۲۰ مرداد ۱۳۸۸

پيرمرد و دريا

پيرمرد با خود گفت: نه من از پس او (ماهي بزرگي كه قلاب را بلعيده و قايق پيرمرد را به دنبال خود مي كشد) برمي آيم، نه او از پس من. تا او به اين روال مي رود همين است كه هست.
يك بار ايستاد و از پهلوي قايق به دريا شاشيد و ستاره ها را نگاه كرد و سمت سير خود را ديد زد. ريسمان از شانه اش به پايين يك راست مانند يك خط شب نماي روشن در آب مي تابيد. اكنون آهسته تر مي رفتند و روشنايي هاوانا چندان قوي نبود و او مي دانست كه جريان آب دارد آنها را به سمت شرق مي برد.
درست پيش از تاريكي از كنار جزيره بزرگي از گياه ساراگاسو گذشتند كه در موج مختصر بالا و پايين مي رفت. انگار كه دريا زير يك لحاف سبزرنگ دارد عشق بازي مي كند. پيرمرد نخست پيسو را ديد كه به هوا پريد (ماهي كوچكي كه براي رفع گرسنگي با قلاب ديگري گرفته و ريسمان ماهي بزرگ را همچنان در دست ديگر دارد.) و در واپسين پرتو خورشيد، طلايي طلايي بود و منحني شده بود و بالكهايش را تند به هم مي زد. پيسو از ترس مي پريد و معلق مي زد.
با خود گفت اگر آدم مجبور بود هر روز ماه را بكشد چه مي شد. ماه فرار مي كند. اما اگر آدم مجبور بود هر روز خورشيد را بكشد چي؟ با خود گفت جاي شكرش باقي است كه چنين نيست.
پيرمرد و دريا- ارنست همينگوي- نجف دريابندري- خوارزمي

