۰۹ فروردین ۱۳۸۹

زنگبار يا دليل آخر

پسر باز در اتاقك موتورخانه نشسته بود. كنودسن از وقتي به راه افتاده بودند يك كلمه هم با او حرف نزده بود. اما پسر در بند نبود، بلكه حيرت زده نشسته بود و فكر مي كرد. پس اين طور! مسئله سياسي است. هوا هنوز تاريك بود و او متوجه شده بود كه كنودسن با احتياط و دزدانه كشتي را از آب هاي ممنوع مي گذراند. با خود مي گفت اين دختره يهودي است. او از يهوديان فقط همان چيزهايي را مي دانست كه در مدرسه شنيده بود. اما حالا ناگهان دريافت كه يهوديان تقريبا همانند كه سياهان در آمريكا. اين دختر اين جا روي كشتي درست همان نقشي را داشت كه جيم سياه پوست براي هكل بري فين. كسي بود كه بايد آزادش كرد. پسر كمي بر او حسادت كرد. آدم بايد يا سياه باشد يا يهودي تا حق داشته باشد بي غرغر و نق نق بزرگ ترها فرار كند. چيزي نمانده بود كه با خود بگويد به اين ها بد نمي گذرد. ناگهان برقي از ذهنش گذشت و با خود گفت وقتي به دانمارك يا سوئد رسيديم من خودم را پناهنده سياسي جا مي زنم. وقتي آدم فراري سياسي باشد برش نمي گردانند. وقتي پسري مثل من نتواند در خانه بند شود، و از بكن نكن بزرگ ترها ذله شده باشد، حق ندارد فرار كند اما وقتي گفت سياسي ام كاري به كارش ندارند. به آن ها مي گويم سياسي ام و حق ندارم اسمم را بگويم و آن وقت شايد بگذارند در يكي از كشتي هاي باريشان استخدام شوم و آن وقت شايد به آمريكا بروم و شايد حتي به زنگبار.
زنگبار يا دليل آخر، آلفرد آندرش، سروش حبيبي، ققنوس

هیچ نظری موجود نیست: