05 July 2009

فلوبر، يوسا و عبدالله كوثري در عيش مدام

فلوبر در نامه اي به لوييز كوله مي نويسد: "من مرد قلمم، از راه قلم احساس مي كنم، به واسطه قلم احساس مي كنم، در پيوند با قلم احساس مي كنم و با قلم بسيار بيشتر احساس مي كنم" و در نامه اي ديگر به همين دوشيزه: "تنها راه تحمل هستي اين است كه در ادبيات غرقه شوي، همچنان كه در عيشي مدام."
يوسا ستايشگر فلوبر و مادام بواري اش در "عيش مدام" مي نويسد:"هر كتابي به دلايل گوناگون پاره اي از زندگي انسان مي شود و اين دلايل در آن واحد هم به كتاب مربوط مي شود هم به خود فرد. مي خواهم ببينم اين دلايل در مورد من چه بوده. چرا مادام بواري اين چنين ژرفاي وجود مرا به تلاطم انداخته، اين كتاب چه چيزي به من داده كه ساير داستان ها نمي توانسته اند بدهند.
ديل اول بي ترديد، علاقه شديدي است كه از ايام كودكي به كتاب هايي داشتم كه ساختاري محكم و متقارن دارند، آغاز و انجام شان قطعي و مشخص است. مثل دايره اي بسته كه نشان مي دهد كامل شده، تام و تمام است، بر خلاف كتاب هايي كه پاياني نابسته دارند و تعمدي كه به تو بگويند چيزي قطعي نشده، چيزي مبهم بر جا مانده، چيزي كه در فرآيند شدن است. اين كتاب ها نيمه تمام مي نمايند، احتمالا اين نوع آثار تصوير صادقانه تري از واقعيت و زندگي به ما مي دهند- هميشه ناتمام، همواره در ميانه اين يا آن- اما بي گمان چيزي كه من به شكلي غريزي به دنبالش هستم و از يافتن آن در كتاب، فيلم و نقاشي شاد مي شوم، بازتاب اين ناتمام ماندگي و فقدان قطعيت و اين جريان مداوم نيست، يلكه درست برعكس، خطوطي است مشخص و پررنگ، كليتي كه از بركت ساختار جسورانه، به گونه اي اختياري اما قانع كننده اين توهم را در تو زنده مي كند كه تصويري جامع از واقعيت است.
از سوي ديگر اين كتاب علاقه ديگر مرا كه تا آن وقت برايم ناشناخته مانده بود، شكلي قاطع بخشيد. من بين توصيف زندگي عيني و توصيف ذهني، بين عمل و تامل، بيشتر مجذوب اولي مي شوم و همواره توصيف چيز ذهني را از طريق توصيف چيز عيني كاري موثرتر دانسته ام.من تولستوي را بر داستايوفسكي ترجيح مي دهم و اگر قرار باشد از ميان غيرواقع ها يكي را انتخاب كنم آن غيرواقعي كه به عينيت نزديك تر است بر چيزي كه انتزاعي است، برتري دارد. مثلا من پورنوگرافي را بر داستان علمي و داستان هاي احساساتي را بر قصه هاي ترسناك ترجيح مي دهم."

يوسا دلايل بسياري براي برتري مادام بواري بر هر داستان ديگري دارد تا آنجا كه اين اثر را معيار سنجش هر اثري مي داند و معتقد است اگر از فلان نويسنده يا نظريه پرداز خوشش مي آيد و يا از او نفرت دارد صرفا بسته به نظري است كه آنها در مورد مادام بواري دارند. او ستايشگر بي نظيري است ستايشگري كه صادقانه اعتراف مي كند در زندگي اش دو چيز را مدام ستوده است يكي كوبا و ديگري مادام بواري و بعد اعتراف مي كند طي سال ها از حساسيت عاشقانه اش به كوبا كاسته شده اما آتش اين عشق نسبت به مادام بواري روز به روز شعله ور تر شده است. در جايي از كتاب عشق خود را اينگونه توصيف مي كند:" مي دانم جز من شارل(شوهر مادام بواري)، لئون( معشوق مادام) و رودولف( معشوق ديگر مادام) كسي به او دست نخواهد يافت."
يوسا همچنين مي گويد وقتي مادام بواري را خوانده، ديگر فهميده كه قرار است چگونه نويسنده اي باشد. او در عيش مدام علاوه بر برآوردن دين خود نسبت به گوستاوفلوبر و مادام بواري اش، سه شكل از نقد را نيز به ما مي آموزد كه بسيار جالب و جذاب است و همين طور شماره كردن ويژگي هاي بسيار ساده اي كه مي تواند يك اثر را خواندني كند. و در نهايت از ياد نبريم زحمات استاد كوثري و مقدمه دلنشين وي بر عيش مدام.
عيش مدام- ماريو بارگاس يوسا- عبدلله كوثري- نشر نيلوفر

