۲۵ شهریور ۱۳۸۷

نگاهي به زمينه هاي پيدايش رمان

اين متن را كه نگاهي اجمالي به زمينه هاي پيدايش رمان است به سفارش ماهنامه وفا – نشريه داخلي وزارت ارشاد- نوشته بودم و لازم بود از سردبير اجازه درج آن را در وبلاگم بگيرم كه ايشان هم به شرط درج نام ماهنامه موافقت كردند.
پي نوشت دوم اينكه جناب آقاي شكراللهي در وبلاگ پربيننده خود، خوابگرد پست جالبي گذاشته اند با عنوان چرا داستان ايراني نه كه ديروز هر چه كردم نتوانستم كامنت بلند بالاي خود را در وبلاگ ايشان ثبت كنم و امروز هم كه به محل كارم رسيدم متاسفانه همه اطلاعات كامپيوترم پريده بود. خلاصه اينكه متاسفانه نتوانستم در بحث ايشان شركت كنم. پست زير مستقيما به اين موضوع پاسخ نمي دهد اما زمينه هايي را بررسي مي كند كه نشان مي دهد نه رمان و نه فرزندش داستان مدرن ايراني نيستند. من فكر مي كنم غافل شدن از داستان و رمان ايراني عواقب خطرناكي دارد اما راستش را بخواهيد اين موضوع براي من بيشتر موضوعي جامعه شناختي است نه زيبايي شناختي. بگذريم، اين هم مقاله كه اميدوارم مفيد باشد:
منتقدین انگلیسی و امریکایی" رابینسون کروزو"1719 اثر دانیل دفو نویسنده شهیر انگلیس را سرآغاز هنر رمان می دانند و منتقدین اروپایی به جز انگلیسی ها " دنکیشوت" سروانتس (1605)نویسنده اسپانیایی را. هرچند بسیاری هم هر دو اثر را یکجا پذیرفته اند و ما هم بر همین مبنا حرکت خواهیم کرد. ادامه

۲۰ شهریور ۱۳۸۷

درباره جوزف كنراد و حماقت خانه آلماير

در اواخر قرن شانزدهم معماري اروپا شاهد تولد موجود ناقص الخلقه اي بود كه به تمسخر folly (حماقت) نام گرفت. اين بنا مظهر بلاهت فرد ثروتمندي بود كه پول بي زبان را خرج ساختن عمارتي مي كرد كه به هيچ دردي نمي خورد و با ظاهر غلط اندازش فقط هوسي را ارضا مي كرد. در دوره اي كه توجه به ويرانه هاي ابنيه باشكوه باستاني فزوني مي يافت، اين عمارت نوعا شكل مخروبه اي با ديوارهاي فرو ريخته ساخته مي شد. در سال هاي قحطي 1845 – 1849 طرح هاي ساختماني بي ثمري را كه دولت انگليس فقط براي اين كه دستمزدي بدهد تا شكم هاي گرسنه را سير كند اجرا مي كرد به اين نام مي خواندند مثل جاده اي كه در بيابان مي كشيدند و جايي را به جايي وصل نمي كرد. امروزه نمونه هايي از آن ساخته مي شود كه فقط بناهايي فانتزي اند و گاه اثر هنري به شمار مي روند اما از اين نظر كه بي مصرفند به حماقت خانه شهرت پيدا كرده اند.
جوزف كنراد نخستين رمانش را بر اين پايه نام گذاري كرده و آن را به انگليسي نوشته كه سومين زبان اوست. نويسنده اي كه اكنون يكي از اركان ادبيات انگليس به شمار مي رود زبان مادري اش لهستاني بود و نامش در اصل "يوزف تئودور كنراد كژنيوفسكي" است. در كودكي فرانسه هم آموخت و در دوره تبعيد پدرش در سيبري آثار نويسندگان بزرگي را با او به اين زبان خواند. پدرش شاعري ميهن پرست بود و در تبيعدگاه براي تامين خانواده به ترجمه روي آورد. كنراد مادر را در ده سالگي و پدر را دو سال بعد از دست داد و سرپرستي او را دايي اش بر عهده گرفت.
قصه هايي كه پدرش برايش مي خواند عشق دريا و سفر را به سرش انداخته بود، به ماجراجويي و آموزش فنون دريايي روي آورد و وارد قاچاق اسلحه شد. بعد خودكشي كرد كه گلوله به قلبش نخورد. در همين سال براي اولين بار قدم به خاك انگلستان گذاشت و شانزده سال در ناوبان بازرگاني اين كشور كار كرد و كشتي بان زبده اي شد. در سفري به شرق دور بار زغال سنگ كشتي اش آتش گرفت و با قايق نصف روز در دريا سرگردان بود تا به جزيره اي در حوالي سوماترا رسيد. در پنج شش سفري كه ظرف چهار ماه و نيم به جزاير جنوب شرقي آسيا رفت دنيايي را كشف كرد كه بعدها در آثارش به بازآفريني هنرمندانه آن پرداخت.
كنراد را نويسنده شرح حال انسان در شرايط غايي ناميده اند، شرايطي كه انسان زير سخت ترين فشارها از بيرون و درون قرار مي گيرد. از اين رو ديدگاه او در غالب آثارش بدبينانه و تقديرگرايانه است.
حماقت خانه آلماير- جوزف كنراد- حسن افشار- نشر مركز

