۰۸ مهر ۱۳۸۶

وبلاگ‌هاي ايراني قابل اعتماد نيستند

نوشتن در وبلاگ با روزنامه تفاوت عمده‌اي دارد، وبلاگ‌نويس در لحظه تصميم مي‌گيرد كه مطلبي بنويسد حتي ممكن است مطلب او به لحاظ نگارشي داراي نواقصي باشد ويا از منابع صحيحي استفاده نكرده باشد، حال با توجه به افت و خيزها و حوادث روز در نظر بگيريد كه يك ميليون وبلاگنويس در يك لحظه تصميم به نوشتن مي گيرند، اما هنگام مراجعه، با مسدود بودن سرويس دهنده وبلاگ مواجه مي‌شوند، بدون شك اين مشكل به معناي از دست رفتن انرژي يك ميليون نويسنده است كه براي مثال قصد پوشش خبري را در آن روز داشته‌اند
مسدود شدن سرويس دهنده وبلاگ بدتر از توقيف يك روزنامه است، چرا كه هنگام توقيف روزنامه نهايتا تعداد محدودي از اعضاي تحريريه كار خود را از دست مي‌دهند، اما مسدود شدن يك وبلاگ به معناي محروميت تعداد زيادي نويسنده از پيوستن به يك جريان خبري، مخدوش شدن جريان ذهني وبلاگ‌نويسان واز بين رفتن انرژي تعداد زيادي نويسنده در آن لحظه است

۰۷ مهر ۱۳۸۶

كتاب، توهم / چرا بايد كلاسيك ها را خواند

چرا بايد كلاسيك ها را خواند؟ اين پرسشي است كه در ذهن همه ما هست و جواب دقيقي هم برايش نداريم. من هم از اين قاعده مستثني نيستم، از خودم مي پرسم چرا بايد كلاسيك ها را خواند و جوابي جز اين پيدا نمي كنم: چرا نبايد كلاسيك ها را خواند؟
قرآن، انجيل، تورات، اوستا، اوديسه، شاهنامه، گيلگمش، بخش دوزخ كمدي الهي دانته، بهشت گمشده جان ميلتون،انه ايد ويرژيل،سرخ و سياه، برادران كارامازوف،هملت، جنگ و صلح و مثنوي معنوي. آيا مي توان از خواندن اين كتاب ها- آسماني و زميني- شانه خالي كرد؟ آيا با خواندن اين كتاب ها ديگر نيازي به خواندن هست؟ آيا كتاب هاي ديگر تقليدي استادانه و گاه ناشيانه و خنده دار از اين كتاب ها نيستند؟ پس كلاسيك ها را بايد خواند و خواند و خواند و خواند بي آنكه به روشني بدانيم چرا
پي نوشت چهارم براي پست قبلي: بعدا فهميدم تازه وارد ابليس است آرام آرام تبديل به سازمان امنيت شوروي شد و اين طور كه پيش مي رود به نظرم دوباره به مسيح برگردد

۰۵ مهر ۱۳۸۶

مسيح در پاتريارك پاندز

شاعر كه همه گفته هاي سردبير برايش تازگي داشت، به دقت به سخنان ميخاييل الكساندرويچ گوش مي داد و با چشمان گستاخ سبزش به او خيره شده بود و گهگاه سكسكه اي مي كرد و زير لب به آب زردآلو فحشي مي داد. برليوز گفت
حتي يك دين شرقي هم پيدا نمي شود كه در آن باكره عفيفه اي خدايي را به اين دنيا نياورده باشد و مسيحيان كه هيچ خلاقيتي نداشتند، مسيح خود را دقيقا با همين الگو خلق كردند. واقعيت اين است كه مسيج هرگز وجود خارجي نداشته. اين نكته اي است كه بايد به آن توجه كرد
تازه وارد از كنار نيمكت شاعر و سردبير گذشت، از گوشه چشم نگاهي به آنها انداخت و ايستاد. سپس ناگهان بر نيمكتي نشست كه يكي دو قدم آن طرف تر قرار داشت. برليوز فكر كرد"آلماني است" بزدومني انديشيد"انگليسي است چون توي اين هواي گرم دستكش به دست داشت." برليوز گفت
مي دانيد، توصيف شما از تولد مسيح، پسر خدا، بغايت طنزآلود بود ولي نكته مضحك اين است كه قبل از مسيح نيز چندين فرزند ديگر خدا مانند آدونيس فينقي، آتيس فريجيه اي و ميتراي پارسي ها به دنيا آمده بود
شخص ناشناس، با لهجه اي خارجي ولي به زبان روسي سليس گفت
مرا مي بخشيد كه بي آنكه خودم را معرفي كنم مزاحم مي شوم... ولي موضوع بحث فاضلانه شما آنقدر جالب بود كه