03 July 2009

خیانت و تعالی جویی مادام بواری

خیانت بدترین گناه بشریت است اگرچه خیانت به وضع موجود برای رسیدن به تعالی باشد! گوستاوفلوبر بر همین اساس، اما- خانم بواری- را سخت عقوبت می کند در عین حال که خود او بیش از هر کس دیگری شیفته تعالی جویی این زن خیانت پیشه است؛ زنی که هر بعد از روح بی قرارش به سمتی کشیده می شود و تا بی نهایت ادامه می یابد. گاه در عود عطرآگین دعا و نیایش و عظمت طاق بلند کلیسا و شیشه های رنگی اش در خلسه ابدیت فرو می رود و گاه خواهش های جسمانی چون نسیم آرام صبحدم که از پنجره می وزد او را بی تاب زنا می کند.
فلوبر در نامه ای که آلوت در کتاب "رمان به روایت رمان نویسان" آورده، اشاره می کند که همه خصلت ها و ظرفیت های ادبی را یکجا می خواهد و همین نشان از تضادها و تعارض های عمیق روح و اندشیه او دارد. تضادها و تعارض هایی که در "مادام بواری" چه به شکل ویژگی های سبکی و چه به صورت ویژگی های محتوایی، دیده می شود و درهم تنیدگی خیانت و تعالی جویی اما نیز ناشی از همین روحیه اوست.
"نوشتن" تنها راه التیام تعارض های انسانی است و شاید هم بالعکس این نوشته و نوشتن است که ما را در برابر دره های عمیقی از تعارض ها قرار می دهد همچنان که مادر آقای بواری "رمان" را عامل سربه هوایی عروسش می داند. آیا یک انسان در لحظه می تواند هم خیانت پیشه و هم تعالی جو باشد؟ مثل یک قدیس عبادت کند درحالی که فاسقش در انتظار برخاستن او از جایگاه دعا بی تاب است و با خشم قدم می زند:" قرار ما فردا کلیسای بزرگ" و بعد سوار کالسکه ای شوند که با پرده های کشیده اش مدام خیابان های شهر را به تاخت طی می کند تا فسادشان را همه جا بپراکند و لحظه ای دیگر از سر احترام و احساس فرمانبردای نسبت به همسر بی نوایش، با
هیجان به سوی خانه بدود:" آه دوست من شوهرکم بگو که دوستم داری!"
نوشتن همانقدر که تعارض های عمیق و جانکاه ما را در برابر چشم می گذارد و به رخ ما می کشد به همان اندازه هم التیامش می دهد چون خود به ارزشی بدل می شود که می تواند هر چیز دیگری را کم رنگ کند و دقیقا بر همین اساس گوستاوفلوبر ایده" قلم – مرد" را مطرح می کند. انگار آنچه که نیچه بعدها تحت عنوان "فراسوی نیک و بد" مطرح می کند، همان متن یا نوشتن و به تعبیر فلوبر قلم – مرد است. راستی چه شباهتی دارد "قلم مرد" او با "ابرمرد" نیچه!
حالا دیگر چه تفاوتی می کند اعتقاد به خصلت های سبکی رئالیسم یا رمانتیسیسم، آنچه ارزش دارد نوشتن با "همه خصلت های ادبی" است. در قطعه ای که انتخاب کرده ام ترکیب نگاه و ویژگی های سبکی رئالیسم و رمانتیسیسم کاملا مشهود است. لحظه ای که اما در طبقه دوم ساختمان شهرداری به سخنرانی مستشار استاندار گوش می دهد و در کنار رودولف بی تاب تجربه اولین خیانت است. اما پیش از آوردن خلاصه این قطعه، بد نیست که بگویم پس از خواندن اثر ماندگار مادام بواری حتما "عیش مدام" ماریو بارگاس یوسا را با ترجمه عبدالله کوثری بخوانید که تز دکترای این نویسنده درباره فلوبر و مادام بواری اوست. من هم همین الان شروع کردم.
