۱۸ مهر ۱۳۸۷

روباه

معولا دو دختر را به نام خانوادگي شان مي شناختند، بنفورد و مارچ مرزعه را با هم گرفته بودند و قصد داشتند همه كارها را خودشان انجام دهند: يعني مي خواستند مرغداري كنند، از فروش طيور اموراتشان را بگذرانند و در كنارش ماده گاوي نگه دارند و يك يا دو چهارپاي ديگر هم پرورش بدهند. متاسفانه اوضاع بر وفق مرادشان نشد.
بنفورد كوتاه قد ريز نقش، نحيف و عينكي بود. اصل سرمايه را او گذاشته بود، چون مارچ پول چنداني نداشت يا شايد اصلا كيسه اش خالي بود. پدر بنفورد كه در ايسلينگتون تجارت مي كرد، به چند علت، دستمايه اوليه در اختيار دخترش گذاشت: به خاطر سلامتي اش، چون دوستش داشت و چون بعيد مي دانست كه او روزي به خانه بخت برود. مارچ قوي بنيه تر بود. در كلاس هاي شبانه اش در ايسلينگتون، نجاري و در و پنجره سازي ياد گرفته بود. مرد آنجا بود. ابتدا پدر بزرگ پير بنفورد هم با آن ها زندگي مي كرد. او در جواني مزرعه دار بود. ولي از بخت بد، پس از يك سال اقامت در مزرعه بيلي فوت كرد. از آن به بعد دو دختر تنها ماندند.
روباه - ديويد هربرت لارنس - كاوه مير عباسي - نشر باغ نو

۱۶ مهر ۱۳۸۷

امي فاستر

اغلب اوقات كشتي شكستگان اگر هم از غرق شدن نجات مي يافتند، بر ساحلي بي آب و علف به طرزي فلاكت بار از گرسنگي هلاك مي شدند: گروهي ديگر سرانجام شان مرگي فجيع و يا بردگي بود، و سال ها از عمر گران بها را در ميان مردماني مي گذراندند كه غريبه بودن شان نفرت، بدگماني و يا ترس را در ميان اين مردمان بر مي انگيخت. اين چيزها در كتاب ها آمده اند و بسيار اسفناكند. به راستي سخت است آدمي در گوشه اي گمنام از اين كره خاكي خود را بيگانه اي ره گم كرده، درمانده، غير قابل فهم و با هويتي مشكوك بيابد. با اين حال از ميان تمام ماجراجوياني كه در وحشي ترين نقاط عالم، كشتي شان شكست، به نظرم هيچ كدام سرنوشتي غم انگيزتر از فردي كه دارم سرگذشت او را نقل مي كنم نداشت، كسي كه از معصوم ترين ماجراجويان بود و دريا او را به نقطه اي از خليج انداخت كه تقريبا از همين پنجره قابل ديدن است.
نام كشتي اش را نمي دانست. در واقع با گذشت زمان دريافتيم كه او حتي نمي دانست كشتي ها – به قول خودش "عين انسان ها" – بر خود نامي دارند و پس از اينكه روزي از فراز تپه "تالفورد" چشمش به دريا افتاد كه تا دور دست ها ادامه يافته بود، چشمانش غرق در شگفتي، تا دور دست ها را كاويد، گويي تا كنون چنين منظره اي را نديده است.
اين مجموعه چهار داستان تالاب، امي فاستر، پايگاه بشريت و قصه را در بر مي گيرد كه نوشته بالا بخشي است از امي فاستر.
امي فاستر و قصه هاي ديگر – جوزف كنراد – رحمن مكوندي - نشرموج