۱۱ شهریور ۱۳۸۷

منسفيلد پارك و دغدغه هايي از اين دست

شكي نيست كه "واقعيت" يكي از مهمترين خصيصه هاي نوول است اما نوع نگاه به اين مسئله در طول تاريخ 200 ساله رمان بسيار متفاوت مي نمايد: واقعيت به معناي آنچه كه وجود دارد و واقعيت به معناي آن گونه كه نويسنده دوست دارد وجود داشته باشد، يكي از مرزهاي مهم انشقاق اين بحث است و نقطه تعادل آن را مفهومي به نام " اخلاق نوشتن" شكل مي دهد كه خود باز مورد مناقشه نويسندگان روسيه، فرانسه و انگليس است.
نويسندگان انگليس تا پيش از چاپ "ميدل مارچ"،اخلاق نوشتن يا اخلاق رمان را برابر با رعايت مسائل تربيتي و آموزشي براي جوانان و نوجوانان مي دانند. حالا كه در حال مطالعه "منسفيلد پارك" جين آستن (يا آستين) هستم با وجود جذابيت ها و قدرت هاي آن، اين تقيدها را به وضوح مي بينم. يكي از نويسندگان انگليسي براي برادرش در نامه اي مي نويسد:"به برادر زاده ام اجازه نده دست به هيچ رماني بزند چون در اين كتاب ها موهوماتي غير اخلاقي نوشته مي شود كه در عالم واقع دست نيافتني است."
داستايوفسكي كه شخصيت هاي او در جهات مختلف روحي رشد غير قابل تصوري كرده اند و به تعبير فورستر " روح زيادي در آنها دميده شده"، مي گويد :" آنچه كه براي شما وهم است براي من جوهره حقيقت و واقعيت است." او براي اثبات ديدگاه خود به صفحه هاي حوادث روزنامه ها اشاره مي كند و مي گويد:" چطور در داستان چنين چيزهايي غير واقعي است مگر صفحه حوادث روزنامه ها را نمي خوانيد و نمي بينيد انسان چه كارها كه نمي تواند بكند؟" بنابراين در اين ديدگاه مفهوم اخلاق به شكل ديگري مطرح مي شود:" من تعهدي براي مراقبت از موازين اخلاقي خواننده ندارم اما وظيفه دارم چنان وقعيات را حلاجي كنم كه خواننده خود بتواند خوب و بد را بفهمد."
تولستوي اما با داستايوفسكي هم آوا نيست و راه ميانه اي را مي رود كه روش فرانسوي است اين را هم در نامه او به بالزاك مي شود فهميد و هم در تسليتش هنگام مرگ داستايوفسكي: وقتي خبر مرگ داستايوفسكي را به او دادند گفت:" من با نوشته هاي او و افكار او مخالفم اما مي دانم كه روسيه نويسنده بزرگي را از دست داده است." و در نامه اش به بالزاك مي نويسد:" خيلي خوشحالم كه شنيده ام روسو هم مثل من صبح پياده روي مي كند و بعد مي نويسد. صبح ها افكار خوبي به سراغ آدم مي آيد و ذهن تازه است مخصوصا لحظه هايي كه تازه بيدار شده ايم. شنيده ام كه داستايوفسكي شب ها مي نويسد. من فكر مي كنم در وجود هنرمند دو نفر هست يكي نويسنده و يكي منتقد اما وقتي شب انسان با سيگاري زير لب مي نويسد ديگر منتقد به خواب رفته است و اين خيلي خطرناك است."
درواقع در اين جمله ها موضع تولستوي در برابر واقعيت و هوشياري ذهن براي درك آن بي پرده ي اوهام كاملا روشن است.
بگذريم. موضع نويسندگان كلاسيك انگليس در اين زمينه برايم بسيار جالب است. مي خواهم بدانم نويسنده اخلاق گراي انگليسي چگونه با اصل تضاد و كشمكش بر خورد مي كند، چگونه مي توان اخلاق نويسندگي را در چنين شرايط سختي رعايت كرد؟ منسفيد پارك جين آستين از اين زاويه برايم بسيار جالب است، رماني شور انگيز و پر تقيد!
پي نوشت: فورستر همه نويسندگان 200 ساله رمان را – كه مي توانيم به سه كشور انگليس، فرانسه و روسيه محدود كنيم – پشت يك ميز مشترك تصوير مي كند. ميان آنها قرن ها فاصله نيست كه بتوان اختلاف هاي عمده اي يافت. دغدغه هاي مشترك، تكنيك هاي مشترك و البته قدرت هاي متفاوت. بسيار دوست دارم نام همه آنها را بدانم و چهره هايشان را بشناسم. تا اينجا مي دانم كه جين آستن هم پشت همين ميز نشسته است.
منسفيلد پارك - جين آستين - رضا رضايي - نشر ني

