۲۱ مرداد ۱۳۸۶

حقه هاي زباني هايدگر

هايدگر در نامه اي به اميل اشتايگركه در يك سخنراني چند ساعته شعري كوتاه از ادوارد موريكه را مورد تحليل قرار داده بود، مي نويسد: نيازي نيست كه شاعر خود را درگير انديشه فلسفي كند و من معتقدم شاعران هرچه بيشتر خود را به خصلت هاي شاعرانه نزديك سازند بيشتر به كسي شبيه مي شوند كه دارد فكر مي كند
ازكتاب هيدگر و شاعران نوشته ورونيك. م. فوتي ترجمه عبدالعلي دستغيب
به نظر من در اين عبارت از هايدگر حقه زباني وجود دارد چرا كه اولا توضيح نمي دهد منظور از خصلت هاي شاعرانه كدام خصلت ها هستند، آيا تخيل، باريك انديشي، احساسات رقيق و خصلت هايي از اين دست را مي توان شاعرانه ناميد؟ من فكر مي كنم مي توانيم هزاران خصلت ديگر را نام ببريم و هر كدام را به زعم خود شاعرانه بناميم و ناگفته پيداست كه خود هايدگر هم به اين نكته واقف بوده كه اساسا تعريف خصلت و در نظر گرفتن مجموعه اي از خصايص براي يك تيپ اجتماعي به نام شاعران غير ممكن است مگر اينكه چيزي را در هوا و بي هيچ پايه و اساسي و تنها به اين دليل كه تجربه ما نشان مي دهد، در نظر گرفته باشيم
مورد دوم اينكه هايدگر نمي گويد كسي كه فكر مي كند يا فلسفي فكر مي كند به چه چيزي فكر مي كند. خود هايدگر و اميل اشتايگر به چه چيزي فكر مي كنند تا شاعران به واسطه پرورش خصلت هاي شاعرانه شبيه آنها شوند؟
واضح است كه نه تنها هايدگر و اشتايگر بلكه، نيچه، بارت، گادامر، شوپنهاور، دريدا، استروس، سارتر و تقريبا همه فيلسوفان تاريخ به ويژه فيلسوفان جديد و مهمتر از همه خود هايدگر براي آنكه فكر كنند به شعر فكر مي كنند مگر نه اينكه دعواي او و اشتايگر هم بر سر شعري كوتاه از موريكه است، مگر نه اينكه مهمترين دعواهاي ارسطو و افلاطون بر سر شعر، نقاشي و بازيگري تئاتر است، مگر نه اينكه بزرگترين تئوري كانت غائيت زيبايي است و و و
بنابر اين هايدگر از شاعر مي خواهد به جاي فكر كردن به پرورش خصلت هايي بپردازد كه او را به كسي شبيه خواهد كرد كه به اثر او فكر مي كند آيا در اين عبارت مدور كه ما را دوباره بر سر خان اول برمي گرداند حقه زباني وجود ندارد؟

۱۸ مرداد ۱۳۸۶

به نظر نگارنده اين سطور

هر چه بيشتر فكر مي كنم كمتر به معنا و مفهوم اين واژه ها و تركيبات پي مي برم
قلمي كردن
اهل قلم
قلم به دست شدن
به نظر نگارنده اين سطور
در اين ميان به تركيب نخست حساسيت بيشتري دارم به نظرم مي رسد چيزي شبيه ماست مالي كردن و يا حتي بدتر از آن است مثلا ... مالي كردن و در جمله آخري نوعي غرور مشكوك به دانايي و عدم اعتماد به دانش را مي بينم كه در لفافه شكست نفسي اجازه بروز پيدا نمي كند حال به اين روايت توجه كنيد
با اهالي قلم نشسته بوديم كه به ذهن نگارنده اين سطور آمد ماوقع جلسه را قلمي كنم، لذا در دم قلم به دست شدم

۱۵ مرداد ۱۳۸۶

لعنت به براهني و اعوان و انصارش

عبدالعلي دستغيب حق داشت كه مي گفت براهني نمي تواند يك بيت حافظ را از رو بخواند. بيست سالم بود كه طلا در مس را خواندم آن روزها براهني يك غول بي شاخ و دم بود، منتقدي كه همه را از دم ماله مي كشيد، براهني را مي خوانديم كه فروغ و رويايي و شاملو و اوجي را بفهميم، چه خيال باطلي! بعد كه شعرهاي خودش را خواندم، از شعر بدم آمد
دف دف دف
ددف ددف
دف دف دف دف دف
يا مزخرفاتي از اين دست، گفتم شايد شاعر خوبي نباشد اما به هرحال براهني است و ماله كشي، لااقل منتقد خوبي كه هست، ادبيات ما به اين جور ماله كش ها نياز دارد، اما چيزي نگذشت كه ايشان در كسوت تئوريسين و معلم وارد ميدان شد، حاصل كارش چه بود؟ باز هم مشتي مزخرف. امروز پس لرزه هاي اين مزخرف گويي ها توسط
يكي از شاگردانش روزنامه شرق را توقيف كرد. گندي كه او در ادبيات ما به بار آورده حالا حالاها جمع شدني نيست. لعنت به او و اعوان و انصارش

۱۳ مرداد ۱۳۸۶

توماس قديس به روايت اومبرتو اكو

مردي فربه و متفكر كه در مدرسه در سكوت يادداشت بر مي داشت، با حالتي نه چندان تيز هوش كه مورد تمسخر هم كلاسي هاي خود بود. از اين گذشته در صومعه روزي روي نيمكت مخصوص خود- دسته هاي وسط آن را بريده بودند تا براي او جا به قدر كافي باز شود- نشسته بود كه كشيشي شوخ طبع گفت بيرون خري در حال پرواز است. توماس از جا پريد و در ميان خنده حاضران بيرون رفت تا آن را ببيند. اما او ابله نبود و هنگام بازگشت گفت به نظرش پرواز يك خر بيش تر به حقيقت نزديك است تا دروغگويي يك كشيش

مقاله توماس قديس و باز انديشي مذهب كاتوليك نوشته اومبرتو اكو به مناسبت هفتصدمين سالگشت مرگ او