۲۴ فروردین ۱۳۸۷

از عشق و ديگر اهريمنان

اين روزها كه دارم ماركز را دوره مي كنم متوجه چيز جالبي شدم: اينكه مقدمه هاي ماركز خود داستان كوتاه حيرت انگيزي است. حوصله كنيد و يادداشت يا مقدمه اي را كه براي رمان تراژيك "از عشق و ديگر اهريمنان" نوشته بخوانيد
بيست و ششم اكتبر 1949 روزي نبود كه خبرهاي مهم زيادي در كار باشد. استاد كلمنته مانوئل زابالا، سردبير روزنامه اي كه من در آن اصول كلي خبرنگاري را آموختم، نشست صبحگاهي ما را با دو سه پيشنهاد عادي به پايان رساند. او به هيچ كدام از نويسنده ها وظيفه خاصي محول نكرد. دو سه دقيقه بعد با تلفن به او خبر دادند كه سردابه هاي اجساد صومعه قديمي سانتاكلارا را دارند تخليه مي كنند و او بي آن كه خيال هاي بيهوده به خود راه دهد، به من گفت: سر و گوشي آب بده ببين چيز دندانگيري پيدا مي كني يا نه ادامه

۲۱ فروردین ۱۳۸۷

هذيان مرگ

گوگول: يك نردبان زود يك نربان بياوريد
گوته: آه اندكي ديگر روشنايي
ايمانوئل كانت: حالا خوب شد
اقبال لاهوري: حقيقت اولين پرده اي است كه در ادبيات كنار مي رود
كافكا: نمي خواهم چيزي كه ثابت مي كند من نويسنده ام باقي بماند
ماركس: پيش از آخرين حرف ها، ابلهان مشغول دروغ مي شوند
لرد بايرون شاعر انگليسي: همه چيز تمام شد، ديگر خيلي دير شده است
اسكاروايلد: كاغذ ديواري كنار مي رود يا من
تري كاس هنرپيشه روس: نترسيد زياد پر نيست
شوپن: اينگونه از زنده زنده مردن مي ترسم
گئورگه برنارد شاو: اين هم آرامشي ديگر براي من
ريچارد واگنر: حال آنهايي را كه در پايين دست اين جهنم هستند درك مي كنم
ويكتور هوگو: نور سياهي مي بينم
جمال نادر كاريكاتوريست محبوب تركيه: آه اگر خوب شوم، دمپايي هايم را بپوشم، بروم شو برقصم، برگردم اينجا به گوشه اي بخزم كاريكاتور بكشم
آنتوان چخوف: خيلي وقت بود شامپاين نخورده بودم

۲۰ فروردین ۱۳۸۷

خانه زيبا رويان خفته


خانه زيبا رويان خفته اثر ياسوناري كاواباتا برنده جايزه نوبل 1967 كه عنوان بهترين رمان قرن بيستم ژاپن را نيز به خود اختصاص داده است شاهكاري است كه ماركز را وادار مي كند سال ها بعد رماني با همان قصه و حس و حال به نام "خاطره دلبركان غمگين من" بنويسد. ماركز در مقدمه اي كه در چاپ هاي بعدي براي خانه زيبا رويان خفته نوشته موضوعات جالب و جذابي را مطرح كرده است: اينكه او براي اولين بار نام كاواباتا را در سال 1967 يعني پس از تعلق گرفتن جايزه نوبل به وي شنيده است( لطفا به قدرت اعتراف اين نويسنده بزرگ دقت كنيد) اينكه نويسندگان ژاپن عادت به خودكشي دارند و البته كاواباتا هم مثل مي شيما ديگر نويسنده شهير ژاپن از اين قاعده مستثني نيست، اينكه ميان او و نويسندگان ژاپن زاويه ديد مشتركي وجود دارد، او مدام به زيبا رويان خفته انديشيده است حتي در مسافرت هاي هوايي و زماني كه زني با پوستي به رنگ نان و چشم هايي شبيه بادام سبز كنار او به خوابي عميق فرو رفته و مهم تر از همه اينكه " آرزو داشتم نويسنده اين داستان من باشم" و با خاطره دلبركان غمگين من به اين آرزو رسيد
بايد بگويم خوشحالم كه فرصتي دست داد تا اين اثر ارزشمند كاواباتا را بخوانم، اثر نويسنده اي كه فرهنگ كشورش، روسپيان را معادل بودا مي داند. با خواندن آن خاطره دلبركان ماركز را هم بهتر فهميدم و ماركز كمكم كرد تا از پيچ وتاب هاي خانه پر رمز و راز كاواباتا با آن پرده هاي مخمل سرخش سر در آورم
مقدمه ماركز تقريبا به يك داستان كوتاه جذاب شبيه است. داستاني كه متاسفانه نمي توانم تمامي آن را اينجا بياورم. من اين مقدمه را 4 بار خواندم و به اندازه خود داستان از آن لذت بردم
دختري زيبا و لاغر بود. پوستي به رنگ نان و چشماني همچون دو بادام سبز داشت. موهاي سياه و بلندش تا كمر مي رسيد. بوي شرق از بدنش به اطراف پراكنده مي شد. احتمالا اهل بوليوي بود شايد هم فيليپين
همين جا بگويم دنبال اين كتاب نباشيد چون حتي يك نسخه از آن را هم در بازار پيدا نخواهيد كرد. نشر شيرين. مترجم كيومرث پارساي