۱۴ مهر ۱۳۸۷

باكره و كولي

لارنس در "باكره و كولي" به طرح اين مسئله مي پردازد كه آنچه جسم، عشق جسماني و شهوت از تو مي خواهد پاك تر و منزه تر از اخلاق است: خانه كشيش روستا را كه سمبل اخلاق گرايي است سيل ويران مي كند، ديوارهاي سنگي حصار فرو مي ريزند تا حجاب ها كنار برود و هركه خواست درون خانه را ببيند و امواج آنچنان فشاري به خانه مي آورد كه مجبورش مي شود همچون انساني عصا قورت داده خم شده و به رودخانه سلام كند در حالي كه پشت عمارت پر از آت و آشغال و نخاله ها و گل و لاي است يعني همان كثافت پنهان. ايوت دختر كوچك كشيش و "مادربانو" تنها مانده اند، مادربانو كه مي تواند نمادي از اضمحلال يك نسل كور باشد، نسلي كه "همچون خزندگان باستاني بي هيچ تحركي تا ابد به حالت اغما زنده مي مانند" به ستون ها كوبيده مي شود و مي ميرد تا چشم هاي نابينايش بتركد و بيرون بيايد. اما "كولي" مردي كه با تمنايي بي پرده ايوت را مي نگرد او را نجات مي دهد تا در طبقه دوم و در بسترش براي جلوگيري از لرزش هاي جان كن بدن ها با او هم خواب شود و صبح ايوت را وقتي كه در خوابي عميق فرو رفته است با حوله هاي خونين رها كند و بگريزد. ايوت با شكستن شيشه هاي پنجره توسط افسر پليس از خواب بيدار مي شود و در حالي كه مبهوت از جاي خالي كولي، بدن برهنه اش را مي پوشاند، با خود به زمزمه مي گويد :"او حق داشت او كاري جوانمردانه كرد."
پيش از ايوت مادر او – سينتيا زن بدكاره – نيز همين راه رفته و به نداي تن خويش پاسخ داده است. زني كه دو دختر خود را رها مي كند و با مردي جوان مي گريزد. با اين همه كشيش، شوي او، به دليل حقارت برده وارش هرگز كينه اي از او به دل نمي گيرد و پيوسته عاشق وفادارش مي ماند! البته لارنس از زبان ايوت و خواهرش، كشش جنسي را به دو بخش والا و پست تقسيم مي كند و عشق را برابر با نوع متعالي آن مي داند كه وقتي نداري اش براي به به دست آوردنش تلاش مي كني و وقتي داري اش براي رها شدن از آن.
اگر رمان باكره و كولي را در بستر ادبيات اخلاق گراي انگليسي در نظر بگيريم و دست به ارزيابي بزنيم قاعدتا چنين فلسفه اي كه در پس داستاني جذاب مخفي است عجيب تر مي نمايد: گويي لارنس وظيفه دارد در ميان نويسندگان انگليسي فرياد بزند:"زنان هم مي توانند از فرط شهوت بسوزند" كاري كه پيش از او خانم ماریان اوانز- جورج اليوت - در ميدل مارچ كرده است.
اگر از انتهاي رمان كه اندكي شبيه فيلم هندي مي شود و نيز "توصيف به واسطه صفت" كه به نويسنده مقام قاضي اعطا مي كند بگذريم، اين رمان يكي از شاهكارهاي ادبيات انگليس خواهد بود.
كولي و باكره - ديويد هربرت لارنس - كاوه مير عباسي - نشر لوح فكر

۱۰ مهر ۱۳۸۷

مثنوي تركي

مدتي است دارم فكر مي كنم ترك هاي مغرب زمين – باتي توركلر – ويژگي هاي زباني مثنوي يا غزليات شمس را چگونه به تركي برگردانده اند. متاسفانه من مثنوي تركي را نخوانده ام اما مي دانم در غير منصفانه ترين حالت چاره اي از اشاره مدام به زبان فارسي نداريم به ويژه مثنوي كه به شدت بر بروز خصايص زباني استوار است:
كار خوبان را قياس از خود مگير / گرچه باشد در "نوشتن" شير شير
آن يكي شيري است كه آدم مي خورد / وين يكي شيري است كه آدم مي خورد
آن يكي شيري است اندر باديه / وين يكي شيري است اندر باديه
ترك هاي مغرب به شيري كه آدم را مي خوردaslan (آسلان) مي گويند كه اين كلمه معناي قهرمان هم مي دهد اما شيري كه آدم آن را مي خورد واژه نرم و لطيف süt (سوت - با تلفظ واو شبيه به ي) است. حال به جايگاه شير اولي كه اندر باديه(بيابان) است yayla گفته مي شود و "ييلاق" هم از همين كلمه گرفته شده اما جاي شير دومي (باديه) كه آدم آن را مي خورد در bardak است. كردها نيز كلمه باديه به معناي كاسه را "بايه" به كار مي برند و البته bardak در تركي غرب معناي ليوان هم مي دهد. حالا شعر را نصفه نيمه ترجمه مي كنيم:
كار خوبان را قياس از خود مگير / گرچه باشد در نوشتن آسلان سوت
آن يكي آسلاني است كه آدم مي خورد / وين يكي سوتي است كه آدم مي خورد
آن يكي آسلاني است اندر يايلا / وين يكي سوتي است اندر بارداك
همان طور كه توجه فرموديد اساس اين شعر بر پايه يكي از خصلت هاي زباني فارسي استوار است و مترجم بدون اشاره به آن نمي تواند معنا را انتقال دهد. حال به اين بيت توجه كنيد:
آتش است اين بانگ "ناي" و "نيست باد"
هركه اين آتش ندارد "نيست باد"
ناي در اين بيت هم معناي "گلو" دارد و هم "ني" بعلاوه "نيست باد" اولي يعني "باد نيست" و "نيست باد" دومي يعني " نابود باد".
من قصد نوشتن مقاله ندارم اما مي دانم كه در جاي جاي مثنوي و همين طور غزليات شمس مي توانيم به چنين ويژگي هايي اشاره كنيم. به عنوان مثال چيزي كه الان از غزليات به ذهنم مي رسد استواري آن بر موسيقي است كه نقش خاصي را در ساخت و بافت معنا بر عهده مي گيرد:
"از كف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم" خانم سيمين بهبهاني در مورد اين مصرع در مقدمه مجموعه اشعار خود (يادم نيست كدام مجموعه) مي گويد: "سغراق" كلمه اي بي معني است كه در هيچ فرهنگ لغتي معنايي براي آن نمي توان يافت و به طور منطقي مولانا مي بايست در كنار كلمه ساغر به جاي سغراق از "باده" استفاده مي كرد كه هم معنا دارد و هم خللي در عروض ايجاد نمي كند اما او به عمد كلمه بي معني سغراق را جايگزين مي كند تا با موسيقي دروني كلمات، قورت قورت شراب را تداعي كند.