خانه زيبا رويان خفته اثر ياسوناري كاواباتا برنده جايزه نوبل 1967 كه عنوان بهترين رمان قرن بيستم ژاپن را نيز به خود اختصاص داده است شاهكاري است كه ماركز را وادار مي كند سال ها بعد رماني با همان قصه و حس و حال به نام "خاطره دلبركان غمگين من" بنويسد. ماركز در مقدمه اي كه در چاپ هاي بعدي براي خانه زيبا رويان خفته نوشته موضوعات جالب و جذابي را مطرح كرده است: اينكه او براي اولين بار نام كاواباتا را در سال 1967 يعني پس از تعلق گرفتن جايزه نوبل به وي شنيده است( لطفا به قدرت اعتراف اين نويسنده بزرگ دقت كنيد) اينكه نويسندگان ژاپن عادت به خودكشي دارند و البته كاواباتا هم مثل مي شيما ديگر نويسنده شهير ژاپن از اين قاعده مستثني نيست، اينكه ميان او و نويسندگان ژاپن زاويه ديد مشتركي وجود دارد، او مدام به زيبا رويان خفته انديشيده است حتي در مسافرت هاي هوايي و زماني كه زني با پوستي به رنگ نان و چشم هايي شبيه بادام سبز كنار او به خوابي عميق فرو رفته و مهم تر از همه اينكه " آرزو داشتم نويسنده اين داستان من باشم" و با خاطره دلبركان غمگين من به اين آرزو رسيد
بايد بگويم خوشحالم كه فرصتي دست داد تا اين اثر ارزشمند كاواباتا را بخوانم، اثر نويسنده اي كه فرهنگ كشورش، روسپيان را معادل بودا مي داند. با خواندن آن خاطره دلبركان ماركز را هم بهتر فهميدم و ماركز كمكم كرد تا از پيچ وتاب هاي خانه پر رمز و راز كاواباتا با آن پرده هاي مخمل سرخش سر در آورم
مقدمه ماركز تقريبا به يك داستان كوتاه جذاب شبيه است. داستاني كه متاسفانه نمي توانم تمامي آن را اينجا بياورم. من اين مقدمه را 4 بار خواندم و به اندازه خود داستان از آن لذت بردم
دختري زيبا و لاغر بود. پوستي به رنگ نان و چشماني همچون دو بادام سبز داشت. موهاي سياه و بلندش تا كمر مي رسيد. بوي شرق از بدنش به اطراف پراكنده مي شد. احتمالا اهل بوليوي بود شايد هم فيليپين
همين جا بگويم دنبال اين كتاب نباشيد چون حتي يك نسخه از آن را هم در بازار پيدا نخواهيد كرد. نشر شيرين. مترجم كيومرث پارساي
بايد بگويم خوشحالم كه فرصتي دست داد تا اين اثر ارزشمند كاواباتا را بخوانم، اثر نويسنده اي كه فرهنگ كشورش، روسپيان را معادل بودا مي داند. با خواندن آن خاطره دلبركان ماركز را هم بهتر فهميدم و ماركز كمكم كرد تا از پيچ وتاب هاي خانه پر رمز و راز كاواباتا با آن پرده هاي مخمل سرخش سر در آورم
مقدمه ماركز تقريبا به يك داستان كوتاه جذاب شبيه است. داستاني كه متاسفانه نمي توانم تمامي آن را اينجا بياورم. من اين مقدمه را 4 بار خواندم و به اندازه خود داستان از آن لذت بردم
دختري زيبا و لاغر بود. پوستي به رنگ نان و چشماني همچون دو بادام سبز داشت. موهاي سياه و بلندش تا كمر مي رسيد. بوي شرق از بدنش به اطراف پراكنده مي شد. احتمالا اهل بوليوي بود شايد هم فيليپين
همين جا بگويم دنبال اين كتاب نباشيد چون حتي يك نسخه از آن را هم در بازار پيدا نخواهيد كرد. نشر شيرين. مترجم كيومرث پارساي




