۰۳ مرداد ۱۳۸۹

سياحت نامه محرمانه

براي شناخت آندره ئي پلاتونوف هيچ نوشته اي رساتر از گزارش مخفيانه اي نيست كه يك خبرچين حرفه اي به نام نيكلاي شيراروف از بخش چهارم اداره سياسي مخفي، به ك.گ.ب مي دهد و هم اكنون در پرونده نويسنده موجود است:
" پلاتونوف پسر يم كارگر يدي است كه خود نيز قبلا كارگر بوده است. او در كالج تكنيكي تحصيل مي كرد ولي دوره اش را به پايان نرساند، و آنگاه به عنوان مهندس مشاور براي اتحاديه سراسري شوراي ملي اقتصاد كار مي كرد كه جايزه اي هم براي طراحي ترازوهاي الكتريكي برد. پلاتونوف با حقوقي كه از اين راه در مي آورد زندگي مي كند. درآمد ادبي او در گذشته خيلي خوب بود ولي حالا در اين دو سال اخير به ندرت چيزي از او انتشار يافته است و حقوقي بابت انتشار آثارش دريافت نمي كند. وضع مالي اش خوب نيست.
او از داشتن رابطه با نويسندگان و منتقدين حرفه اي طفره مي رود. با گروه كوچكي از نويسندگان رابطه اي نامستحكم و نه چندان نزديك دارد. با اين وجود در ميان نويسندگان محبوبيت دارد و آنها او را در كارش يك استاد مي دانند. لئونيد لئونوف و ب پيلنياك با حرارتي او را در رده خودشان مي دانند و وس ايوانوف حتي او را بهترين نثر نويس معاصر مي شناسد.
معروف ترين كارهاي منتشر شده اش اينهايند:" تولد يك استاد"، اولين اثر بلندش؛" بندهاي ظهور" كه ايده بنيادينش مقايسه زمانه پطر و دوره ساختمان سوسياليسم در اتحاد شوروي است و " براي استفاده آيندگان" طنزي در مورد سازماندهي مزارع جمعي.
مسئولين روزنامه "گراسنايا نوو" به خاطر انتشار " براي استفاده آيندگان" توبيخ شدند و به همان خاطر پس از آن به پلاتونوف با توقف انتشار آثارش " درسي داده شد". پلاتونوف در اين باره گفت:" برايم هم نيست ديگران چه مي گويند. من داستان را براي يك نفر نوشته ام (براي استالين) او قصه را خوانده است و پاسخ مرا داده است. باقي برايم مهم نيست."
كارهايي كه پلاتونوف پس از "براي استفاده آيندگان" نوشته است نشانگر نظرات عميق ضد شوروي نويسنده است. مشخصه اين آثار برخورد با مشكلات ساختمان سوسياليسم است كه اساسا ضد انقلابي هستند.
پلاتونوف تلاش كرده است اين آثار را بخشا يا تماما منتشر كند با اين ادعا كه نه تنها مشكلي براي اجازه انتشارشان ندارند، بلكه انتشارشان ضروري و در جهت منافع حزب خواهد بود:"... دستكم نويسنده ديگري وجود ندارد كه مثل من از رازهاي دروني ارواح و ايشا حرف بزند. بيش از نيمي از كارهاي من خيلي بهتر از " سازمان بازرسي كارگران و دهقانان" به حزب كمك مي كند كه چيزي كپك زده را ببينند."
پلاتونوف كارهايش را براي نزديك ترين دوستانش، آنوويكوف و ي ساتس مي خواند و اجازه نمي دهد دست نوشته هايش به كس ديگري داده شود.
ضمائم: سه اثر طنزآلود نوشته پلاتونوف:
1 "رمان تكنيكي" مهمترين فصل ها ضميمه شده است.
2 "درياي نوجوانان"
3 "14 كابين سرخ"
استالين وقتي قصه "براي استفاده آيندگان" را خواند روي كتاب جمله كوتاهي نوشت:" مادر سگ!"

سياحت نامه محرمانه - رضا علامه زاده - انتشارات نگاه

۳۰ تیر ۱۳۸۹

نظام سلطاني

كاتوزيان، در تحليل چرايي و چگونگي حكومت صفويان و قجريان از الگوي "استبداد ايراني" نام مي برد. وي در بيان نكات اساسي اين نظريه مي نويسد:" در ايران فئوداليسم اروپايي هرگز پديد نيامد زيرا كه بخش بزرگي از زمين هاي زراعي مستقيما در مالكيت دولت بود و بخش ديگر به زمين داران واگذار مي شد و اين سبب شد كه طبقه اريستوكرات پديد نيايد و دولت نماينده و مقيد به رضايت چنين طبقه اي نباشد. درواقع دولت نماينده هيچ طبقه ديگري نبود... نويسنده كتاب اقتصاد سياسي ايران در مقابل اين سوال كه " چه شد چنين نظامي در ايران پديد آمد؟" مي نويسد:" فرضيه من به طور بسيار خلاصه اين است: ايران سرزمين پهناوري است كه جز در يكي دو گوشه آن، دچار كم آبي است، يعني عامل كمياب توليد، آب است نه زمين، در نتيجه آبادي هاي آن اولا مازاد توليد زيادي نداشتند و ثانيا از يكديگر دور افتاده بودند. به اين ترتيب جامعه، جامعه اي خشك و پراكنده بود و امكان نداشت كه بر اساس مالكيت يك يا چند آبادي قدرت هاي فئودالي مستقلي پديد آيند. از سوي ديگر يك نيروي نظامي متحرك مي توانست مازاد توليد بخش بزرگي از سرزمين را جمع كند و به دولت تبديل شود. اين نيروي نظامي متحرك را ايلات فراهم آوردند."
نظام سلطاني از ديدگاه انديشه سياسي شيعه ( دوره صفويه و قاجاريه) – سيد محسن طباطبايي فر – نشر ني