"آقایان! اجازه می خواهم قبل از ورود به بحث درباره موضوع اجتماع امروز، با عنایت به این که همه حضار در این باره با بنده اتفاق نظر دارند اعلام سپاسگزاری کنم از راس نظام، از دولت، از مقام سلطنت آقایان، از اعلیحضرت، شاه محبوب مان که هیچ کدام از شعب رفاه ملی و شخصی را از نظر لطف خودشان محروم نمی کنند...
رودولف گفت:- باید یک کمی بنشینم عقب تر.
اما پرسید:- برای چه؟
اما در این لحظه صدای مستشار یکباره بالا گرفت و با طنطنه گفت:
آقایان، گذشت آن زمانی که بلای تفرقه اماکن عمومی ما را به خون می کشید. زمانی که مالک، کاسب، و حتی خود کارگر، شب در خواب خوش، به خود می لرزید از این که ناگهان با صدای ناقوس های آتش افروز بیدار شوند، زمانی که مخرب ترین شعارها گستاخانه بنیان جامعه ما را متزلزل می نمود...
رودولف گفت:- چون ممکن است از پایین ببینندم؛ آن وقت مجبور می شوم دو هفته تمام عذرخواهی کنم؛ اسمم هم بد در رفته...
اما گفت:- خودتان دارید به خودتان تهمت می زنید.
- نه، نه، شهرت خیلی بدی دارم، باور کنید.
- مستشار می گفت: اما آقایان، اگر خاطره این مناظره تلخ را از ذهنمان زدوده و چشم به وضعیت امروز میهن عزیزمان بگشاییم چه می بینیم؟ همه جا شکوفایی تجارت و هنر، همه جا راه های ارتباطی جدیدی که همچون شریان های تازه ای در بدنه مملکت جریان می یابد و ...
رودولف گفت:- وانگهی، شاید هم از نقطه نظر مردم، حق با آنها باشد.
اما پرسید:- چطور؟
- خب بعله! مگر نمی دانید که آدم هایی هستند که روحشان مدام در تب و تاب است؟ پیاپی هم به خیال و رویا احتیاج دارند و هم به جنب و جوش و فعالیت، هم به پاک ترین عواطف و هم به وحشیانه ترین لذت ها، به همین خاطر هم به انواع تفنن ها و دیوانگی ها تن می دهند.
اما به حالت کسی که مسافری را نگاه می کند که از شگرف ترین سرزمین ها برگشته او را ورانداز کرد و گفت:
- ما زن های بینوا، حتی این سرگرمی را هم نداریم!
- سرگرمی غم انگیزی است، چون نمی شود درش به خوشبختی رسید.
اما پرسید:- مگر اصلا می شود آدم به خوشبختی برسد؟
رودولف جواب داد:- بله، یک روزی می رسد.
جناب مستشار می گفت: این همان نکته ای است که شما درک کرده اید، آقایان. شما کشاورزان و کارگران روستاهای ما؛ شما پیشتازان طلح جوی حرکت تمدن! شما مردان پیشرفت و اخلاق! شما آقایان درک کرده اید که توفان های سیاسی بواقع از آشوب های جوی هم خطرناک تر است...
رودولف می گفت:- مثلا من و شما برای چه باهم آشنا شدیم؟ چه تقدیری در کار بوده؟ برای این که بدون شک در عین دوری، شیب های خاصی ما دوتا را به طرف هم کشاندند، مثل دو رودخانه که از دور برای این جریان دارند که به هم بپیوندند.
با این گفته دست اما را گرفت؛ اما دستش را پس نکشید...."
مادام بواری- گوستاوفلوبر- مهدی سحابی- نشر مرکز

