skip to main
|
skip to sidebar
ورقه هاي سفيد آهني انبارهاي گمرك، نور خورشيد را باز مي تابد. آفتاب ولرمي، سرتا سر بندر را روشني بخشيده است. مردم، تنبل و بي حال و وارفته به نظر مي رسند. به ندرت صدايي شنيده مي شود. همه چيز آرام و بي تكان است.
نگهبانان گمرك، سينه عدلهاي پارچه تكيه داده اند و سيگار دود مي كنند. شب قبل باران مختصري زده و زمين را تر كرده و حالا، از عدلهاي پارچه، واگنهاي متروك، ديوارهاي آجري انبارها، شيروانيها، زمين و... از كلبه هاي كارگران بخار گرم برمي خيزد.
سگها با تهيگاههاي فرو رفته، كه غالبا دستها و يا پاهاشان زير چرخهاي قطار مانده و قطع شده است، زير آفتاب پهن شده اند و زمين را بو مي كنند.
ساختمان بزرگ گمرك، با كاشيهاي فيروزه اي رنگش مي درخشد. امواج ريز و آبي دريا، زير نور خورشيد، چشم را مي زند.
كارگران اسكله ها و راه آهن، با ديلمي به دست و يا پتكي به دوش، اينجا و آنجا پراكنده اند.
صداي قطاري كه از اسكله به محوطه گمرگ مي آيد، خشك است و يكنواخت و اين صدا، سكوت بندر را كه زير آفتاب پهن شده است، نمودارتر مي كند.
كشتي ها، دور و نزديك لنگر انداخته اند. پرچمهاي كشتيها، رنگ آبي و يكدست آسمان را وصله هاي رنگ به رنگ زده است.
نفتكش بزرگي پهلو مي گيرد، با ابهت سوت مي كشد و لحظه اي بعد، بندر را تكان مي دهد.
آهنگ تند جازي كه از باشگاه ملوانان بيرون مي زند، دور و نزديك شنيده مي شود.
باشگاه راه آهن، با نرده هاي آهني زنگ خورده اطرافش كه كنار رشته هاي متعدد خط آهن است، خشك و سوت و
كور، به ديوارهاي اخرايي رنگ و پنجره ها و پشت دريهاي زرد و بنفش باشگاه ملوانان دهن كجي مي كند.
كلبه هاي كارگران از پشت ايستگاه شروع مي شود.
جمعيتي قريب به پنجاه نفر، لخت و پاپتي، در انتظار قطار مسافربري جلو باشگاه راه آهن، رو پاشنه هاي پا چندك زده اند.
جوانها خميازه مي كشند. دستها را تو جيب شلوارهاي نخ نما فرو كرده اند و رانها را به هم فشار مي دهند.
پيرمردها، گوشها را با پارچه هاي رنگ به رنگ پوشانده اند و زانوها راتو بغل گرفته اند و با هم اختلاط مي كنند.
ديروز سه صندوق از انبار توشه بردم دكان علي سبيل... اي بدك نبود نه زار گرفتم.
ميدوني برادر، من دوازده زار دارم. اگه امروز هجده زاري كار كنم كيفم كوك مي شه... يه تون رو ميذارم واسه ناهار و شام، دو تومن ميدم يه بليت مي خرم... شايد خدا خداست و دري به تخته خورد.
خدا باباتو بيمامرزه! برو دوتومنو وصله شكم كن كه از بي حالي موش داره از كونت ارزن مي بره...
... "تهرون خوشگلاش ميدونن"
"بندر سياهاش ميدونن"
"اهواز جاهلاش ميدونن"
و صداها در هم مي پيچد و سكوت به هم مي ريزد:
ارباب كجا؟... چمدونتو بده من.
برو بابا... من خودم حمالم.
اهوي عمو، بيا اينجا... سي شاي بگير اين چمدونو ببر ساختمون كارمندا.
سي شاي؟ همه ش سي شاي؟
ولي آخه بجايي نمي رسه.
بدرك... خودم مي برم...
