۲۰ فروردین ۱۳۸۷

خانه زيبا رويان خفته


خانه زيبا رويان خفته اثر ياسوناري كاواباتا برنده جايزه نوبل 1967 كه عنوان بهترين رمان قرن بيستم ژاپن را نيز به خود اختصاص داده است شاهكاري است كه ماركز را وادار مي كند سال ها بعد رماني با همان قصه و حس و حال به نام "خاطره دلبركان غمگين من" بنويسد. ماركز در مقدمه اي كه در چاپ هاي بعدي براي خانه زيبا رويان خفته نوشته موضوعات جالب و جذابي را مطرح كرده است: اينكه او براي اولين بار نام كاواباتا را در سال 1967 يعني پس از تعلق گرفتن جايزه نوبل به وي شنيده است( لطفا به قدرت اعتراف اين نويسنده بزرگ دقت كنيد) اينكه نويسندگان ژاپن عادت به خودكشي دارند و البته كاواباتا هم مثل مي شيما ديگر نويسنده شهير ژاپن از اين قاعده مستثني نيست، اينكه ميان او و نويسندگان ژاپن زاويه ديد مشتركي وجود دارد، او مدام به زيبا رويان خفته انديشيده است حتي در مسافرت هاي هوايي و زماني كه زني با پوستي به رنگ نان و چشم هايي شبيه بادام سبز كنار او به خوابي عميق فرو رفته و مهم تر از همه اينكه " آرزو داشتم نويسنده اين داستان من باشم" و با خاطره دلبركان غمگين من به اين آرزو رسيد
بايد بگويم خوشحالم كه فرصتي دست داد تا اين اثر ارزشمند كاواباتا را بخوانم، اثر نويسنده اي كه فرهنگ كشورش، روسپيان را معادل بودا مي داند. با خواندن آن خاطره دلبركان ماركز را هم بهتر فهميدم و ماركز كمكم كرد تا از پيچ وتاب هاي خانه پر رمز و راز كاواباتا با آن پرده هاي مخمل سرخش سر در آورم
مقدمه ماركز تقريبا به يك داستان كوتاه جذاب شبيه است. داستاني كه متاسفانه نمي توانم تمامي آن را اينجا بياورم. من اين مقدمه را 4 بار خواندم و به اندازه خود داستان از آن لذت بردم
دختري زيبا و لاغر بود. پوستي به رنگ نان و چشماني همچون دو بادام سبز داشت. موهاي سياه و بلندش تا كمر مي رسيد. بوي شرق از بدنش به اطراف پراكنده مي شد. احتمالا اهل بوليوي بود شايد هم فيليپين
همين جا بگويم دنبال اين كتاب نباشيد چون حتي يك نسخه از آن را هم در بازار پيدا نخواهيد كرد. نشر شيرين. مترجم كيومرث پارساي

۱۸ فروردین ۱۳۸۷

يك مهماني يك رقص

از خودم مي پرسم نويسنده گياهخوار و اخلاق گراي لهستاني كه پس از سال ها زندگي در امريكا با زبان مرده ييديش و براي چند صد هزار يهودي لهستان كه با اين زبان مرده آشنايي دارند مي نويسد، چگونه مرزهاي جهان را در مي نوردد؟ مگر نه اينكه سال هاست نويسندگان و شعراي ما از جغرافياي محدود زبان فارسي و تحسر نسبت به اعراب مي گويند؟
سادگي است اگر بگوييم جايزه نوبل او بايد ارتباطي با يهودي بودن بانيان نوبل داشته باشد. باشويس سينگر خود اعتراف مي كند كه منتقدين يهود از نوشته هاي او براي تبليغ عليه يهوديت استفاده مي كنند. عجب! نوشتن از چرك و كثافت ييديش به زبان ييديش
كجا بايد به دنبال وجه جهاني نوشته هاي آيزاك باشويس سينگر باشم؟ شايد روايت و تكنيك؟ جالب اينكه اين نويسنده قرن بيستم براي روايت هم همچون زباني كه برگزيده است راه انحرافي مي رود يعني استفاده از شيوه روايت يك قرن پيش از خود
شايد اگر در مضامين و موضوعات بگردم وجه متمايز و ويژه اي پيدا كنم مثلا در دهان هاي بدون لب، كله هاي بي مو، صورت هاي كك و مك، قوزهاي روي سينه و پشت و دماغ هايي كه تا روي شكم كش آمده اند. شايد در گيمپل ابله كه فاحشه اي را به زني مي گيرد و بچه هايي را كه هر كدام فرزند يكي از مردان شهرند بزرگ مي كند، بتوان چيزي يافت، سلاخ ها و قصاب هايي كه گيمپل در خمير نان شان نمي شاشد، شايد در وجود پير زني كه خود را از طبقه دهم آپارتماني به پايين پرت مي كند و يا بانويي جوان و رنج كشيده كه به امريكا مهاجرت مي كند و هيتلر را آنجا در كافه تريا مي بيند؟ اما نويسندگان ديگر هم همين قدر عجيب و غريب نوشته اند با اين همه نه مثل او نوبل برده اند و نه به اندازه او جهاني شده اند
آيزاك باشويس سينگر خواننده را ملول نمي كند، او براي سرگرم كردن خواننده مي نويسد و رسالت ادبيات را در سرگرمي مي داند و بس. بله به نظرم همين موضوع او را به نويسنده اي بزرگ تبديل كرده است. ادبيات ملال ديگر سال هاست كه با سينگر مرده است يعني وقتي كه من شش ساله بوده ام

يك مهماني يك رقص - آيزاك باشويس سينگر - مژده دقيقي

۲۷ اسفند ۱۳۸۶

تيتر طلايي آنتولوژي

سايت آنتولوژي تركيه به تازگي چهار عنوان جالب را به بخش تيترهاي طلايي خود افزوده است كه به نظرم فوق العاده آمد
اينجا مي توانيد
111 برنده جايزه نوبل را يكجا ملاقات كنيد
اينجا 40 كاريكاتور كه در مسابقات جهاني موفق به دريافت جوايز بين المللي شده اند
اينجا
نويسندگاني كه خودكشي كرده اند. در اين ليست صادق هدايت نفر پنجم است
و اينجا 25 عبارت به هنگام مرگ از 25 انديشمند بزرگ
عيد همه مبارك و كلي از اين لوس بازي ها

۲۰ اسفند ۱۳۸۶

آنكه گفت آري آنكه گفت نه

پدر
دستش را روي لبه ويترين مي كشد و مي گويد: ببين اينجا زبره، اينجا صاف. اونجايي كه صافه بايد اونقدر سمباته بخوره كه زبر بشه، كار تا زبر نشه رنگ نمي ره تو مغزش. صافكارا رو ديدي خدا دفعه سمباته مي كشن
پسر:
انگشتش را به همان جايي كه پدرش ديروز كشيده بود، مي كشد و مي گويد: ببين اينجا زبره، اينجا صاف. اونجايي كه زبره بايد اونقدر سمباته بخوره كه صاف بشه، كار تا صاف نشه رنگ به خودش نمي گيره. صافكارا رو ديدي خدا دفعه سمباته مي كشن
من:
از رنگ فروشي كه زدم بيرون به " آنكه گفت آري، آنكه گفت نه" فكر كردم. راستي چه فرقي دارد آري و نه، چه فرقي دارد حقيقت و دروغ، چه فرقي دارد كينه و عشق بايد سمباته بكشيم چه فرقي دارد براي زبر كردن يا صاف كردن