مرشد و مارگريت. ميخاييل بولگاكف. عباس ميلاني
پي نوشت اول: من فكر ميكنم تازه وارد مسيح است
پي نوشت دوم: دور از چشم
داود وسط داستايوفسكي خواني لايي كشيدم و رفتم سراغ بولگاكف
پي نوشت سوم: يادداشت هاي كتاب و توهم ادامه دارد، البته فكر مي كنم

۰۴ مهر ۱۳۸۶

كتاب، توهم / فراموشي

راينر ماريا ريلكه در دفترها يا يادداشت هاي "مالده لائوريس بريگه" در فصلي كه به شاعري مي پردازد با رگباري از جملات پي در پي مي گويد شاعر كسي است كه كتاب هاي زيادي خوانده باشد، سفرهاي زيادي رفته باشد، بر بالين محتضري كه با مرگ دست به گريبان است نشسته باشد، كنار زني كه از درد زايمان فرياد مي كشد بوده باشد، سحرگاه در باغچه شكفتن گل ها را ديده باشد و مي گويد و مي گويد و با هرجمله اي بار مسووليت خويش و شاعر را سنگين تر مي كند اما به يكباره باجمله اي عجيب، آب سردي بر سر خواننده مي ريزد:" و بتواند تمامي اين ها را فراموش كند" اگر بايد آموخت از كتاب ها و آدم ها و سفرها ديگر فراموشي چرا؟
پيش از پرداختن به فراموشي همين چا بايد به نكته اي توجه داشت و آن مطالعه از سه منبع كتاب، درون و طبيعت و آدم هاست كه ريلكه بدان توجه مي كند. شاعر بايد كتاب بخواند، سفر كند، آدم ها و طبيعت را ببيند، اما نه آنگونه كه مي بينند بلكه" الهي ارني الاشيا كما هي"( خدايا اشيا را آنچنان كه براي خود هستند به من شان ده) و براي مطالعه خويش سر در جيب مراقبه فرو برد چنانكه " من عرف نفسه فقد عرف ربه" و بعد تمام اين ها را فراموش كند! بايد مولف مرده باشد تا اثري خلق شود؟ ريلكه خود در پاريس خانه اي اجاره مي كند تا سر در جيب مراقبت فرو برد و "ديدن" را تمرين كند ديدن چيزها آن گونه كه براي خويش هستند، تمريني براي مطالعه رفتار انسان ها و طبيعت، بعد مي نويسد كه امروز صبح موفق شده است ببيند، او پير زني را ديده است كه از خيابان مي گذرد
اما چرا فراموشي؟ اين فراموشي همان چيزي نيست كه كريشنا مورتي فيلسوف هندي و استاد سهراب سپهري با عنوان "رهايي از دانستگي" از آن ياد مي كند؟ چرا ياد مي گيرم؟ براي آنكه فراموش كنم. چرا فراموش مي كنم براي آنكه بتوانم ياد بگيرم." صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق / نيست فردا گفتن از شرط طريق" فراموشي قدرت حركت است، فراموشي ايستگاه بعدي را نشان مي دهد، فراموشي گذشته را و آينده را از پروسه زمان حذف مي كند با از بين رفتن گذشته و آينده پيش ذهن و پيش داوري از بين مي رود معناي فرديت به گونه اي ديگر مي شود همان كه هايدگر به "دازاين" تعبير مي كند." دازاين من آنيت من است و من زمان خودم، من زمانم " كسي كه فراموش مي كند به تعبير پيكاسو ديگر از خويش تقليد نمي كند و خودش را مدام تكثير نمي كند چرا كه در هر آني، آنيتي ديگر است. پس فراموشي همان حضور است و حضور خود يكسره فراموشي
زندگي در حال، فراموشي خود، خوانده ها و ديده ها و شنيده ها و در نيفتادن به وادي تكرار و تقليد از خويش يعني امپرسيونيسم يعني نقاشي هاي ونگوگ كه رنگي از عجله دارند، بايد به سرعت به سراغ اثر بعدي رفت وگرنه لحظه ها مي گريزند. يعني داستان هاي چخوف كه در آن لحظه ها به اوج مي رسند، توصيف لحظه اي را كه سورتمه از سراشيبي پايين مي آيد و برف بر چهره ها مي نشيند، يادتان هست؟ براي به اوج رسيدن لحظه بايد امكاني از ميان بي نهايت امكان را انتخاب كرد و انتخاب دلهره مي آورد و دلهره هسته مركزي فلسفه سارتر است. آيا مي شود هنر و فلسفه امروز را بدون زمان، دلهره و فراموشي فهميد؟ لويي استروس آب پاكي روي دست همه مي ريزد و خيال همه را راحت مي كند:" مشكل اصلي فلسفه امروز زمان است. زمان نقطه مشترك همه ساختارهاي فلسفي امروز است" وقتي مشكل همه زمان است و اين مفهوم نقطه مشترك همه انديشه هاي معاصر است پس مشكل همه فراموشي است. ترديد دارم بدون روشن كردن تكليف خويش با اين موضوع بشود خواند يا نوشت واين قصه همچنان سر دراز دارد