23 June 2009

تي صفر

حالا كه پيكان در هوا صفير مي كشد و پيكر شير در حال جهش قوس مي گيرد، من مطمئن نيستم نوك پيكان كه به زهر افعي آغشته شده، پوست زرد- قهوه اي ميان دو چشم گشاده را سوراخ خواهد كرد يا به خطا خواهد رفت و امعا و احشاي بي دفاع مرا در معرض دريدن قرار خواهد داد و آنها را روي زمين خون آلود و خاكي خواهد كشيد و پخش خواهد كرد تا پيش از شب لاشخورها و شغال ها آخرين آثارش را از بين ببرند، تمام مسئله براي من اين است كه بدانم دنباله اي كه اين لحظه جزئي از آن است باز است يا بسته.
اگر زمان دنيا در لحظه اي معين آغاز شده باشد و در انفجاري از ستارگان و سحابي ها كه همواره رقيق تر مي شوند ادامه پيدا كند، تا لحظه اي كه انتشار به حد نهايي اش برسد و ستارگان و سحابي ها دوباره شروع به تجمع كنند، نتيجه اي كه بايد بگيرم اين است كه زمان مسيرش را دوباره قدم به قدم طي خواهد كرد و زنجيره دقايق در جهت عكس باز خواهد شد تا دوباره به آغاز برسيم.
مجموعه داستان به هم پيوسته "تي صفر"- داستان تي صفر- ايتالوكالوينو- ميلاد زكريا- نشر مركز

20 June 2009

سوداگري در ساخت و ساز

كائيزوتي ديگر در ميان هوادارانش هم اعتباري نداشت. حتي مرد غول پيكر مو قرمز كه اسمش انجرين بود هم رفتار عصيانگرانه اي از خود نشان مي داد.
اين انجرين در كارگاه ساختماني، در كومه اي تخته اي كه انبار ابزارآلات بود، زندگي مي كرد تا شب ها نگهباني بدهد: مثل يك جانور روي زمين مي خوابيد، آن هم با لباس. صبح زود با آن قدم هايي كه شبيه اورانگوتان بودند و با نگاهي بي حركت و خيره، مي رفت تا براي خودش يك قرص نان، يك عدد سوسيس و يك دانه گوجه فرنگي بخرد؛ در راه برگشت، دهانش را پر مي كرد و مي جويد؛ شايد فقط با همين زنده بود. به ندرت او را مي ديدي كه روي دو تكه آجر و در يك ماهي تابه دلمه بسته آشپزي كند. به نظر مي رسيد كه كائيزوتي دستمزد چند ماه را باهم به او بدهكار باشد.
انجرين قوي هيكل و فرمانبردار، آهي در بساط نداشت و سنگين ترين كارها بر دوش او بود. ساير بناها و كارگران توقع داشتند كه سر وقت حقوقشان داده شود؛ در غير اين صورت مي رفتند و در شركت هاي ديگر مشغول به كار مي شدند چون كار ساختماني كم نبود. كائيزوتي به واسطه انجرين كه سر به راه بود و در هيچ چيز پيشقدم نمي شد، كارهايش را راست و ريست مي كرد و او را برده زرخريد خود كرده بود. انجرين در اوايل كار، گاو نري را مي مانست و فقط تماشاي رفت و آمدهايش آدم را مي ترساند اما حالا ديگر آدمي لاغر مردني بود، شانه هايش خميده تر، بازوهايش آويزان تر و صورتش رنگ پريده تر شده بود. تغذيه بد، زحمت زياد و روي زمين خوابيدن او را از پا انداخته بود.

سوداگري در ساخت و ساز- ايتالوكالوينو- مژگان مهرگان- كتاب خورشيد