده، گفتند:" اين چه كاري بود كه ما كرديم؟ براي چه به بردگان خود اجازه داديم از اينجا دور شوند؟" پس پادشاه مصر عرابه خود را آماده كرده، سپاه خود را بسيج نمود. سپس با ششصد عرابه مخصوص خود و نيز تمام عرابه هاي مصر كه بوسيله سرداران رانده مي شد، رهسپار گرديد. خداوند دل فرعون را سخت كرد و او به تعقيب قوم اسرائيل كه با سربلندي از مصر بيرون رفتند، پرداخت. تمام لشكر مصر با عرابه هاي جنگي و دسته هاي سواره و پياده، قوم اسرائيل را تعقيب كردند.
قوم اسرائيل در كنار دريا، نزديك فم الحيروت مقابل بعل صفون خيمه زده بودند كه لشكر مصر به آنها رسيد.
وقتي قوم اسرائيل از دور مصري ها را ديدند كه به آنان نزديك مي شوند، دچار وحشت شدند و از خداوند كمك خواستند. آنها به موسي گفتند:" چرا ما را به اين بيابان كشاندي؟ مگر در مصر قبر نبود كه ما را آوردي در اين بيابان بميريم؟ چرا ما را مجبور كردي از مصر بيرون بياييم؟ وقتي در مصر برده بوديم، آيا به تو نگفتيم كه ما را به حال خودمان واگذار؟ ما مي دانستيم كه برده ماندن در مصر بهتر از مردن در بيابان است."
ولي موسي جواب داد:" نترسيد! بايستيد و ببينيد چگونه خداوند امروز شما را نجات مي دهد. اين مصري ها را كه حالا مي بينيد، از اين پس ديگر هرگز نخواهيد ديد. آرام باشيد، زيرا خداوند براي شما خواهد جنگيد."
آنگاه خداوند به موسي فرمود:" ديگر دعا و التماس بس است. نزد قوم اسرائيل برو و بگو كه حركت كنند و پيش بروند. و تو عصاي خود را به طرف دريا دراز كن تا آب شكافته شود و قوم اسرائيل از راهي كه در وسط دريا پديد مي آيد، عبور كنند. ولي من دل مصري ها را سخت مي سازم تا در پي شما وارد راهي كه در دريا پديد آمده شوند. آنگاه مي بينيد كه من چگونه فرعون را با تمام سربازان و سواران و عرابه هاي جنگي اش شكست داده، جلال خود را ظاهر خواهم ساخت، و تمام مصري ها خواهند دانست كه من خداوند هستم."
آنگاه فرشته خدا كه پيشاپيش بني اسرائيل حركت مي كرد، آمد و در پشت سر آنها قرار گرفت. ستون ابر نيز به پشت سر آنها منتقل شد، به طوري كه مصري ها در تاريكي بودند و بني اسرائيل در روشنايي. پس مصري ها تمام شب نمي توانستند به اسرائيلي ها نزديك شوند.
سپس موسي عصاي خود را به طرف دريا دراز كرد و خداوند آب دريا را شكافت و از ميان آب راهي براي عبور بني اسرائيل آماده ساخت. تمام شب نيز از مشرق باد سختي وزيدن گرفت و اين راه را خشك كرد.
بنابراين، قوم اسرائيل از آن راه خشك در ميان دريا گذشتند در حالي كه آب دريا در دو طرف راه همچون ديواري بلند بر پا شده بود. در اين هنگام تمام سواران و اسب ها و عرابه هاي فرعون در پي قوم اسرائيل وارد دريا شدند. در سپيده دم، خداوند از ميان ابر و آتش بر لشكر مصر نظر انداخت و آنها را آشفته كرد. چرخ هاي همه عرابه ها از جا كنده شدند چنانكه به سختي مي توانستند حركت كنند. مصري ها فرياد برآوردند:"بياييد فرار كنيم، چون خداوند براي اسرائيلي ها با ما مي جنگد."
وقتي همه قوم اسرائيل به آن طرف دريا رسيدند خداوند به موسي فرمود:" بار ديگر دست خود را به طرف دريا دراز كن تا آب ها بر سر مصري ها و اسب ها و عرابه هاي شان فرو ريزند." موسي اين كار را كرد و سپيده دم آب دريا دوباره به حالت اول باز گشت. مصري ها كوشيدند فرار كنند، ولي خداوند همه آنها را در دريا غرق كرد. پس آب برگشت و تمام عرابه ها و سواران را فرو گرفت، به طوري كه از لشكر فرعون كه به تعقيب بني اسرائيل پرداخته بودند حتي يك نفر هم زنده نماند.

۲۰ مرداد ۱۳۸۸

پيرمرد و دريا

پيرمرد با خود گفت: نه من از پس او (ماهي بزرگي كه قلاب را بلعيده و قايق پيرمرد را به دنبال خود مي كشد) برمي آيم، نه او از پس من. تا او به اين روال مي رود همين است كه هست.
يك بار ايستاد و از پهلوي قايق به دريا شاشيد و ستاره ها را نگاه كرد و سمت سير خود را ديد زد. ريسمان از شانه اش به پايين يك راست مانند يك خط شب نماي روشن در آب مي تابيد. اكنون آهسته تر مي رفتند و روشنايي هاوانا چندان قوي نبود و او مي دانست كه جريان آب دارد آنها را به سمت شرق مي برد.
درست پيش از تاريكي از كنار جزيره بزرگي از گياه ساراگاسو گذشتند كه در موج مختصر بالا و پايين مي رفت. انگار كه دريا زير يك لحاف سبزرنگ دارد عشق بازي مي كند. پيرمرد نخست پيسو را ديد كه به هوا پريد (ماهي كوچكي كه براي رفع گرسنگي با قلاب ديگري گرفته و ريسمان ماهي بزرگ را همچنان در دست ديگر دارد.) و در واپسين پرتو خورشيد، طلايي طلايي بود و منحني شده بود و بالكهايش را تند به هم مي زد. پيسو از ترس مي پريد و معلق مي زد.
با خود گفت اگر آدم مجبور بود هر روز ماه را بكشد چه مي شد. ماه فرار مي كند. اما اگر آدم مجبور بود هر روز خورشيد را بكشد چي؟ با خود گفت جاي شكرش باقي است كه چنين نيست.
پيرمرد و دريا- ارنست همينگوي- نجف دريابندري- خوارزمي