زائري زير باران ( مجموعه داستان) – احمد محمود – انتشارات معين – بخشي از داستان بندر
ميان تنهايي و جست و جوي انسان تا نوشتن فاصله زيادي هست كه آن را «اعتراف» پر مي كند. اعتراف يعني همان چيزي كه لوي استروس آن را سنتي غربي و تفاوت اصلي دو فرهنگ شرق و غرب قلمداد ميكند. اعتراف يعني گفتن و نوشتن از همان خلوتي كه فرد در محدوده فرديت خود كشف كرده است: « لايه هاي پنهان زندگي انسان كه چشم تاريخنويس نمي بيندش» از اين منظر مي توان گفت «آنجا كه برف ها آب نمي شوند» رمان كم نقصي است. رماني كه به لايه هاي پنهان زندگي مي پردازد و بدان اعتراف ميكند. حال كه رمان نويس قرار است در خلوت خويش به انسان بينديشد و بي رحمانه واكاوي و اعتراف كند، به چه چيزي اعتراف مي كند؟ فورستر پاسخ اين پرسش را با زباني ساده مي دهد. او در جنبه هاي رمان ميگويد: انسان پيوسته با 5 مفهوم درگير است:«تولد، مرگ، خوردن، خوابيدن و عشق» و توضيح مي دهد كه ما هيچ تصوري از تولد نداريم، مرگ را هم تجربه نكرده ايم و با آنكه يك سوم زندگي مان در خواب مي گذرد چيز زيادي از آن در خاطرمان باقي نمي ماند و خوردن با تمام لذتي كه دارد كمترين تأثير را باقي ميگذارد. پس چه چيز باقي مي ماند جز
عشق كه دامنه تأثير آن بسيار وسيع است. با اين سخن فورستر است كه ميفهميم چرا اين همه داستان ها و رمان ها مملو از عشق اند. عشق به انسان نه مهتاب و جنگل و شب كه شعر مي آفريند. « آه عشق بي تو اين جهان چقدر آرام و زيبا و دوست داشتني است» حتي اين سخن اومبرتو اكو هم نشانه عشق است. عشقي كه از آن گريزي نيست.آيا آنجا كه برف ها آب نمي شوند رمان است؟ اينكه رمان ضعيفي است يا قدرتمند بماند اما اين رمان قطعاً رمان است چون ماجرايي ميان انسان ها را روايت مي كند و در اين ميان به عشق ها و نفرت ها بي آنكه در پس اشيا مخفي شان سازد اعتراف ميكند. ادامه در روزنامه ايران
پسر باز در اتاقك موتورخانه نشسته بود. كنودسن از وقتي به راه افتاده بودند يك كلمه هم با او حرف نزده بود. اما پسر در بند نبود، بلكه حيرت زده نشسته بود و فكر مي كرد. پس اين طور! مسئله سياسي است. هوا هنوز تاريك بود و او متوجه شده بود كه كنودسن با احتياط و دزدانه كشتي را از آب هاي ممنوع مي گذراند. با خود مي گفت اين دختره يهودي است. او از يهوديان فقط همان چيزهايي را مي دانست كه در مدرسه شنيده بود. اما حالا ناگهان دريافت كه يهوديان تقريبا همانند كه سياهان در آمريكا. اين دختر اين جا روي كشتي درست همان نقشي را داشت كه جيم سياه پوست براي هكل بري فين. كسي بود كه بايد آزادش كرد. پسر كمي بر او حسادت كرد. آدم بايد يا سياه باشد يا يهودي تا حق داشته باشد بي غرغر و نق نق بزرگ ترها فرار كند. چيزي نمانده بود كه با خود بگويد به اين ها بد نمي گذرد. ناگهان برقي از ذهنش گذشت و با خود گفت وقتي به دانمارك يا سوئد رسيديم من خودم را پناهنده سياسي جا مي زنم. وقتي آدم فراري سياسي باشد برش نمي گردانند. وقتي پسري مثل من نتواند در خانه بند شود، و از بكن نكن بزرگ ترها ذله شده باشد، حق ندارد فرار كند اما وقتي گفت سياسي ام كاري به كارش ندارند. به آن ها مي گويم سياسي ام و حق ندارم اسمم را بگويم و آن وقت شايد بگذارند در يكي از كشتي هاي باريشان استخدام شوم و آن وقت شايد به آمريكا بروم و شايد حتي به زنگبار.
زنگبار يا دليل آخر، آلفرد آندرش، سروش حبيبي، ققنوس

هر انساني حاصل يك پدر و مادر است. مي شود شناخت شان، دوست شان نداشت، مي شود به آن ها شك كرد. اما آن ها اين جايند، با چهره شان، حالات شان، عادات و وسواس شان، توهم شان، اميدهاشان، شكل دست ها و انگشتان شان، رنگ چشم ها و موهاشان، طرز حرف زدن شان، افكارشان، شايد سن شان هنگام مرگ، تمام اين ها در درون ما رخ داده است.
مدت ها در روياهايم، مادرم را سياه پوست تصور مي كردم. براي خود داستاني بافته بودم، تا از واقعيت پس از بازگشت از آفريقا، فرار كنم. بازگشت به كشوري كه، به شهري كه هيچ آشنايي نداشتم، جايي كه بدل شده بودم به بيگانه اي. پس از آن، هنگامي كه پدرم، در سن بازنشستگي به فرانسه آمد تا با ما زندگي كند، دريافتم كه آفريقايي او بوده است. پذيرفتن اش دشوار بود. مي بايست به عقب برگردم، از نو شروع كنم، بكوشم براي فهميدن. اين كتاب كوچك را به ياد اين موضوع نوشتم.
آفريقايي – ژان ماري گوستاولوكلزيو – آزيتا همپارتيان – نيلوفر