۱۷ مرداد ۱۳۸۸

پاريس جشن بي كران - شكسپير و شركا

يوسا در ستايش از همينگوي مي گويد:" هر داستان خوب بايد بتواند كمي از خصلت هاي داستاني همينگوي را در خود داشته باشد." در انتهاي كتاب "پاريس جشن بيكران" كه درواقع خاطرات همينگوي از پاريس و روزگار جواني است دو مقاله خوب از يوسا و ماركز درباره همينگوي مي خوانيم. اما خود كتاب كه پس از مرگ نويسنده منتشر شده، كتابي است به غايت شيرين و جذاب و نيز در عين حال آموزنده. يك فصل از آن را با نام "شكسپير و شركا" انتخاب كرده ام كه فكر مي كنم همه چيز در آن به زلالي آب، روشن است؛ سرمستي از پاريس و جواني كه خود در توصيفش مي نويسد:" اگر بخت يارت بوده باشد تا در جواني در پاريس زندگي كني، باقي عمرت را، هر جا كه بگذراني، با تو خواهد بود؛ چون پاريس جشني است بي كران"، سادگي او در نوشتن كه تاكيد دارد " بايد از صفت ها دوري كرد و با حقيقي ترين جمله ها نوشت"، دوستي و ديدار او با بزرگاني چون ازرا پاند و جويس، عطش خواندن و نوشتن، عشق او به اولين همسرش و...
"آن روزها پولي در بساط نبود كه بشود كتاب خريد. من از كتابخانه "شكسپير و شركا" كه عضو مي پذيرفت كتاب به امانت مي گرفتم. اينجا كتابخانه و كتاب فروشي سيلويا بيج در شماره 12 خيابان ادئون بود. در آن خيابان سرد كه گذرگاه باد بود، اين كتاب فروشي مكاني بود با نشاط، با بخاري بزرگي در زمستان ها و قفسه هاي پر از كتاب و تازه هاي كتاب پشت ويترين و عكس نويسندگان مشهور زنده و مرده روي ديوارها. عكس ها به عكس هاي فوري مي مانستند و حتي نويسندگان مرده هم چنان بودند كه انگار زنده اند. سيلويا چهره اي زنده داشت با خطوطي صاف و مستقيم، چشماني قهوه اي كه به سرزندگي چشم جانوران كم جثه بود و شادي دختركي كم سن و سال، و موهايي مواج و بلوطي كه از پيشاني ظريفش به عقب شانه مي شد و زيرگوش هايش، روي خط يقه ژاكت مخمل قهوه اي اش مي ريخت. پاهاي زيبايي داشت و مهربان و پر جنب و جوش و دقيق و عاشق بذله گويي و غيبت. هيچ يك از كساني كه در زندگي شناخته ام با من مهربان تر از او نبوده اند.
بار نخست كه به مغازه رفتم، بسيار خجالتي بودم و پول كافي نداشتم كه در كتابخانه عضو شوم. سيلويا به من گفت كه مي توانم وديعه را هر وقت كه پول داشتم بپردازم و كارتي برايم پر كرد و گفت هر تعداد كتاب خواستم مي توانم با خود ببرم.
دليلي وجود نداشت كه به من اعتماد كند. مرا نمي شناخت و نشاني اي به او داده بودم – شماره 74 كوچه كاردينال لوموئن- كه از آن محقرتر امكان نداشت. اما او سرزنده و جذاب و خوش برخورد بود و پشت سرش تا نزديكي سقف و تا اتاق پشتي، كه به حياط داخلي ساختمان راه داشت، قفسه پشت قفسه، گنجينه كتاب فروشي را در بر مي گرفت.
از تورگنيف شروع كردم و دو جلد خاطرات شكارچي و يكي از آثار اوليه دي.اچ.لارنس را كه تصور مي كنم پسران عشاق بود برداشتم و سيلويا به من گفت كه اگر مي خواهم بيشتر بردارم. من جنگ و صلح ترجمه كنستانس گارنت و قمارباز و داستان هاي دير اثر داستايوفسكي را برداشتم.
سيلويا گفت:" اگر بخواهي همه اينها را بخواني، به اين زودي ها برنمي گردي."
- چرا، برمي گردم كه پول بدهم. در آپارتمانم كمي پول هست.
- منظورم اين نبود. پول را هر وقت كه خواستي بيار.
پرسيدم:"كي جويس اين طرف ها مي آيد؟"
- اگر بيايد، اواخر بعد از ظهر. تا حالا نديده ايش؟
- توي رستوران ميشو با خانواده اش ديدمش. ولي وقتي مردم در حال غذا خوردن هستند، تماشا كردن شان كار مودبانه اي نيست. به علاوه رستوران ميشو جاي گراني است.
- شما توي خانه غذا مي خوريد؟
- بيشتر اوقات. ما آشپز خوبي داريم.
- دور و بر محله شما رستوران كه نبايد باشد؟
- نه. شما از كجا مي دانيد؟
- لاربو آنجا زندگي مي كرد. آنجا را خيلي دوست داشت، ولي از همين موضوع دلخور بود.
- نزديك ترين جاي خوب و ارزان قيمت پانتئون است.
- من اين محله را نمي شناسم. ما هم توي خانه غذا مي خوريم. شما و همسرتان بايد پيش ما بياييد.
گفتم:" اول ببينيد پولتان را مي دهم يا نه بعد دعوت كنيد. به هر حال صميمانه سپاسگزارم."
- زياد تند نخوانيد.
خانه ما در كوچه كاردينال لوموئن دو اتاقه بود. آب گرم و هيچ گونه امكانات داخلي نداشت، مگر يك دبه مايع ضدعفوني كه براي كسي كه به مستراح هاي بيرون از خانه ميشيگان عادت داشت ناراحت كننده نبود. خانه با چشم انداز زيبا و تشك خوب فنرداري كه در كف اتاق مي انداختيم و عكس هايي كه دوست داشتيم و به ديوارها مي آويختيم، خانه شاد و با نشاطي بود. وقتي با كتاب ها به خانه رسيدم، از جاي محشري كه پيدا كرده بودم به همسرم گفتم.
گفت:" ولي تاتي، بايد همين بعد از ظهر بروي و پول شان را بدهي."
- البته مي روم. هر دو با هم مي رويم. و بعد، از كنار رودخانه و از خيابان ساحلي قدم زنان برمي گرديم.
- بيا برويم خيابان سن و نگاهي به نمايشگاه ها و ويترين مغازه ها بيندازيم.
- حتما. هر جا كه بخواهي قدم مي زنيم و مي توانيم به كافه تازه اي كه تويش نه ما كسي را بشناسيم و نه كسي ما را بشناسد، برويم و يك ليوان بنوشيم.
- مي توانيم دو ليوان بنوشيم.
- بعد هم مي رويم جايي مي نشينيم و غذا مي خوريم.
- نه فراموش نكن كه بايد پول كتاب فروشي را بدهيم.
- بر مي گرديم خانه و همين جا غذا مي خوريم و دلي از غزا در مي آوريم و از آن تعاوني كه از پنجره پيداست و قيمت شراب بن را روي پنجره اش نوشته شراب مي خريم و مي نوشيم. بعد كتاب مي خوانيم و بعد به تخت مي رويم و عشقبازي مي كنيم.
- هرگز هم عاشق هيچ كس غير از خودمان نمي شويم.
- نه. هرگز.
- چه بعد از ظهر و غروب قشنگي. حالا بهتر است ناهار بخوريم.
گفتم:"گرسنه ام. توي كافه فقط با يك قهوه خامه دار كار كردم.(همينگوي اغلب در كافه مي نوشت و گاه اتاقي به عنوان دفتر كار در مسافرخانه اي اجاره مي كرد)"
- چطور از آب درآمده تاتي؟
- به نظرم خوب است. اميدوارم باشد. ناهار چي داريم؟
- تربچه و جگر گوساله عالي با پوره سيب زميني و سالاد آنديو. شيرني سيب.
- و تمام كتاب هاي دنيا را براي خواندن داريم و هروقت هم كه سفر رفتيم مي توانيم با خود ببريم.
- اين كار شرافتمندانه است؟
- البته.
- آثار هنري جيمز را هم دارد؟
- البته.
- واي خدايا، چه خوشبختيم كه چنين جايي پيدا كرده اي.
گفتم:" ما هميشه خوشبختيم" و احمق بودم كه به تخته نزدم (به تخته زدن را همينگوي از سفر اسپانيا آموخته بود؛ وقتي گاوبازها وارد ميدان مي شدند، علاقمندان شان روي تخته مي زدند) در آن آپارتمان، هر گوشه كه نگاه مي انداختي، تخته بود كه بشود به آن بكوبيد."
پاريس جشن بي كران- ارنست همينگوي- زنده ياد فرهاد غبرايي و تصحيح دوباره مهدي غبرايي- كتاب خورشيد