۰۹ شهریور ۱۳۸۷

شیوه تحلیل رمان

جان پک "شیوه تحلیل رمان" را برای دبیرستانی ها و دانشجویان سال های اول رشته ادبیات داستانی می نویسد. شاید حتی بتوان گفت نوعی کتاب کمک آموزشی که از یک سو شیوه های تحلیل شخصی از رمان را به جوانان آموزش می دهد و از سوی دیگر به دانشجویان کمک می کند تا با شناخت ابتدایی، ساده و در عین حال دقیق از عناصر رمان بتوانند پرسش های امتحانی را درک کنند و پاسخ های درستی به آنها بدهند.
با این همه نکات آموزنده بسیاری در کتاب وجود دارد، از شیوه تدریس ادبیات داستانی گرفته تا نکات بدیعی که در تحلیل و درک کلی اثر معمولا به آنها بی توجهیم.
کتاب قطعاتی از رمان های کلاسیک انگلیس را از جمله "ویورلی" اسکات و "منسفیلد پارک" جین آستن بر می گزیند و روش تحلیل را آموزش می دهد:
"الف: شرح مختصری درباره مضمون قطعه برگزیده.
ب: جست و جو برای یافتن تضاد یا تنش در قطعه.
ج: تجزیه و تحلیل جزئیات قطعه و در صورت امکان مرتبط ساختن آنها با تضاد فوق الذکر.
د: نحوه ارتباط قطعه مذکور با کل رمان.
ه: جست و جو برای یافتن وجه مشخصه قطعه: خاصه در زمینه سبک که در مراحل پیشین نادیده گرفته شده است."
شیوه تحلیل رمان – جان پک – احمد صدارتی – نشر مرکز
پی نوشت: این روزها دوست دارم فقط روی ادبیات کلاسیک انگلیس متمرکز شوم: جین آستن، کلارک، جرج الیوت، اسکات،لارنس، برونته، فیلدینگ، کنراد، هنری جیمز و البته پیش از همه دفوی بزرگ.