۰۷ خرداد ۱۳۸۹

مشترك گرامي تولدت مبارك

مشترك گرامي
تولدتان مبارك.
همراه اول، همراه لحظه هاي خوش شما.
امروز صبح با اين پيامك از خواب بيدار شدم؛ لحظه اي فكر كردم بايد جايي مثل پاريس يا لندن باشم. ما كي بار سفر بستيم... يادم نيست!
توي كوچه چند نفر داد مي زدند و درباره كارهاي ناجوري كه با خواهر و مادر يكديگر كرده بودند، گزارش هاي عجيبي به هم مي دادند.
صدايي در مغزم مي گفت بگير بخواب احمق اينجا تهران است.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

واقعيت در رمان

دوست عزيزم هاتف جليل زاده كه نواي سازش را بيشتر از نوشته هايش مي پسندم در نقد "ديدا" مي نويسد:" به هنگام بررسي شخصيت‌هاي يك داستان بزرگترين اشتباه، اصرار بر واقعي بودن آنهاست.هيچ شخصيتي در كتاب يك شخص واقعي نيست. اين همان كاري است كه ابراهيم ميرقاسمي انجام مي‌دهد در رماني با نام «ديدا» كه به تازگي در نشر آموت به چاپ رسيده است."
من ديدا را نخوانده ام و در اين زمينه حرفي براي گفتن ندارم اما هرچه كردم، نتوانستم تعجب خودم را از اين عبارت جليل زاده پنهان كنم چون "به هنگام بررسي شخصيت هاي يك داستان، بزرگترين اشتباه اصرار بر غير واقعي بودن آنهاست." قاعدتا منظورم از واقعيت، رئاليسم ابتدايي و قواعد خشك آن در تعريف امر رئال نيست؛ امروزه ما از "حاد واقعيت" حرف مي زنيم و " واقعيت هاي اعتباري"؛ زماني مي توانستيم به تعداد بسته هاي اسكناس يك نفر اشاره كنيم و بگوييم :" او از من پولدارتر است" اما حالا در معاملات بين المللي نه تنها پولي رد و بدل نمي شود بلكه كالايي هم براي خريدن و فروختن وجود ندارد و گاه خبري از خريدار و فروشنده هم نيست اما واقعا معامله اي صورت مي گيرد و تاثير آن را هم مي توان به چشم ديد. نهاد اجتماعي كجاست؟ فرهنگ كو؟ آيا كسي مي تواند انگشت اشاره اش را به سمت آنها دراز كند و بگويد "اين هم واقعيت." دريدا از "متافيزيك حضور" حرف مي زند، فوكو از "قاعده قدرت" و...
پس قاعدتا معناي واقعيت مثل عشق، زيبايي، عدالت، آزادي و... تغيير كرده؛ تفاوت عشق هاي قرن 19 را با عشق هاي قرن 20 به خوبي در رمان هاي غرب مي توان ديد اما كسي نمي تواند بگويد كه ديگر عشق موضوعيت ندارد.
بگذريم ؛ نمي خواهم در تعاريف تو در توي واقيعت غرق شوم اما همين قدر مي توانم بگويم كه اصلي ترين مسئله براي رمان، واقعيت است. رمان آمده است تا واقعيت را ثبت كند و انواع آن را به ميزان انحرافش از واقعيت يا تعريف خاصش از همين مقوله مي سنجند. از دوست عزيزم مي خواهم كمي به مجادله هاي تولستوي و داستايوفسكي، زولا و بالزاك، ميشل بوتور و رولان بارت و... دقت كند. هيچ يك از آنها نگفته اند "من به واقعيت اعتقادي ندارم" بلكه گفته اند :" تو به واقعيت وفادار نبوده اي" نامه تولستوي به زولا (فكر مي كنم) و بدگويي او از داستايوفسكي در " رمان به روايت رمان نويسان" واقعا خواندني است و همين طور پاسخ داستايوفسكي به او و ديگراني كه محكومش مي كنند به اينكه " تو به واقعيت وفادار نيستي" داستايوفسكي با هزار زبان مي كوشد تا ثابت كند منتقدانش اشتباه مي كنند و او كاملا به واقعيت و آدم هاي واقعي وفادار است:" كمي به صفحات حوادث روزنامه ها سر بزنيد! چرا آنجا روايت هاي عجيب و غريب را باور مي كنيد اما آدم هاي داستاني مرا و داستان هاي شان را نه؟" داستايوفسكي در مقابل اين انتقادات هيچ گاه نگفته است " من بر اساس تخيل خودم مي نويسم و اعتقادي به واقعيت ندارم" زيرا او مي داند كه رمان عرصه تخيل نيست.