۱۸ فروردین ۱۳۸۷

يك مهماني يك رقص

از خودم مي پرسم نويسنده گياهخوار و اخلاق گراي لهستاني كه پس از سال ها زندگي در امريكا با زبان مرده ييديش و براي چند صد هزار يهودي لهستان كه با اين زبان مرده آشنايي دارند مي نويسد، چگونه مرزهاي جهان را در مي نوردد؟ مگر نه اينكه سال هاست نويسندگان و شعراي ما از جغرافياي محدود زبان فارسي و تحسر نسبت به اعراب مي گويند؟
سادگي است اگر بگوييم جايزه نوبل او بايد ارتباطي با يهودي بودن بانيان نوبل داشته باشد. باشويس سينگر خود اعتراف مي كند كه منتقدين يهود از نوشته هاي او براي تبليغ عليه يهوديت استفاده مي كنند. عجب! نوشتن از چرك و كثافت ييديش به زبان ييديش
كجا بايد به دنبال وجه جهاني نوشته هاي آيزاك باشويس سينگر باشم؟ شايد روايت و تكنيك؟ جالب اينكه اين نويسنده قرن بيستم براي روايت هم همچون زباني كه برگزيده است راه انحرافي مي رود يعني استفاده از شيوه روايت يك قرن پيش از خود
شايد اگر در مضامين و موضوعات بگردم وجه متمايز و ويژه اي پيدا كنم مثلا در دهان هاي بدون لب، كله هاي بي مو، صورت هاي كك و مك، قوزهاي روي سينه و پشت و دماغ هايي كه تا روي شكم كش آمده اند. شايد در گيمپل ابله كه فاحشه اي را به زني مي گيرد و بچه هايي را كه هر كدام فرزند يكي از مردان شهرند بزرگ مي كند، بتوان چيزي يافت، سلاخ ها و قصاب هايي كه گيمپل در خمير نان شان نمي شاشد، شايد در وجود پير زني كه خود را از طبقه دهم آپارتماني به پايين پرت مي كند و يا بانويي جوان و رنج كشيده كه به امريكا مهاجرت مي كند و هيتلر را آنجا در كافه تريا مي بيند؟ اما نويسندگان ديگر هم همين قدر عجيب و غريب نوشته اند با اين همه نه مثل او نوبل برده اند و نه به اندازه او جهاني شده اند
آيزاك باشويس سينگر خواننده را ملول نمي كند، او براي سرگرم كردن خواننده مي نويسد و رسالت ادبيات را در سرگرمي مي داند و بس. بله به نظرم همين موضوع او را به نويسنده اي بزرگ تبديل كرده است. ادبيات ملال ديگر سال هاست كه با سينگر مرده است يعني وقتي كه من شش ساله بوده ام

يك مهماني يك رقص - آيزاك باشويس سينگر - مژده دقيقي