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

عقايد يك دلقك

شنير دلقك در وان حمام دراز كشيده و با ماري حرف مي زند. ماري در خانه نيست و براي هميشه او را ترك كرده تا كنار هريبرت تسوپفنر و آموزه هاي او در گروه كاتوليك هاي بن به آرامش برسد:
"تو سعي خواهي كرد خودت را با چپ گرايي پوسيده ي فرد بويل تسلي دهي، اما بي حاصل خواهد بود. از طرفي تلاش تو براي واكنش نشان دادن نسبت به راست گرايي بي شرمانه ي بلوترت نيز بي حاصل خواهد بود. يك واژه ي بسيار زيبا وجود دارد: هيچ. به هيچ فكر كن. نه به صدر اعظم و نه به كاتوليك ها، بلكه تنها به دلقكي فكر كن كه در وان حمام اشك مي ريزد و قطرات قهوه بر روي دمپائي هايش مي چكد."
عقايد يك دلقك – هاينريش بل – محمد اسماعيل زاده - نشر چشمه

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري

تصويري كه از كالوينو در "بارون درخت نشين" و "ويكنت دو نيم شده" در ذهنم شكل گرفت تصوير يك نويسنده خيالباف بود كه بيش از نثر، شعر را خوب مي شناسد. از خودم مي پرسيدم ساراماگو هم در "كوري" يا حتي در "بينايي" و حالا كه خوب فكر مي كنم در "همه نام ها"، "دخمه" و حتي "مرد تكثير شده" به ويژه خود كوري، چنين فضايي را براي ما ترسيم مي كند اما چرا فضاي تخيلي و استعاري ساراماگو در اين آثار آنقدرها اذيت نمي كند كه كالوينو در بارون درخت نشين يا ويكنت دو نيم شده؟ شايد توضيحش سخت باشد اما فكر مي كنم ساراماگو ما را با بهانه اي خيالي و استعاري به درون رمان مي كشد ولي پس از آن همه مناسبات بر اساس واقعيت پيش مي رود در حالي كه كالوينو مدام ما را با نوعي انيميشن روبه رو مي سازد. تلاش ساراماگو اين است كه به خواننده بگويد آنچه مي خواني خيالات نيست واقعيت است اما كالوينو اصرار دارد به ما بگويد اين ها واقعيت نيست بلكه جوشش خيال باريك من است!
پس از خواندن "ساخت و ساز غير مجاز" تصويري كه از كالوينو داشتم عوض شد؛ او حالا نويسنده اي بود متوسط اما متوسطي كه اصول نوشتن را بلد است درست مثل نويسنده متوسط هم وطنش آلبادسس پدس در " عذاب وجدان"، "عروس فرنگي" يا "دفترچه ممنوع" كه من اين آخري را به خاطر اينكه نويسنده تلاش نمي كند تكنيك هاي عجيب و غريبي در روايت خلق كند، بيشتر مي پسندم. عروس فرنگي او هم جذاب است اما اصرار اين نويسنده در "عذاب وجدان" براي استفاده از شيوه نامه نگاري، او را با دردسر زيادي مواجه مي كند كه جا به جا مجبور مي شود آنچه را كه روايت كرده، توجيه كند.
ويرجينياوولف، جين آستين را متوسطي موفق در مقابل خواهران برونته مستعد مي داند و البته اين استدلال در مورد خود او نيز صادق است؛ وولف بسيار نويسنده با استعدادي است اما جين آستين از او بهتر است چون آستين متوسط، روايت و داستان را نفي نمي كند. درحالي كه تشخص وولف در شناي خلاف جهت است. كاري كه كالوينو سعي دارد بكند.
"چرا بايد كلاسيك ها را خواند" چهره ديگري از كالوينو به نمايش مي گذارد؛ نويسنده اي محقق و تشتنه آموختن با اندكي تفكر فلسفي. اما "اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري" سراسر فاجعه بود. نتوانستم تا به آخر پيش بروم و هرچه تلاش كردم خودم را به امواج نوشته بسپارم نشد كه نشد. واقعا چرا بايد آدم وقتش را تلف كند و چرندياتي مثل اين كتاب را بخواند. پيشنهاد نمي كنم آن را بخوانيد چون به لعنت خدا هم نمي ارزد. هنوز يگانه نويسنده ايتاليايي كه مي شناسم خالق "وجدان زنو" ايتالو اسووو است.
اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري - ليلي گلستان - آگاه