۳۰ تیر ۱۳۸۹

نظام سلطاني

كاتوزيان، در تحليل چرايي و چگونگي حكومت صفويان و قجريان از الگوي "استبداد ايراني" نام مي برد. وي در بيان نكات اساسي اين نظريه مي نويسد:" در ايران فئوداليسم اروپايي هرگز پديد نيامد زيرا كه بخش بزرگي از زمين هاي زراعي مستقيما در مالكيت دولت بود و بخش ديگر به زمين داران واگذار مي شد و اين سبب شد كه طبقه اريستوكرات پديد نيايد و دولت نماينده و مقيد به رضايت چنين طبقه اي نباشد. درواقع دولت نماينده هيچ طبقه ديگري نبود... نويسنده كتاب اقتصاد سياسي ايران در مقابل اين سوال كه " چه شد چنين نظامي در ايران پديد آمد؟" مي نويسد:" فرضيه من به طور بسيار خلاصه اين است: ايران سرزمين پهناوري است كه جز در يكي دو گوشه آن، دچار كم آبي است، يعني عامل كمياب توليد، آب است نه زمين، در نتيجه آبادي هاي آن اولا مازاد توليد زيادي نداشتند و ثانيا از يكديگر دور افتاده بودند. به اين ترتيب جامعه، جامعه اي خشك و پراكنده بود و امكان نداشت كه بر اساس مالكيت يك يا چند آبادي قدرت هاي فئودالي مستقلي پديد آيند. از سوي ديگر يك نيروي نظامي متحرك مي توانست مازاد توليد بخش بزرگي از سرزمين را جمع كند و به دولت تبديل شود. اين نيروي نظامي متحرك را ايلات فراهم آوردند."
نظام سلطاني از ديدگاه انديشه سياسي شيعه ( دوره صفويه و قاجاريه) – سيد محسن طباطبايي فر – نشر ني

۰۷ خرداد ۱۳۸۹

مشترك گرامي تولدت مبارك

مشترك گرامي
تولدتان مبارك.
همراه اول، همراه لحظه هاي خوش شما.
امروز صبح با اين پيامك از خواب بيدار شدم؛ لحظه اي فكر كردم بايد جايي مثل پاريس يا لندن باشم. ما كي بار سفر بستيم... يادم نيست!
توي كوچه چند نفر داد مي زدند و درباره كارهاي ناجوري كه با خواهر و مادر يكديگر كرده بودند، گزارش هاي عجيبي به هم مي دادند.
صدايي در مغزم مي گفت بگير بخواب احمق اينجا تهران است.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

واقعيت در رمان

دوست عزيزم هاتف جليل زاده كه نواي سازش را بيشتر از نوشته هايش مي پسندم در نقد "ديدا" مي نويسد:" به هنگام بررسي شخصيت‌هاي يك داستان بزرگترين اشتباه، اصرار بر واقعي بودن آنهاست.هيچ شخصيتي در كتاب يك شخص واقعي نيست. اين همان كاري است كه ابراهيم ميرقاسمي انجام مي‌دهد در رماني با نام «ديدا» كه به تازگي در نشر آموت به چاپ رسيده است."
من ديدا را نخوانده ام و در اين زمينه حرفي براي گفتن ندارم اما هرچه كردم، نتوانستم تعجب خودم را از اين عبارت جليل زاده پنهان كنم چون "به هنگام بررسي شخصيت هاي يك داستان، بزرگترين اشتباه اصرار بر غير واقعي بودن آنهاست." قاعدتا منظورم از واقعيت، رئاليسم ابتدايي و قواعد خشك آن در تعريف امر رئال نيست؛ امروزه ما از "حاد واقعيت" حرف مي زنيم و " واقعيت هاي اعتباري"؛ زماني مي توانستيم به تعداد بسته هاي اسكناس يك نفر اشاره كنيم و بگوييم :" او از من پولدارتر است" اما حالا در معاملات بين المللي نه تنها پولي رد و بدل نمي شود بلكه كالايي هم براي خريدن و فروختن وجود ندارد و گاه خبري از خريدار و فروشنده هم نيست اما واقعا معامله اي صورت مي گيرد و تاثير آن را هم مي توان به چشم ديد. نهاد اجتماعي كجاست؟ فرهنگ كو؟ آيا كسي مي تواند انگشت اشاره اش را به سمت آنها دراز كند و بگويد "اين هم واقعيت." دريدا از "متافيزيك حضور" حرف مي زند، فوكو از "قاعده قدرت" و...
پس قاعدتا معناي واقعيت مثل عشق، زيبايي، عدالت، آزادي و... تغيير كرده؛ تفاوت عشق هاي قرن 19 را با عشق هاي قرن 20 به خوبي در رمان هاي غرب مي توان ديد اما كسي نمي تواند بگويد كه ديگر عشق موضوعيت ندارد.
بگذريم ؛ نمي خواهم در تعاريف تو در توي واقيعت غرق شوم اما همين قدر مي توانم بگويم كه اصلي ترين مسئله براي رمان، واقعيت است. رمان آمده است تا واقعيت را ثبت كند و انواع آن را به ميزان انحرافش از واقعيت يا تعريف خاصش از همين مقوله مي سنجند. از دوست عزيزم مي خواهم كمي به مجادله هاي تولستوي و داستايوفسكي، زولا و بالزاك، ميشل بوتور و رولان بارت و... دقت كند. هيچ يك از آنها نگفته اند "من به واقعيت اعتقادي ندارم" بلكه گفته اند :" تو به واقعيت وفادار نبوده اي" نامه تولستوي به زولا (فكر مي كنم) و بدگويي او از داستايوفسكي در " رمان به روايت رمان نويسان" واقعا خواندني است و همين طور پاسخ داستايوفسكي به او و ديگراني كه محكومش مي كنند به اينكه " تو به واقعيت وفادار نيستي" داستايوفسكي با هزار زبان مي كوشد تا ثابت كند منتقدانش اشتباه مي كنند و او كاملا به واقعيت و آدم هاي واقعي وفادار است:" كمي به صفحات حوادث روزنامه ها سر بزنيد! چرا آنجا روايت هاي عجيب و غريب را باور مي كنيد اما آدم هاي داستاني مرا و داستان هاي شان را نه؟" داستايوفسكي در مقابل اين انتقادات هيچ گاه نگفته است " من بر اساس تخيل خودم مي نويسم و اعتقادي به واقعيت ندارم" زيرا او مي داند كه رمان عرصه تخيل نيست.

۲۷ فروردین ۱۳۸۹

چرا حماقت خانه آلماير

حماقت را دوست دارم و فكر مي كنم همه آدم هاي دوست داشتني بايد كمي احمق باشند؛ فضيلتي كه امروزه كم ياب و گاه ناياب است؛ آدم هاي احمقي مثل داستايوفسكي، آن گونه كه در "يادداشت هاي زير زميني" آشكارا اعتراف مي كند و پرنس ميشكين اش در "ابله" كه يكي از دوست داشتني ترين احمق هايي است كه مي شناسم؛ احمقي شبيه خودش. هولدن كالفيد هم چيزي جز اين فضيلت ندارد و ژولين سورل استاندال در سرخ و سياه؛ يك احمق بي نقص.
با اين همه به احترام جوزف كنراد و آلماير احمق اش نام وبلاگم را از او وام مي گيرم و كادوس را به " حماقت خانه آلماير" تغيير مي دهم؛ خانه اي مخروبه كه جز تماشا به هيچ درد ديگري نمي خورد با جاده هايي در اطراف كه هيچ جا را به هيچ جاي ديگر وصل نمي كنند.